همهی مزارع جهان
دو لب کوچک را دشمنند
همهی خیابانهای تاریخ
دو پای برهنه را
...
محمد الماغوط
موسی اسوار
همهی مزارع جهان
دو لب کوچک را دشمنند
همهی خیابانهای تاریخ
دو پای برهنه را
...
محمد الماغوط
موسی اسوار
بعد از هر جنگی
کسی باید ریختوپاشها را جمع کند
نظم و نظام
خودبهخود برقرار نمیشود
کسی باید آوارها را از جاده کنار بکشد
تا ماشینهای پر از جسد
عبور کنند.
کسی باید غرق شود
در میان لجن و خاکستر
فنر کاناپهها، خردهشیشهها
و کهنههای خونین.
کسی باید دیرک را
تکیهگاه دیوار کند
کسی باید برای پنجره شیشه بیندازد
و در را جا بیندازد.
اینها خوشعکس نیست
و سالها وقت میبرد.
همهی دوربینها رفتهاند
برای جنگی دیگر.
دوباره باید پل
و از نو راهآهن.
آستینها پارهپاره خواهد شد
از بالا زدن.
کسی جارو در دست
هنوز به یاد میآورد آنچه را که گذشته.
کسی گوش میکند
و سر ِ بهجاماندهاش را به علامت تایید تکان میدهد.
اما همان حوالی
کسانی که از این کارها خسته خواهند شد
شروع میکنند به بو کشیدن وقایع.
کسی گاهی
از زیر بوتهای
توجیههای زنگزده را در میآورد
و آنها را به تل زبالهها میافزاید.
آنهایی که میدانستند
اینجا جریان چه بوده
باید برای آنهایی که کم میدانند جا باز کنند.
و بهتدریج برای آنهایی که کمتر و کمتر میدانند
و سرانجام به اندازهی هیچ.
در میان علفهایی که
علت و معلول را پوشانده
کسی باید دراز بکشد
با ساقهی گندم میان دندان
و به ابرها نگاه کند.
ویسواوا شیمبورسکا
شهرام شیدایی-چوکا جکاد
آن پارهخاکی را که تویی دوست میدارم
زیرا که از مرغزاران فلکی
مرا ستارهای دیگر نیست. تو تکرار میکنی
تکثیر جهان را.
چشمان درشت تو آن نوریست که من
از صور بشکستهی فلک دارم
پوست تو میتپد چون راههایی
که شهاب به باران درمینوردد.
از این همه ماه، برای من تهیگاه تو بود
از این همه خاک، دهان ژرف تو و لذتش
از این همه نور سوزان چون عسل به سایه
قلب سوختهی تو، سوخته از پرتو سرخ طولانی
این سان درمی نوردم آتش شکل تو را، بوسهزنان بر تو،
ای کوچک و ای فلکی، ای کبوتر و ای جغرافیا.
نرودا
فرهاد غبرائی
امروز بر کف دست راستم کپکی بود.
ایکاروس! ایکاروس!
چرا آنگاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایههای
آن دریای سبز سقوط کردی
رساتر فریادی برنیاوردی؟
چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما
هرگز نتوانیم خون و استخوان روی سبزهها را فراموش کنیم؟
ایکاروس! ایکاروس!
در سر چه اندیشهای داشتی وقتی به میان ابرهای بارانخیز شیرجه میرفتی؟
آیا چشمهایت از خون تهی شده بودند،
و دندانهایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟
سرخ و سفید است خاطرات سقوطهای بزرگ.
سرخ و سفید است اذهان شاهدان.
سرخ است سفیدی چشمها،
و سفید است گونههایی که زمانی گلی بود.
ایکاروس! ایکاروس!
صدایت را میشنویم پیش از آنکه به انتهای آبهای ژرف برسی،
چشمهایم را در پای کوهی خاکستری رنگ گشودم،
و احساس کردم پارهسنگی را از کاسهی سرم بیرون کشیدهام.
به دستهایم نگاه کردم. بریده بود، و از دستهایم خون میریخت.
و از دستهایم زردابه جاری بود.
مثل آن بود که سه روز در پای آن کوه افتاده باشم.
و سرم ضربانی مکرر بود.
ساق راستم میان قوزک و زانو خم شده بود.
هیچ دردی نداشت.
برای جامی لبریز از آب سرد میمردم
برای پارهای نان سفید، و اندکی کره و پنیر.
ذهنم روشن بود: نه هیچ نمکی وجود داشت،
و نه در مغزم هیچ خونی که بر اندیشهام راه بندد.
تنها جریان کند زردابهی دستهای بریدهام بود
و آگاهی در کاسهی سرم.
...
گاوین بنتاک
احمد میرعلایی
بهانهای نیست برف آرامم نمیگذارد
صدایی از قطب راه باز کرده است
تا آب شود در گلویم.
حروف یخزده ترکیده است و
لبپر میزند صدای بازگشت بر کاغذ
دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را میپوشاند
و پشت و رو میشود این گوشت و پوست
تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره که مبنای چشم را تغییر میدهد.
و کاهلی ذوب میشود بین پلک و ستاره.
دوباره معنا پیدا میشود
و عالم انگار از نو میبالد در پاداش فکر
صدا چقدر سادهست
اگر که برف مجالم دهد
درون چشمانت خواهم آرمید چون میهنی که نزدیک و دور
دوستش میداشتهایم.
محمد مختاری
کلامی از ما مخواه که روح بیشکلمان را
از همهسو چون قابی در بر گیرد
و آن را، با حروفی آتشین
مانند گل زعفرانی که در دل مرغزاری غبارآلود
تک افتاده است
آشکار و درخشان دارد.
وه که آدمی چه استوار میرود
با خود یار، و با دیگران نیز
و بیاعتنا به سایهی خویش که آفتاب تموز
بر دیواری گچریخته نقشش میکند.
مفتاحی از ما مخواه
که کائنات را بر تو تواند گشود
هجائی طلب کن چون شاخهای کج و خشک.
امروز فقط این را به تو توانیم گفت
آنچه نیستیم و آنچه نمیخواهیم.
اوجنیو مونتاله
نادر نادرپور-جینا لابریولا کاروزو
چشمان نابینا و
گوش ناشنوا؛
دستان ناتوان از لمس،
بینی گرفته بر هر بو؛
و پوستی کلفتتر
از هر پوست کلفت...
همه بخشش روزان رفته
این بود ما را
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصـدی دارد به جـان پـاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
من در تعلق ِ همگانم
هم بدانگونه که
خــاک.
میان سینهی من
ذرهای کینه
راه نــدارد.
دستان خویش را گشـودهام و
در مسیر بـاد
خوشهی انگــور
میپـاشم.
نرودا
فواد نظیری