بهعلت فیلترزدگی در عین ناباوری –ناباوری درعین باور- از این آشیان
کوچیدیم. خانهی نو را –درصورت علاقه به بازی- با جایگزینی ِهمخوانای واکدار در اسم ِ(لاتین ِ) کهنهآشیان با معادل بیواکاش و تغییر جای یک حرفِ دیگر آن بیابید وگرنه که به تماستان مفتخرمان نمایید!
توضیح بیشتر برای آنها که هنوز میخواهند بازی را ادامه بدهند:
همخوان: حرف بیصدا
واکدار: صدایی که باعث ایجاد ارتعاش در تارهای صوتی میشود و خوب تکلیف بیواک هم معلوم میشود. بیشتر حروف بیصدا دوبهدو واکدار و بیواکند مثل... مثل همین حرف که شما باید دنبالش بگردید و همتایش -و با این اوصاف دیگر اصلا هم سخت نیست!
جز برای حسرت مجالی نیست. روزنامهها مینویسند و روزنامهها خواهند نوشت؛ نیمستونی
از سر ِ هیجان یا اجبار، یا نیمشبی هنرمندی را بیدار خواهند کرد که مصاحبهای با
او کنند در چند خط یا پیام تسلیتی بگیرند؛ بقیه همان مطالب را کپی خواهند کرد یا
حتی این کار را هم نخواهند کرد؛ دستفروشها مجموعهی کامل استاد را در دسترس ِعلاقمندان
قرار خواهند داد؛ نشان یا جایزهی آهنگسازی یا نوازندگی استاد اهدا خواهد شد –البته
که آن هم فقط تا چند سالی؛ که بعد رسما به دلایل عدیدهای از سوی خود
برگزارکنندگان، فاتحهی آن خوانده شود؛ و من مدام جملهی درویشی در سرم میپیچد
که هنرمندان نمیمیرند، بهقتل میرسند و من مُدام توی متالپسند را یادم میآید
که در نوایِ سکوتِ نیمشبی، بهیکبار، شهربندِ هوایِ جانان میشوی و من شیدایی
را به یاد میآرم با پردهی سفید سینما پیشِ رو و جانِ جهان را که در اوج آن
همیشه قلبم به تپش میافتد که آینهای، روی تو عکس کسیست؛ و من تو را بهیاد میآرم
در رزم مشترکِ اولِ تابستانِ ده سال پیش؛ تو که میانِ کلماتِ معلق در دود آنروزها
سیگاری میشوی -و اینروزها با تازه شدنِ دوبارهی آن اینجایی دوباره. و من سیل
اشکم مدام روان است برای او که چون سیلی خروشان آمده، گذشته و رفته که نه، مانده
است. اما ره دراز؛ دریغها میشنوی از هر سو، ره دراز اما تا عمیق شدنِ این دریغ،
تا احساس ِخالی ِجای ِاو –و نه جایِ خالی ِاو.
همایون، قاصدک رو خوند، موسیقیدانها از میزهای چرک مدیریت حرف زدند و از
وضعیت موسیقی نالیدند، درویشی گفت که مشکاتیان نمرد، دق کرد، کشته شد؛ و بعد
یک مقام رسمی رفت بالای منبر که: بله... من افتخار این رو دارم که یک ساعت با
مشکاتیان صحبت کردهم... یعنی بهنظر شما نباید هو میشد!؟
هنوز شلوغ نشده؛ اول صبحه. پیادهرو پر از انواع مختلف نیروهاست. اونور کونگفوکارها رژه میرن، پشت سرشون نیروهواییها و بعد کاراتهکارها؛ بینشون هم ماشینهایی عربدهکش زمین و آسمونو رو سرشون گرفتهن. یه بچهی نوجوون، شبیه اون پسربچهی توی شبِ سنلورنزو به موسوی فحش میده؛ زنی چادری چنان سرش داد میزنه خفه شو که یهو همهی جمعیتِ چهارراه با همهی بلندگوها ساکت میشن و طنین صداش همینطور تو فضا کش میاد... اگه از اونجا رد شین یهوقت، موج صداشو مثل اشکهای گوشهی چشمش حس میکنید حتما.
رئیسجمهور ونزوئلا هم با بیان این که بهزودی حضرت مهدی(عج) و حضرت
مسیح(ع) ظهور خواهند کرد و جهان را پر از عدل و داد خواهند کرد، از صادرات ۲۰ هزار بشکهای بنزین به جمهوری اسلامی ایران خبر داد. به گزارش انتخاب،
هوگو چاوس افزود: احساسات قلبی خود را نثار امام رضا(ع) میکنم. میدانم
که احساس مسیح هم احساسات بسیار مثبتی در راستای احساس امام رضا (ع) است.
مشرفِ بانک شدیم دوباره به پرداخت قبض تلفن. صاحبِ بانک را گفتیم: چون توان کرد
که توان بهپایِ خویش بدین قربانگاه نیامدن؟ یعنی جریان این پرداخت الکترونیکی و
اینترنی و اینا چیه؟ یه کاغذ آ-چهار داد دستمون که اول فکر کردیم فُرمه بعد
دیدیم صورت تمام چیزاییه که به این منظور لازمه باضافهیسه صفحهی دیگه که فرمهایی بود که حتی واسه
استخدامِ نمیدونمکجا هم ازت نمیخواستنشون. میدونست که برنمیگردم!
قبض پرداختشدهی
تلفن رو بردیم مخابرات چون روش نوشته بود به منظور جلوگیری از قطع تلفن، پس از
پرداختِ سریع ِقبض، به مخابرات مراجعه کنید. نشون یکی دادیمش. نگاهش کرد و پس داد و
گفت: حَلّه. گفتم: دراینحد که حتی لازم نیس شمارهمونو یادداشت کنید!؟ گفت: نه، این فرمالیته است؛
یعنی همهی فُرما فُرمالیتهن! اسمش که روشه: فرم! اونو نوشتهیم که ملت بترسن زود پولو بریزن به حساب! گفتم: پس مطمئنید که... گفت: آره
بابا قطع نمیشه، خیالت راحت. این شد که با خیال راحت برگشتیم خونه و... عصر تلفن
قطع شد!
سوار اتوبوس شدم. تابلو بهلاتین -و البته از چپبهراست- تاریخ جمعه ۰/۰/۰
رو نشون میداد. بعد عوض شد به: .zinhua stopبعد همونجور، از راستبهچپ، فارسی شد: ایستگاه گژپچ! خانمی اعلام کرد ۲۰۰ متر مانده به ایسگا... قطع شد. عابری از چراغ ِقرمز رد شد و پرید وسط؛ راننده
زد رو ترمز و همه باتفاق راننده رو فحش ندادن!
رادیویِ اتوبوس ِبعدی داشت یه مسابقه
پخش میکرد با دو تا مجری که مرد سینش میزد و زن هیستریک بود. به یکی که برنده شدُ
خوندنِ کتابِ "خانم جنیفر لوپز"ِ چیستا یثربی رو پیشنهاد کردن و به یکی دیگه "من
هم چهگوارا هستمِ" گلی ترقی! تو یه مرحلهایش یه ترانهای پخش میکردن که شرکتکننده باید اسمشو و اسم خوانندهشو میگفت. (دوازده تا ترانه پخش شد که بهنظر ِمن
هر دوازده تا سیاوش قمیشی بود اما دوازده نفر ِمختلف بودن!) و اگه شرکتکنندهها
درست جواب نمیدادن، باید سعی میکردن اونو بخونن؛ اما نوبت که به شرکتکنندههای زن میرسید مجریا هرطوری بود اسم خواننده و ترانه رو میذاشتن تو دهن اونا که به
اجرا نرسه. بعد، یه قسمت دیگه، گفتن ِ یه جمله با یه لحن ِخاص بود و مجریِ زن
درحالیکه خندهش رو نمیتونست کنترل کنه گفت: حالا شما باید جملهای که همین الان به
ذهنم رسید (واقعا هم همون موقع به ذهنش رسیده بود چون "گرانیگاه" جوابِ سوالِ قبلیِ
مسابقه بود) را با صدای مردانه و لحنی بیتاب بگید: «زن! من دنبال گرانیگاهتم، چرا پیداش
نمیکنم پس!؟» و شرکتکنندهی زن بیتاب گفت و هیستریکِ خانممجری بالا گرفت و
تکرار میکرد: نع! بیتابتر، بیتابتر... راننده موج را عوض کرد: مردی -با زبانِ
شیرین- شعری را غلط میخواند. بعد "تکدرخت"گلپا پخش شد و پشتبندش اجرای بیژن
مرتضوی از "من که مجنون توام" انوشیروان روحانی و آهنگِ دفرمهی "بیداد
زمانه"ی مرضیه... بعد پیرمردی زد تو گوش یه پسر جوون با مارک کلوینکلین که
تو چرا پانمیشی من بشینم!؟ پیاده شدم و رفتم بانک. دَمِ دَرِش پر از گونی بود و
سَردَرش پارچهای زده بودن: سالروز انفجار فلانجا بهدستِ فلانیا و شهادت مظلومانهی
فلانی و فلانی گرامی باد! خواستم برم تو که سرم خورد به میلهی داربست. به زور درو
باز کردم و رفتم تو. داشتم دنبال دستگاه شماره میگشتم که خوردم به یه میلهداربستِ
دیگه. چشمم خورد به کفشام که کاملا سفید شده بودن. دستگاه هم پر ِخاک بود. سرمو که
بالاتر آوردم دیدم تمام بانکو داربست زدهن. یه گوشه یه شیلنگ افتاده بود که تا
شیر ِیه تانکر رفته بود و اونطرف، چند تا استانبولی و همهجور مصالح ساختمونی. خیال
کردم تعطیله اما یه سروصداهایی میاومد. رفتم دم یه باجه. دو تا میلهی داربست از
بالا صاف اومده بود رو چوب گردویِ فردِ اعلایِ پیشخون. بعد یهو یه گوله گچ اومد
پایین و صندوقدار در حالی که سرش رو میتکوند گفت: بفرمایید...
از مترو رفتم پایین. همیشه آدم یاد "مرد سوم" میافته این
ایستگاهای مترو رو که میبینه. پلهبرقی شلوغ بود. از پلهها رفتم پایین که یهویی
تو ارتفاع پنجمتری پلهها تموم شدن و نزدیک بود پرت شم پایین. گیج برگشتم بالا در
حالی که فکر میکردم کجا رو اشتباه اومدم (هامونِ پشت فرمون و هامونِ روپلهها!).
رفتم و اون یکی مسیرو رفتم و سوار قطار شدم. اما به جای قلهک از کرج سر درآوردم.
برگشتم. رفتم یه بانک دیگه که چک نقد کنم. صندوقدار ِجدید، به دیدن نامِ نامی ِصاحبچک
نیشش باز شد اما خودشو کنترل کرد و رفت پیش رئیس شعبه و دیدم که یواشکی پرسید: این
همون فلانی ِمعروفه؟ اون هم سری تکون داد. بعد برگشت و گفت: شما با ایشون نسبتی
دارین؟ گفتم: نه. گفت: خوب پس این چک پیش شما چکار میکنه!؟ گفتم باید نسبتی داشته
باشم؟ و به شما مربوط میشه؟ گفت: آخه من شما رو نمیشناسم! گفتم: این کارت ملیم.
گفت: نه، مساله اینه که ما در مقابل ِایشون مسئولیت داریم! شاید یه کسی چکشونو جعل
کرده باشه! گفتم: یعنی چه!؟ گفت: همین دیگه. گفتم: برا شما چه فرقی میکنه کی؟ چک
به نام منه؛ این هم کارت ملی، این هم خود من؛ هیچ کدوم هم جعلی نیست. گفت: نه آخه،
ایشون هرکسی نیستن و مسالهی اعتمادشونه به ما!...
پولو گرفتم و اومدم بیرون. یه آقایی رد شد و کلینکسشو انداخت رو زمین. بعد
پیرمردی –تمیز و خوشپوش- خم شد و اونو برداشت و رسید به آقاهه و گفت: آقا من این
کلینکستونو برداشتم که بندازم تو سطل آشغال که من پیچیدم تو یه بانک دیگه. بازم و
ِییی آقای منوچهری! -سلام. –سلام. و همین؛ چک نقد شد!
رفتم سر ِکار. همه صاف و مرتب
پشت میزا نشسته بودن. بعد دیدم که صداهای مختلف میاد؛ و بعله... یکی داشت تکرار ِجو.مونگ
میدید یکی تکرار ِفوتبال میدید (خدا لعنت کنه این فرانسویارو که نود دقیقه فوتبالشون
رو هم یه پروژهی ساختِ فیلم سینمایی به حساب میارن. و زمینشون رو هم انگار طراح
صحنه چیده باشه. آدم –حتی با وجود زیرنویس ِمایل به میاننویس و اون آرم گندهی
شبکه که واسه پوشوندن دزدیشون زدن اون بالا و و و...- هنوز میتونه مثلا نوهی تروفو
رو اون پشت احساس کنه) منشی قسمت، برنامهی خانواده میدید. چندتایی هم نشسته بودن
به پیگیری جلسههای مجلس. صدای ناطقین ِموافق میاومد که همه فقط میگفتن: این آقا
کلن خیلی آدم خوبیه. عالیه. دوباره تو دلم داد زدم که بالاخره نباید یکی پیدا شه
یه روز فرق صفت و قید رو به ماها یاد بده؟
بعد برنامهی خانواده تموم شد و خانم منشی اومد و گزارش ِهفت صفحهایم که
تایپش چهار روز کار برده بود رو تحویل داد و دیدم که همهی سیصد تا ویرگول و نقطه و
نقطهویرگول و خطِ تیره و هر چی دیگهش بطور رندوم جابجا شدهن. بعد رسیدم به
این...
پنجدقیقهیِ تمام سعی کردم این کلمه رو تو یه متن بخونم: منُّمن؛ نشد و
ولش کردم. فکر کردم اعصابم خورده از اون خبره. جلوتر که رفتم برخوردم به منوُمن.
وُکَبم داشت پاک زیر سوال میرفت که یهو فهمیدم منظور یارو مِنمِن بوده! همین موقع
مدیرم اومد تو، صاف وایساد و گلویی صاف کرد و با اعتمادبهنفسی کاذب گفت: ممم...
کسی ماژیکفسفریِ قهوهایسوخته داره!؟
داشتم نیشخند میزدم واسه خودم که همکارم اومد که به روالِ شیش ماهِ اخیر بپرسه:
به نظر شما (من تنها کسیام که هنوز جرات نمیکنه بهش بگه تو و گرنه که پیر و جوون
و رسمی و غیررسمی و رئیس و مدیر و معاون و اینا براش فرقی نمیکنه؛ یعنی اصلا بهنظرش نمیاد فرقی هم باید بکنه!) ایتالیایی به درد آدم میخوره وقت بذاره یاد بگیره؟
که دیدم سوالش عوض شده به این که: بهنظر ِشما پرتغالی کاربردیتره یا اویغوری!؟
بعد یواشکی فُرمای بیمهی عمر همکارا رو نگاه کردم که باید توش مینوشتن در
صورت مُردن، پولِ بیمهی عمرشون به کی برسه. فقط پنجدرصدِ مردا غیرتشون اجازه داده بود
که این پول کلا به زنشون برسه و بقیه -تو بهترین حالت- پدر و مادر و برادر و خواهر و
هرکی که میشده رو شریکِ زنشون کرده بودن. یکی هم که از دیروز در حال فکر کردن به
این بود که بین و زن و دو تا بچهش، به کدوم سیوچهاردرصد بده امروز تصمیمشو
گرفته بود: میدمش به پسرم؛ فامیلی من رو پسرم میمونه نه رو زنم! بعد یکی که دیروز
همشو به "محک" بخشیده بود اومد و فرمشو عوض کرد و همه رو به اسم زنش کرد.
یکی هم که اسم برادرش رو اون تو نوشته بود تو جواب خانم منشی که پرسید: شما که میگفتین
خانمتونو خیلی دوس دارین چرا به نام اون نکردین؟ گفت: دوست ندارم تو این کارایِ
مبتذلِ مردونه درگیر بشه، اون خیلی حساسه؛ و یکی دیگه با استدلالی مشابه: آخه
میدونید من اگه بمیرم اون خیلی حالش بد میشه و اصلا حال و حوصله ی این حرفا رو
نداره واسه همین گفتم به نام برادرم کنم؛ فرقی که نداره که! اما همهی این موردا
مال مردا بود؛ خانما کلا همشو به شوهراشون داده بودن.
بعد رادیو "آرزوها"ی محمد نوری رو گذاشت اما یادش رفت «تو دلت بوسه
میخواد»ش رو با ورسیونِ جدیدِ احمقانهش عوض کنه! بعد ترانهی "چه بگویم"
با صدای امیر نمیدونم چیچی! رو پخش کرد که همون "با تو رفتمِ" خودِ
ویگن بود. بعد دوباره آهنگ دفرمهی "دسپرادو" رو گذاشت. بعد اعلام کرد
که یک تصنیف بسیار جدید داریم براتون، که "نفرین" آرتوش از آب دراومد که
بازخونی شده بود که بعد هم دیدم که اصلا خود آرتوشه که بازخونیش کرده!
در این مرحله، اتفاقی وبلاگ یکی از دخترای دانشگاه رو کشف کردم که تنها بارهایی
که ایشون رو تو دانشگاه اصلاحشده دیده بودم، دو بار، بعدِ امتحانا، پشتِ اتاقِ
استادا بود (و البته که حتما بیشتر از دو بار بوده، من که همیشه از اون جا رد
نمیشدم!) و اینجا مقادیر زیادی خالیبندی نموده بودند در باب شجاعتشون در رد شدن
از اون اتاقِ انتظاماتِ اون سالهای دانشگا که همهی زندگیشونو اون تو میگشتن؛ که همیشه آرایش
زیاد داشته با لباس نامناسب اما همیشه هم با «زرنگی» و «بلد بودن راهش» از اونجا
رد شده بود!
همینوقت دوستم زنگ زد که خونمو دزد زده بیا با هم بریم کلانتری. گفتم: چی
برده؟ گفت: هیچی فقط عطرامو با لباس زیر! گفتم: پس واسهچی کلانتری؟ گفت: بههرحال
که دَرو شکسته؛ بعدشم که جزوههای دانشگاه و چند تا گزارش کارمم بوده. باید بگم
صورتجلسه کنن. اون ترم گزارشکارای یکی از بچهها رو دزدیدند، استاد گفت: از کجا
بدونم راست میگی و بهشم وقت نداد که دوباره بنویسه!
زیر آفتاب داغ منتظر تاکسی بودم که چشمم به جمال خانمی روشن شد با مانتو و
روسریِ قرمز ِ آتیشی، بازوی آقایی با پیرهن ِشبهمشمعی ِپرتقالی بگرفته! درجا دمای
بدنم پنج درجه بالا رفت. نمیدونم چرا خودشون زنده بودن. راننده تاکسی فریاد رو با
کیفیت خوب گذاشته بود و دیدم که برای اولین بار تو این روزا کسی توضیحی در مورد
این کار تازهی شجریان نداد! بعد تاکسی نگه داشت و خانمی، بعد از کیفشان، ورود
کردند و درحالیکه نصف تن من زیر بدنِ باضافهینودِ ایشان گم شده بود سعی کردند کیفشان
را بین خودشان و من جا بدهند مبادا که...
ادامهی فریاد را نیوشیدم و سَرکِیف پیاده شدم که دیدم صدای تانگو میاد! دو تا
جوون وایستاده بودن سر بلوار روبروی سینما و بیخیال داشتن گیتار و آکاردئون میزدن. و تو همهی اون یهربعی که من وایستادم به تماشا کردنشون، تنها کسی که بهشون پول
داد یه خانم چادریِ زنبیلبهدست بود. بقیه سعی میکردن خیلی باوقار با مخفی کردن
لبخندشون رد شن. یکی دو نفر هم فیلم میگرفتن برای بعداندیدن!
روونهی کلانتری که بودیم به دوستم گفتم: الان که بریم تو، اول میگن شما چهنسبتی باهم دارین. اون هم بهپشتوانهی شش سال وکالت گفت: نع. من خودم صد بار
اینجا اومدهم؛ همچین مواقعی که ما خودمون شاکی هستیم اصلا این اتفاق نمیافته. بعد
که رفتیم تو، افسرنگهبان یه نگاهی به من انداخت و پرسید: ایشون کی هستن؟ که دوستم در
کمال خونسردی دراومد که: رانندهی آژانس! ازشون خواهش کردم که با من بیان تو! بعد
اومدیم بیرون (ماجراهای اون تو بههیچوجه قابل خلاصهشدن نیست!). یه نفس ِراحت
کشیدیم –حتی اون هم- که انگار از زندان خلاص شدهیم. بعد گفتیم بریم فشم یه هوایی
بخوریم که پلیس جلومونو گرفت و گفت بزنیم بغل. زدیم بغل. نگاهی به حلقههایِ
نداشتهمون کرد و گفت: زن و شوهرین دیگه!؟ بعد بی اون که منتظر جواب ما شه گفت:
برید! از ذوق این برخورد، دوستم زد به یه نیسان. رانندهی نیسان گفت: مقصر شمایین
اما من خسارت نمیخوام؛ کار دارم باید برم. افسر اومد. کروکی کشید و خیال کرد خانم
تنهاس. گفت نیسان مقصره! بعد که دید من اینوریم لجش گرفت انگار، گفت الان نمیتونم
نظر قطعی بدم، بیایید فلانجا. رفتیم فلانجا. رانندهی نیسان گم شد و به طرفةالعینی در قالب یه اکستری پیدا شد. افسر سریع نوشت که بتحقیق سمند مقصره... یه
خانم وایساده بود و چند تا ماشین منتظرش. اکستریه رفت جلوی همشون وایساد و خانمه
رفت و سوار شد...
برگشتیم و من رفتم ختم پدر دوستم و چند تا دوست قدیمی رو دیدم که آدم فقط
همینجاها میبینه؛ هیچکدوم بیش از حدِ لازم، ذوقزده نشدن و هیچکدوم هم حرفی از
درتماسبودن و شمارههاتونو بدین که جمع شیم دور هم و اینا نزدن!
رفتم کتابفروشی. دیدم که ترجمهی تازهی مسافر بیتوشه -با طرح جلدی مزخرف- اومده که روش نوشته:
ترجمهوبازنویسی: منیژه محامدی. تعجب کردم که چرا بازنویسی. بعد که تیکهتیکه
خوندمش معنی بازنویسی رو فهمیدم. (با لیبرال، امروز شد دو تا کلمه!) خوشبختانه
پخشیِ مزبور اتفاقا اونجا حضور داشتن و هر سه نسخه را گذاشتیم تو دامنشون که
ارزونی ِ مترجم!
بعدش یه آقا خانم ِبسیار شیک اومدن و خواستن چند تا کتابِ خیلیخوبِ معروف
معرفی کنیم بهشون. پرسیدم تو چه زمینهای؟ شنیدم که فرقی نمیکنه فقط معروف باشن. بعد
که چند تایی نشونشون دادم منومنی کردن و آقاهه –انگار که بخواد بگه بدون
خیارشور- گفت: گالینکور لطفا! و خانمه بهکمکش اومد و گفت: آخه ما یهخرده وسواس
داریم. میخوایم که جلداشون همه گالینکور باشه و ممم... تا حد ممکن هم یهرنگ. و
آقاهه گفت: بله، اینش مهمتره برامون. من هم آدرس نزدیکترین صحافی رو دادم بهشون!
برگشتنا سر نیایش خیلی شلوغ بود و خوب، آره دیگه چراغقرمز باز دست اون گداهه
بود که خیال میکنه ماشینایی که از نیایش میان پولدارترن! دو دقیقه قرمز واسه نیایش،
بعد پونزده ثانیه واسه ولیعصر! و همینجوری عیشی پنهان داشت واسه خودش میون بوق
ماشینا.
به لطفِ یهطرفه شدنِ ولیعصر، بیستودو دقیقه منتظر اتوبوس شدم. بعد اتوبوسِ
رسیده، بعد از طی هفتصدمتر در پنج دقیقه خاموش شد. راننده کپسول گازی –نمیدونم یهو
از کجا- درآورد و برد رو صندلیای عقب گذاشت و وصلش کرد و اومد استارت زد و راه
افتاد. خانمی از عقب فریاد زد: آقا این کپسوله که ترمز بزنی میافته. راننده گفت: پس
بیزحمت بشین کنارش مراقبش باش! دو تا ایستگاه بعد خانمه پیاده شد و راننده، پسر ِجوونی
رو جای اون منتصب کرد اما خانما به دلیل نامحرم بودن، اونو راه ندادن عقب و یکیشون
قبول کرد که اونجا بشینه. بعد راننده که میخواست بیشتر گاز بده میگفت: «حا-لا» (با
تاکید بر هجای دوم) و خانمه اون عقب یه دور کپسولو بیشتر باز میکرد و وقتِ ترمز
اونو یه دور میبست. و یهجایی که راننده نعره زد: حالا خانمه فریاد برآورد: تا تهِ
تهه!
خونه که رسیدم دیدم که یه آقایی که ظاهرا همسایهی کوچهبالاییه پیغام گذاشته
که قبضهای موبایلمون رفته اونجا و یه خانمی هم که همسایهی کوچه پایینه گفته که قبضهای
تلفن اونجاس و خوب رو قبض گاز هم که شمارهتلفنی نیس که کسی بخواد بهش زنگ بزنه!
بعدِ شیشماه پیگیری، خونه پلاکدار شده و حالا پلاکِ تو آدرس رو درست میزنن
اما تو یه کوچهای غیر از کوچهی خودمون!
خسته افتادم که بخوابم که یادم افتاد بطرز عجیبی خبری از یه دوستی که این روزا
باید از مونرال میاومده نیست. زنگ زدم بهش. گفت: بدجوری گیر افتادم. داشتم میاومدم
که گفتن فیلم آنجلوپولوس تو جشنوارهس. این شد دیگه که موندم!
میبینم که نه، خوشبختانه هنوز یهچیزایی سر جاشه...
بهنظر ِشما وقتی یه کسی بعدِ پنج سال که ندیدینش (دو دلیل آخر دیدنها احتیاج اون به یه کتاب و تنگی گرفتن ِ ناگاه وسط شهرش بوده!) و سه باری که به
مهمونی دعوتش کردین و نیومده و هفت باری که دورهمی داشتین و بهانههای مختلف آورده
-یا نیاورده- و حداکثر بازیش تبریک سالبهسالِ عید و یلدا بوده، وقتی طی یک پیامک –احتمالا
برهواسههمه- اعلام میکنه که فردا داره میره یو اس و امیدواره که بزودی ببینتمون
منظوری داره!؟