26 مرداد 1387 - 10:38

دولین: [...] بیا دوباره شروع کنیم.

ربکا: من فکر نمی‌کنم بتونیم دوباره شروع کنیم. ما... مدت‌ها پیش شروع کردیم. ما شروع کردیم. دوباره نمی‌تونیم شروع کنیم. می‌تونیم دوباره تموم کنیم.

دولین: اما ما که هیچ‌وقت تموم نکرده‌یم.

ربکا: اوه، چرا کرده‌یم. دوباره، دوباره، دوباره. دوباره می‌تونیم تموم کنیم. دوباره، دوباره، دوباره، دوباره.

دولین: فکر نمی‌کنی کلمه‌ی «تموم» را غلط به کار می‌بری؟ تموم یعنی تموم. نمی‌شه که «دوباره» تموم کرد. آدم فقط می‌تونه یک‌بار تموم کنه.

ربکا: نه، می‌تونی یک بار تموم کنی و بعد دوباره تموم کنی.

[سکوت]

[به‌نرمی آواز می‌خواند]

«از خاکستر به خاکستر»-

دولین: «واز خاک به خاک»-

ربکا: «اگر زن‌ها تو را نمی‌گیرند»

دولین: «عرق باید بگیرد.»

...

 

 

 

 

  

                              هارولد پنتر

                             هوشنگ حسامی



15 تیر 1387 - 21:52

 

هنگامی که در را کوبیدند، خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.

دختر گفت: «آقایی دم در است.»

مادرش گفت: «جاروفروش است.»

پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگریست و گفت: «گرگ است من دمش را می‌بینم.»

مادر گفت: «خر نشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست.» و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ وارد شد و دختر را برداشت و گریخت.

مادر، گوسفندوار اعتراف کرد: «حق با تو بود.»

 

نتیجه‌ی اخلاقی:  همیشه حق به جانب مادر نیست.

(خطی که زیر همیشه کشیده شده است، از طرف پدر، دختر و خود من است.)

 

 

                   جیمز تربر

                      مهشید امیرشاهی 



4 تیر 1387 - 22:34

 

جولا و کرم ابریشم

جولایی با تعجب و حیرت کرم‌ ابریشمی را که بر درخت توتی تار ابریشم می‌تنید دید.

جولای واله گفت: «جنس را از کجا می‌آوری؟»

کرم ابریشم با شوق پرسید: «می‌خوای با آن چیزی درست کنی؟»

بعد جولا به راه خود و کرم ابریشم به راه خود رفت، برای این‌که هر دو فکر کرده بودند که دیگری ریشخندش کرده است. ما، انسان‌ها و کرم‌ها، در دنیایی زندگی می‌کنیم که هرچیز ممکن است معنای هرچیز دیگر را بدهد، زیرا که زمان، ‌زمان دورنگی و دورویی و دوپهلویی است.

 

نتیجه‌ی اخلاقی: در خانه اگر کس است، یک حرف، اگر بی‌معنی باشد، بس نیست.

 

 

 باعث تمام دردسرها خرگوش‌ها بودند

تا آن‌جا که جوان‌ترین فرد به یاد دارد، همیشه خانواده‌ای از خرگوشان بودند که در نزدیکی دسته‌ای از گرگان زندگی می‌کردند. گرگان روزی اعلام کردند که روال زندگی خرگوشان را نمی‌پسندند (گرگ‌ها شیفته‌ی روال زندگی خودشان بودند، چون اعتقاد داشتند که راه زندگی آن‌ها تنها راه زندگی است). شبی چند گرگ در زلزله‌ای از بین رفتند و گناه این مطلب بر گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، چون همه می‌دانند که خرگوش‌ها با پاهای عقبی خود به زمین می‌کوبند و باعث زلزله می‌شوند. شب دیگری گرگ دیگری را برق گرفت و گناه این مطلب هم به گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، ‌چون همه می‌دانند که کاهوخوران رعدوبرق ایجاد می‌کنند. گرگ‌ها تهدید کردند که اگر خرگوش‌ها آرام نگیرند آن‌ها را متمدن خواهند کرد و خرگوش‌ها تصمیم گرفتند به جزیره‌ای متروک فرار کنند. اما سایر جانوران که در فواصل بعید زندگی می‌کردند گفتند فرار شرم‌آور است. گفتند: «شما باید همین‌جا بمانید و شجاع باشید. این دنیا برای فراریان ساخته نشده ‌است. اگر گرگان به شما حمله کنند به احتمال قوی ما به دفاع شما خواهیم آمد». به این ترتیب خرگوش‌ها در جوار گرگ‌ها زندگی کردند و روزی سیل وحشتناکی آمد که عده‌ی کثیری از گرگان را غرق کرد. گناه این مطلب هم به گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، چون همه می‌دانند که هویج‌خوران و درازگوشان موجب سیل می‌شوند. گرگ‌ها به خاطر خود خرگوش‌ها بر آن‌ها تاختند و محض امنیتشان آن‌ها را در غار تیره‌وتاری زندانی ساختند.

وقتی پس از هفته‌ها خبری از خرگوش‌ها نیامد سایر جانوران جویای وضع شدند. گرگ‌ها پاسخ دادند که خرگوش‌ها خورده‌ شده‌اند و چون خورده شده‌اند، مساله کاملا داخلی است. اما سایر جانوران اخطار کردند که اگر چنان‌چه دلیل قانع‌کننده‌ای برای از بین بردن خرگوش‌ها داده نشود محتمل است که همه‌ی جانوران برعلیه گرگ‌ها متحد بشوند. بنابراین گرگ‌ها دلیل آوردند: «خرگوش‌ها درصدد فرار برآمده‌ بودند و همه می‌دانند که این دنیا برای فراریان ساخته نشده است.»

 

نتیجه‌ی اخلاقی: با قدم‌آهسته نه، بل‌که با قدم‌دو به نزدیک‌ترین جزیره‌ی متروک پناه ببرید.

 

 

                  جیمز تربر

                     مهشید امیرشاهی

 



7 فروردین 1387 - 23:27

 

..بعد دچار شک همیشگی شدم. دستت را گرفتم. تو رهایم کردی. پایین رفتن از پله‌های مترو به مرگ می‌مانست. راه ما را بریدند و با آن همه چهره و باد پوکی که انگار روی ریگ بیابان می‌غرید همدیگر را گم کردیم. خیره در اتاقم نشستم. ساعت پنج که شد، فهمیدم بی‌وفایی. گوشی تلفن را برداشتم و بوق بوق بوق صدای ابلهانه‌اش در اتاق خالی تو قلبم را شکست. در همین وقت در باز شد و تو در آستانه‌ی در بودی. این کامل‌ترین دیدار ما بود. اما آخرش این وصل‌ها، این هجران‌ها ویرانمان می‌کند...

 

 

      

                

                           وولف-موج‌‌ها

                           مهدی غبرائی

 

 



5 مهر 1386 - 00:36

 

...نویل گفت: «چرا به ساعت که روی پیش‌بخاری تیک‌تاک می‌کند نگاه کنیم؟ بله، زمان می‌گذرد و ما پیر می‌شویم. اما با تو نشستن، ‌تنها با تو این‌جا در لندن، در این اتاق روشن به نور آتش، ‌تو‌ آن‌جا، من این‌جا، همه چیز است. دورترین جاهای دنیا را که زیر و رو کنی و گل‌های همه‌ی بلندی‌ها را که بچینی و گرد آوری، چیزی بیش از این ندارد.

...

...بعد دچار شک همیشگی شدم. دستت را گرفتم. تو رهایم کردی. پایین رفتن از پله‌های مترو به مرگ می‌مانست. راه ما را بریدند و با آن همه چهره و باد پوکی که انگار روی ریگ بیابان می‌غرید همدیگر را گم کردیم. خیره در اتاقم نشستم. ساعت پنج که شد، فهمیدم بی‌وفایی. گوشی تلفن را برداشتم و بوق بوق بوق صدای ابلهانه‌اش در اتاق خالی تو قلبم را شکست. در همین وقت در باز شد و تو در آستانه‌ی در بودی. این کامل‌ترین دیدار ما بود. اما آخرش این وصل‌ها، این هجران‌ها ویرانمان می‌کند.

...

 

                          موج‌ها-ویرجینیا وولف

                         مهدی غبرائی

 

 

دوشنبه کتاب را خریده‌ام و در آن فرورفته‌ام؛ واقعا فرورفته‌ام. و تا نزدیک صبح تمامش کرده‌ام. یعنی فقط فضا را دست گرفته‌ام که دوباره برگردم. و بعد صبح سه‌شنبه از نو شروع کرده‌امش. این بار به سختی. اول خیال می‌کنم چون در شلوغی می‌خوانمش؛ کند پیش می‌رود و اصلا دلچسب نیست. نگاه‌های خیره‌ی اطرافیانم را به یاد می‌آورم. به یاد می‌آورم که همکارانم چند دقیقه یک بار به سوی من برمی‌گردند و نگاهی می‌اندازند و دوباره گرم کار می‌شوند. می‌فهمم چه شده؛ کتاب، یک‌سر شعر است و من ناخودآگاه، هرگاه که از یاد می‌برم که بر سر کارم و میان جمع، صدایم اوج می‌گیرد و آن‌ را بلند می‌خوانم و این است آن قسمت‌هایی که خوب پیش می‌رود و همان گاه، بقیه به سوی من برمی‌گردند. در خیابان راه‌ می‌روم، هر جا که غرش اتومبیل‌ها بیشتر؛ و جمله‌ها را فریاد می‌کنم: ساقه‌ای در دست می‌گیرم؛ ساقه منم. ریشه‌هایم از میان خاک خشک آجردار و خاک نمناک، از میان رگه‌های سرب و نقره به اعماق جهان می‌روند. سراپا الیافم...

 



24 مرداد 1386 - 13:22



و آیا روزی همه‌‌ی تخت‌خواب‌ها بستر مرگ نخواهد شد؟!

 

 

 

 

 

                    جن-آلن رب‌گریه

                   پرویز شهدی



5 بهمن 1385 - 22:39

 

...سارا در برابر تخت و بالای سر شوهرش ایستاده بود. نمی‌گریست. فخ‌فخ می‌کرد. صدایی زنگ‌دار، اندوه‌زا، عاجزانه از حنجره‌ی زن بر‌می‌جهید. چه تفاوتی میان کشیدن درد زایمان و درد دیدن همسری است که با مرگ کشتی می‌گیرد؟ همسری، همبستری که زن سی سال شب و روز را با او طی کرده است. درد زایمان، فکر  می‌کنم، دردی لذت‌آلود است. وقتی که عضلات رحم منقبض می‌شود و میله‌ی گداخته‌ی درد از درون تیره‌ی پشت زن آبستن عبور می‌کند، وقتی که پس از نه ماه حاملگی و تحمل حالات گوناگون ناشی از بارداری، پهلوهای زن از شدت درد می‌خواهد سوراخ بشود، زن می‌داند که لحظه، لحظه‌ی مرگ و زندگی است. زن می‌داند که مرگ در جوار اوست اما در عین حال می‌داند که زندگی هم دور نیست، که زندگی در دسترس است. زن در اوج درد کشیدن واقف است که طبیعت و حیات وبقای وجود، در درون جسم اوست و در درون جسم او، زندگی بر مرگ غلبه خواهد کرد. زن می‌داند که لمحه‌ای دیگر او بخشی از آفرینش و جزیی از نظام نگه‌دارنده‌ی حیات بر کرده‌ی زمین و در کاینات خواهد شد و تجلی دیگری ، حیات دیگری، جنبان و دست‌وپا‌زنان و جیغ‌کشان از مجرای ملتهب  رحم او‌، از درون تن او،‌ بیرون می‌آید. زن عین هستی می‌شود. حلول وجود  در او عدم را از ذهنش می‌زداید. درد خلسه‌آور می‌شود. درد، جسم زن را بیشتر و بیشتر می‌پالاید. تا حیات باز‌آفریده شود، تا تجلی وجود درجسم  زن کامل  و تمام صورت بگیرد، جسم او در درد و خون و انتظار غسل داده می‌شود. اما در دیدن درد کشیدن همسر و همبستر سی‌ساله، درد زایمان نیست. در چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی مادرم، ناچیزترین حرکت جسم ابراهیم منعکس می‌شد. رشته‌ای نامریی هر سلول ابراهیم را به سلول‌های مادرم پیوسته بود. زن ایستاده است و می‌بیند. زن ایستاده است و می‌شنود. زن ایستاده است و حس می‌کند. می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند که مردش ، آقایش، صاحب و سرورش،‌پدر فرزندانش، همبستر  و همخانه‌ و همدرد هم‌کاسه وهمدم و هم‌پا و همراه و هم‌دلش با مرگ کشتی می‌گیرد. و زن مرگ را میشناسد. مرگ در لحظه‌ی زایمان از جدار رحمش به درون رگ و پی‌اش رسوخ کرده است و تا پیشانی‌اش بالا آمده است. وزن درد را می‌شناسد. درد درلحظه‌ی زایمان، ناچیزترین اجزای اندامش را، بند‌بند عضلاتش را، سلول‌های پوست و گوشتش را ، ناخن و مویش را سوهان زده است. درد او را ساییده است. و حالا،‌زن درد مردش را به‌یکسان حس می‌:ند. و حالا،‌تقلای مرد، دست و پا زدن خود زن است. تپش سرگیجه‌آور قلب خود زن است. قفسه‌ی سینه‌ای که در طلب هوا منبسط می‌شود و دیواره‌ی شش‌ها را انباشته از سوزنک‌های ریز می‌کند و منقبض می‌شود و استخوان‌های دنده را در هم می‌فشارد، قفسه‌‌ی سینه‌ی خود اوست. زن با خونابه و کف دهان آشناست. هر ماه درد زیر شکم و سفت شدن پستان‌ها و حساس شدن پوست و برانگیخته شدن سلسله‌ی اعصاب، او را آماده می‌کند که با خون تنش روبه‌رو شود. هر ماه چند روز زن از جمع می‌گریزد و در خلوت با خون تنش روبه‌رو می‌شود. زن خون را می‌شناسد و کف دهان همیشه در لحظه‌ی زایمان، نفس کشیدن را بر او دشوار کرده است. و حالا، زن می‌داند که شیره‌ی جان مردش چگونه از موی‌رگ‌هایش به درون ریه‌ها سرازیر می‌شود و تا به دهان برسد،‌ ذره‌ذره جداره‌ی شش‌ها را می‌بندد و می‌خورد و در دهان با کف می‌آمیزد و راه هوا را سد می‌کند. ابراهیم بر تخت می‌جنبید، مچاله می‌شد، دراز می‌شد و از مرگ‌‌ می‌گریخت. و همین‌جاست که احساس عجز در آدم ناظر ظاهر می‌شود. احساس عجز با‌ آگاهی به حیات پدیدار می‌شود. زن این‌جا نمی‌زاید. زن اکنون به هستی نمی‌افزاید. به‌خلاف، این‌جا و اکنون، سهم عظیمی از هستی او رو به نابودی است. احساس ناتوانی ناگهان در ذهن منفجر می‌شود. زن تنها ایستاده است. سالم و تنها، هیچ‌کسی در خلجان او شریک نیست. ایستاده است و می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند که در آستانه‌ی وانهادگی محض است. به‌خودوانهاده، تنها،‌ در مواجهه با نیستی؛ سالم و تنها...

 

 

                             شب هول-هرمز شهدادی

 



11 شهریور 1385 - 17:04

 

به دعا برخیزید، به دعا برخیزید. به درگاه او دعا کنید: «ابلیس ما که به دوزخ مقیمی، پادشاهی‌ات خواهد آمد و گستره‌ی زمین را فرا خواهد گرفت. خوبی‌های ما را ببخشای و ما را از تقدس رهایی بخش. راهنمایی‌مان کن، راهنمایی‌مان کن به سوی وسوسه‌ی نفس، برای همیشه، برای همیشه، آمین»

 

 

                مارا|ساد

               پیتر وایس

              محمد نجفی