25 مرداد 1387 - 02:41

شهریور من آغاز شد...



12 مرداد 1387 - 22:15

عزیزترینت زنگ می‌‌زند که پایان فیلم‌برداری را خبر بدهد؛ مهر بی‌دریغش میان رگ‌هات می‌دود. خواستنی‌تر از این، هیچ چیز در دنیا نیست؛ نمی‌تواند باشد.



12 مرداد 1387 - 18:52

صدای چکه‌ی آب و فن، بسته‌شدن در، افتادن چیزی روی زمین، صدای کوبیده شدن پا، سکوت...صدای زیپ...دی‌ری دیم دیم، دی‌ری دیم دیم، دی‌ری دیم‌ دیم، دیم...دی‌ری دیم دیم؛ دی...بله؟ سلام... مخلصیم...نه، تو یه جلسه‌ی مهمم ولی شما بفرمایید...اوم...بله...بله بله...آه...یه لحظه گوشی آاااه، آخی...نخیر، با شما نبودم؛ می‌فرمودید...صدای آب...شاپ شاپ، شاپ شاپ،...نخیر گوشم با شماست...بله دیگه، اینم از بدیای ساختمونای اداریه دیگه، صدا می‌پیچه...صدای تخلیه‌ی آب...حالا ببینیم چه می‌شه...صدای زیپ...و ته‌‌مانده‌ی باد معده...

 

بعد چند روز غذا نخوردن، رفته‌ام به یکی از بهترین رستوران‌های شهر‌؛ چهارمی یا پنجمی در رده‌بندی مردمی، نمی‌دانم. دو‌سه نفری در حال رفتنند و ظاهرا کس دیگری نیست؛ چرا، سر یک میز هم کیفی هست و شاید بالا هم باشند. سفارش می‌دهم و به دستشویی می‌روم تا صحنه‌ی قبل را ببینم.

 

برگشته‌ام سر میز که گارسونی به خانم رستوران‌دار می‌گوید: خاله! این خونه ریخته این‌جا؟

-نه سسه حتما.

 -نه خاله، ‌خونه.

 -یا حضرت عباس! بدبخت شدم. خون اینجا چکار می‌کنه!؟

-چیزی نیس خاله، سه قطره‌س همش. فکر کنم اون آقاهه که رفت دستشویی خون‌دماغ شده بود. تمیزش می‌کنم الان.

-نه خاله قربونت بره، با اون دستمال‌ نه، نجس می‌شه؛‌ با کلینکس تمیزش کن...نه، دو تا بسه.

 

ورود کسی به رستوران و خاموشی یک‌باره -و نه تدریجی- همه‌ی سالن جز چراغ بالای میز من و صندوق، و طنین صدای بم مردانه‌ای: این پدرسگ چرا داره با تلفن حرف می‌زنه؟ همه چیز شبیه اتاق بازجویی است. از ترس زبانم بند آمده است. سایه‌ای می‌بینم برگشته به سمت صندوق. خاله می‌گوید: داخل شهریه؛ یه دیقه نمی‌شه.

 -هرچی‌ می‌خواد باشه؛ مگه داخل شهری پول نمی‌ندازه!؟ مجانی نیست که لامصب!

 خیال می‌کنم اضافیم آن وسط. با غیظ نگاهی به بالا می‌اندازد. آهای شما اون بالا چرا بیکارین؟ اگه تموم شده، برق‌ها را خاموش کنید بیاین برین آشپزخونه. پول مفت که ندارم بدم به کسی. ماهی ۱۹۰ تومن کجا بهتون می‌دن بخورین بخوابین...خدافظ...خدافظ...دِ خدافظ دیگه، ‌قطع کن لامصبو دیگه؛ چقدر می‌خوای حرف بزنی!؟ گارسون می‌فهمد و گوشی را می‌گذارد. بچه این‌جا که تلفن عمومی نیست که؛ این‌جا، بهترین رستوران شهره...و سرِ ادای بهترین رستوران شهر برمی‌گردد و نگاهی به من می‌اندازد ولی نگاهش جور دیگری است، انگار که: این این‌‌جا چی می‌خواد؟

صدای ظرف و پچ پچ از آشپزخانه... 

-خاله این سازمانِ چی بود شونزده تا قاشق چنگال یه بار مصرف هم خواسته برا غذاش، نداریم.

-هیچی نداریم؟

-داریم ولی کمه.

-اشکال نداره هر چی هست بذار، خود سازمان بی‌فرهنگیشون یه کاریش میکنن دیگه. اون صورت‌حسابشون رو هم بیار پولشو اضافه کنم توش. می‌شه به عبارت دویست و بیست و شش هزار و این‌هم سی‌صد و هشتاد تومن... مشکل من نیست که قاشق چنگالمون تموم شده که؛ داشتم که، می‌دادم. می‌خواستن مهمون نداشته باشن؛ اصلا این همه زن و مرد معلوم نیس چکار دارن تا این وقت شب.

-انگار کنفرانس دارن و...

-نه بابا اینا همه‌ش بهانه‌س. به این هوا می‌شینن به لاس زدن... استغفرالله...

-نه خاله! من دیده‌م که کار می‌کنن،‌ حتی برا غذا هم تعطیل نمی‌کنن.

-نه عزیزم، تو ساده‌ای حالیت نیس؛ بعدشم ببینم مگه پول تو رو من نمی‌دم؟

 صدای آب و ظرف از آشپزخانه...سکوت...

-شما که گفتید نداریم، این همه قاشق چنگال این‌جا رو میزه که.

-کدوما، کو؟ دِهه اینا که هموناس که کم بود؛ نبرده‌ خاله؟ حتما یادش رفته.

-ولش کن، مهم نیس! اونا که می‌خوان شش تا جور کنن یه‌بارکی شونزده تا جور کنن دیگه. مشکل ما که نیس مادر...رستوران لوکس فرد یکتا بفرمایید...بله بله...قاشق چنگال؟ نیوورده‌ن؟ چرا  آقا آورده‌ن...می‌خواین بگین من دروغ می‌گم؟ حالا به فرض هم نیوورده باشن& ما مسئول غذای شماییم نه قاشق چنگال شما...نخواستین هم از یه جای دیگه غذا بگیرین. فکر کرده ین ما ورشکست می شیم؟ صدای کوبیده شدن گوشی تلفن...ولدالزناها...پسرم غذات خیلی طول می‌کشه؟ داریم می‌ریم‌آ!

 



12 مرداد 1387 - 16:25

حرف‌ها و کلمات و گفته هات نه،

مکث میان حرف‌هایی

-با شکستن تک‌تک انگشتان

و سفیدی میان کلمات

و همه ناگفته‌هات

 



12 مرداد 1387 - 15:42


7 مرداد 1387 - 22:44

 

حتما این قصه را شنیده‌اید:

خانمی جایی باید منتظر می‌شده -نسخه‌ها فرق می‌کنه: فرودگاه، ایستگاه اتوبوس، مطب دکتر- فرقی نمی‌کنه ولی. بسته‌ای بیسکوییت می‌خره و روزنامه‌ای. می‌شینه،‌ روزنامه رو باز می‌کنه و یه دونه بیسکوییت‌ برمی‌داره‌؛ مرد کناریش -این هم مهم نیست؛می‌تونه زن کناریش باشه- هم یکی‌ برمی‌داره. زن تعجب می‌کنه ولی چیزی نمی‌گه و یکی دیگه برمی‌داره؛ مرد هم یکی دیگه برمی‌داره و قضیه همین‌جور ادامه پیدا می‌کنه تا فقط یکی می‌مونه ته بسته و زن عصبانی صبر می‌کنه ببینه مرد چه می‌کنه؛ مرد برش می‌داره، نصفش می‌کنه؛ نصفش رو به زن می‌ده و نصفش رو خودش می‌خوره... تو خونه زن می‌بینه که بیسکوییت تو کیفشه.

امروز اینو یکی از دوستام تعریف کرد و گفت: وقتی اینو شنیدم فکر کردم بخوبی می‌شه تو رو جای اون آقاهه تصور کرد. به نظرش مقدار زیادی واسه خودم و با قوانین عمیق‌تر خودم -نگفت نسبت به چی عمیق‌تر! (کلا این از خواص ماهاست که صفت‌های تفضیلی‌مون هیچ وقت مرجع نداره!)- زندگی می‌کنم تا این‌که یه زندگی ِعکس‌العمل در مقابل عمل اجتماعی رو بخوام پیش ببرم. می‌گفت که اولا حس‌ کرده که یه ایده‌آلیسم نپخته تو رفتارمه -که به نظرش به هیچ‌جا قرار نبوده برسه-  ولی الان اون نگاه اون‌روزها را نگاه مایوسی می‌دونه! و البته که من هم مایوسش نکردم! «گرفتار» رو که حتما دید‌‌ه‌ین؛ گفت شبیه اون مرده‌ام که برای آزادی شوهر زنه هر کاری کرد ولی تصمیم آخرش رو هم بر اساس ارزش‌های درونی و شخصیش گرفت.

از قدیم‌الایام آدم‌ها -حداقل تو روم- در مورد من نظر نمی‌داد‌ه‌ن (می‌بینین که حتی این‌جا هم همینه!)؛ حالا که یکی نظر داده شما هم مایوسش نکنین!

 



2 مرداد 1387 - 22:56

 

 به همین سادگی. از تو خوشم نمیاد؛ از پلیس بیشتر. مهمونی داری امشب. گوشی رو برمی‌دارم؛ خیلی راحته؛ سه شماره؛ یک، ‌یک، صفر.

خیلی سخت نیست، به همین سادگی پیش میاد. مدیرم می‌گه اگه ببینم کتاب رو میزتونه، بهره‌وری‌تونو کم می‌کنم؛ میزم رو خاک می‌گیره کم‌کم.

به همین سادگی پیش میاد؛ مقاومت می‌کنم در برابر سوار اتوبوس‌های پولی خوشگل پرده‌‌دار شدن. بلیطی‌ها هر روز کم‌تر می‌شن. و هر بار که از دور اتوبوس می‌بینم، آرزو می‌کنم کثیف باشه و پرده نداشته باشه.

ساده‌تر از اونه که خیالشو کنی. شب‌های اول منتظر اومدن برق می‌شم. شب‌های بعد کامپیوترو خاموش می‌کنم، موسیقی رو قطع می‌کنم، یخچال ‌رو از برق می‌کشم، مسواک می‌زنم و به‌ انتظار رفتن برق می‌شینم.

کم‌کم پیش میاد ولی نه خیلی دیر؛ ندونسته، شایدم هم دونسته. گاهی زنگ‌ می‌زنم و سراغی می‌گیرم ازت؛ دو سه روزی یه بار؛ روزها از سر کار یا شب‌ها از خونه. موبایل که می‌گیرم می‌تونم هر روز احوالتو بپرسم. بعد چون خیال می‌کنم دم دستی، می‌شه هفته‌ای یه بار. بعد -به این هوا که ممکنه مزاحم کارت باشم یه وقت- گه‌گاه مسیج می‌زنم فقط. بعدتر هم اصلا نگاه نمی‌کنم که مسیج بهت رسیده یا نه... امروز که نگاه کردم، دیدم هشت تا مسیج کوتاه یه‌شکل نفرستاده دارم برات.

 

 



26 تیر 1387 - 00:37

 

روز اول دانشگاه

صبح: از من داناتر کم نیست.

عصر: از من نادان‌تر اما چه بسیار.



22 تیر 1387 - 22:25

 

-مسافر کنار‌دستی می‌گه: خیلی گرمه امروز. جلویی می‌گه: آره، خیلی؛ جسارته، جسارته، می‌بخشیدا، من عرق‌گیرم خیسه از گرما!

 

 -از در که می‌رم تو ناهم‌جنسا نشسته‌ن و پچ‌پچ می‌کنن. خیال می‌کنم حرفیه از جنس زنانه -از هر نوعش. صداشون پایین‌تر می‌ره، اونقدر که خیال می‌کنم خودشون هم نمی‌شنون (اصولا این جنس اگه اراده کنه که صداشو کسی نشنوه، خدا هم نمی‌تونه یه‌ کلمه‌شو بفهمه!). وقت بیرون رفتن یه کلمه‌ از حرفاشون بیرون می‌افته:N7 و یکیشون دست به مقنعه می‌بره!

 

-همکارم سه ماه بعد از مرخصی زایمانش هر روز دیر میاد سر کار؛ خسته و کوفته و عصبی با چشمای پف‌کرده؛ بچه‌ش بد می‌خوابه. امروز بهش گفتند: چرا بچه‌ت نمی‌خوابه آخه؟ عصرا می‌خوابونیش؟ گفت: آره ولی کم؛ ۶ تا ۱۰ شب! تازه، خونه هم سرد نیست؛ کولر که خاموشه؛ دو تا بلوز حوله‌ای تنشه؛ کلاهش هم که همیشه سرشه! خیلی شب‌ها که بین خودم و شوه...قطع می‌کند، سرخ می‌شود و سرش را پایین می‌اندازد: نمی‌دونم چه مرگشه!

 

-بچه که بودم سر راه هر روز تابلویی می‌دیدم با این عنوان: زایشگاه ژاله که بعد‌تر شد بیمارستان زنان و زایشگاه پروفسور بهمن‌شیر بعد بیمارستان زنان حضرت زینت. خیلی بعدتر در دنیای مدرنمان تابلویی دیدم این‌چنین: WOMEN HOSPITAL که روبروی آن نوشته بود: بیمارستان تخصصی! کسی چه می‌داند شاید بعدها به آوردگاه تغییر نام بدهد و بعدتر به بیمارستان شهید آوردگاهی.



22 تیر 1387 - 20:47

 

امروز دیدم که همه‌ جاهایی که از اول تیر امضا کرده‌ا‌م، نوشته‌ام تیر ۷۸...



22 تیر 1387 - 19:46

 

صد البته -اگر توانستید از آن زیر بیرون بکشیدش!



16 تیر 1387 - 23:27

 

               همکار من سنگ صبوری داره (داشت) که تا دو ماه پیش، روزی هفت هشت بار بهش زنگ می‌زد تا  باهاش درد دل کنه.  فرقی هم براش نمی‌کرد اون خونه‌ است، سر کاره، کجاست؛ از شوهرش می‌گفت، از  عوض شدن مردا، از خونه و بچه؛ و هرز رفتنش تو  این زندگی معمولی. یه ماهی هر روز، عصبی، به شماره‌ گرفتن بود و خبری از دوستش نبود. و حالا یه ماهه که دوستش به اون زنگ می‌زنه؛ روزی دوازده بار؛ از نامزدش می‌گه، از عوض شدن مردا، از خسته شدنش از اون، از ترسش از هرز رفتن تو یه زندگی معمولی...

 

 



   1      2      3      4      5    >>