سرخگلها
روشنه را فرا میگیرند
و سحر تو میفریبدم...
کلامی از ما مخواه که روح بیشکلمان را
از همهسو چون قابی در بر گیرد
و آن را، با حروفی آتشین
مانند گل زعفرانی که در دل مرغزاری غبارآلود
تک افتاده است
آشکار و درخشان دارد.
وه که آدمی چه استوار میرود
با خود یار، و با دیگران نیز
و بیاعتنا به سایهی خویش که آفتاب تموز
بر دیواری گچریخته نقشش میکند.
مفتاحی از ما مخواه
که کائنات را بر تو تواند گشود
هجائی طلب کن چون شاخهای کج و خشک.
امروز فقط این را به تو توانیم گفت
آنچه نیستیم و آنچه نمیخواهیم.
اوجنیو مونتاله
نادر نادرپور-جینا لابریولا کاروزو
-مسافر کناردستی میگه: خیلی گرمه امروز. جلویی میگه: آره، خیلی؛ جسارته، جسارته، میبخشیدا، من عرقگیرم خیسه از گرما!
-از در که میرم تو ناهمجنسا نشستهن و پچپچ میکنن. خیال میکنم حرفیه از جنس زنانه -از هر نوعش. صداشون پایینتر میره، اونقدر که خیال میکنم خودشون هم نمیشنون (اصولا این جنس اگه اراده کنه که صداشو کسی نشنوه، خدا هم نمیتونه یه کلمهشو بفهمه!). وقت بیرون رفتن یه کلمه از حرفاشون بیرون میافته:N7 و یکیشون دست به مقنعه میبره!
-همکارم سه ماه بعد از مرخصی زایمانش هر روز دیر میاد سر کار؛ خسته و کوفته و عصبی با چشمای پفکرده؛ بچهش بد میخوابه. امروز بهش گفتند: چرا بچهت نمیخوابه آخه؟ عصرا میخوابونیش؟ گفت: آره ولی کم؛ ۶ تا ۱۰ شب! تازه، خونه هم سرد نیست؛ کولر که خاموشه؛ دو تا بلوز حولهای تنشه؛ کلاهش هم که همیشه سرشه! خیلی شبها که بین خودم و شوه...قطع میکند، سرخ میشود و سرش را پایین میاندازد: نمیدونم چه مرگشه!
-بچه که بودم سر راه هر روز تابلویی میدیدم با این عنوان: زایشگاه ژاله که بعدتر شد بیمارستان زنان و زایشگاه پروفسور بهمنشیر بعد بیمارستان زنان حضرت زینت. خیلی بعدتر در دنیای مدرنمان تابلویی دیدم اینچنین: WOMEN HOSPITAL که روبروی آن نوشته بود: بیمارستان تخصصی! کسی چه میداند شاید بعدها به آوردگاه تغییر نام بدهد و بعدتر به بیمارستان شهید آوردگاهی.
چشمان نابینا و
گوش ناشنوا؛
دستان ناتوان از لمس،
بینی گرفته بر هر بو؛
و پوستی کلفتتر
از هر پوست کلفت...
همه بخشش روزان رفته
این بود ما را
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصـدی دارد به جـان پـاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
من در تعلق ِ همگانم
هم بدانگونه که
خــاک.
میان سینهی من
ذرهای کینه
راه نــدارد.
دستان خویش را گشـودهام و
در مسیر بـاد
خوشهی انگــور
میپـاشم.
نرودا
فواد نظیری