30 خرداد 1387 - 16:43

 

-اینجا نیست؛ چیه خیال می‌کنی قایمش کرده‌‌م؟

-دلت!؟

-دفعه‌ی آخرت باشه! دفعه ی بد جرش می‌دم‌ ها!

-بچه برو محل خودتون بازی کن.

-اشتباه می‌کنی؛ دیوارای اینجا خیلی بلنده!

-دل شما!؟ تو خونه‌ی ما!؟

-می‌دونید چند ساله اینجا هیچی نیفتاده؟ قدیما، یادش به خیر، این حوض پر می شد؛ روزی هفت هشت تا اقلکم!

-پاره‌ش کردیم رفت.

-من نمی‌دونمِ؛ بیا خودت برو ببین کجاست، ورش دار.

-چرا مراقب نیستی آخه؟ نمی‌شه یواشتر بازی کنی؟

-اینجا که نیست؛ شاید یه جای دیگه انداختی، حواست نیست.

 

 

-هی...بی‌‌ خود زنگ می زنی؛ این‌جا کسی زندگی نمی‌کنه!

 

 



30 خرداد 1387 - 13:51

 

سیبی که درنگاه تو می‌چرخد

آدم را وسوسه می‌کند.

 

بیا از  این جهنم فرار کنیم!

اندازه‌ی‌ همین یکی دو سطر فرصت داریم

از تیر‌رس نگاه این فرشته‌‌ها که دور شویم

بهشت که نه

نیمکتی را نشان تو خواهم داد

که مثل یک گناه‌ِ تازه 

وسوسه انگیز است 

 

باید شتاب کنیم

اما تو،...باید مواظب موهایت هم باشی

شاخه‌های این درخت‌های کنار خیابان

گیره از موی دختران می‌ربایند

باد هم که نباشد

برای پریشانی ِ این ‌شهر

هزار بهانه پیدا می‌شود

حیف است سیب را نچیده بمیریم!

 

 

                                  حافظ موسوی

 



28 خرداد 1387 - 01:58

 

موسیو وردوی چاپلین

ماجرای جسی جیمز

فرشته آبیِ؛ فیلمی برای همه‌ی روزهای سال

ماسترویانی و لئوش؛ ماسترویانی و یک روز خاص‌اش

به جوجه کلاغ‌ها غذا بدهید تا بعدا چشم‌هاتان را درآورند؛ جوجه‌کلاغ‌های سائورا

فیلمی که فیلمنامه‌اش کار کوبو ابه است؛ تانین نو کائو

باد...لیلین گیش...

مسیح در ابولی توقف کرد

مکالمه‌ی کاپولا

بلید رانر، نسخه‌ی کارگردان

من کوبا هستم با آن دوربین سیال و سرک‌کشنده به هر سو

سانشوی مباشر که بیست و سه سال پیش دیده‌امش

سایه‌های نیاکان فراموش‌شده‌مان؛ فراموش‌شدنی است مگر؟

همه‌ی پاییز و تابستان‌های اوزو

جودی گارلند و جین کلی و دزد دریایی مینه‌لی

موگان‌دو، فیلمی که اسکورسیزی آخرین فیلمش را از روی آن ساخته

شب شکارچی

...

زنگ می‌زنند به نیم‌شب؛ دوستی، همه‌ این‌ها هم‌راهش، یک‌راست از فرودگاه قصد خانه‌ات کرده.

 



27 خرداد 1387 - 23:22

 

سرمایه‌ی روزگارم از دست بشد         یعنی سر زلف یارم از دست بشد

بر دست حنا نهادم از بهر نگار            در خواب شدم نگارم از  دست بشد

 

 

                   مهستی



25 خرداد 1387 - 21:03

 

 

حمید امجد در شب بزرگ‌داشت بیضائی:

...ایستاده در کنجی از تالار می‌اندیشیدم که مهم نیست که این‌جا صندلی خالی پیدا نمی‌شود،‌ خیلی اوقات در جلساتی در همین شهر، صندلی برای نشستن هست، دلیلی برای نشستن نیست.

 امشب دلیلی برای نشستن پای تلویزیون هست که امجد نازنین مهمان است، در «دو قدم مانده به صبح».



24 خرداد 1387 - 20:08

 

حالا هزار سال هم که از اون روزها که اینو تو هر جایی پخش می‌کردند بگذره -با دنیایی حواشی- و علیزاده هم کلی کارهای خوب دیگه بیرون بده، یکی از یکی بهتر؛ و هنوز به دلت مونده باشه که یکی پیدا شه که جای گفتن چقدر غمناکه این، یه چیز دیگه بگه، هنوز هم برای پرشور کردن هر وقت تنهایی بسه این.



24 خرداد 1387 - 19:55

 

...

وقتی که من بچه بودم،

بر پنجره‌های لبخند

اهلی‌ترین سارهای سرور آشیان داشتند؛

                                    آه،

آن‌روزها گربه‌های تفکر

چندین فراوان نبودند.

وقتی که من بچه بودم،

مردم نبودند.

...

 

                               اسماعیل خویی



20 خرداد 1387 - 23:18

 

کلام منجمد یاس

از سیال نگاهم

                   آوار

         تو

         کاکلی سپید امید

         از ازدحام درد

         زنده‌به‌گور

         به بود خود به‌شکی

                      و

                 من به بود تو

 

 

                          یاسمن آرامی

 



18 خرداد 1387 - 22:17

 

نماز شام گدایی می‌کنیم               مگر یک‌سان جدایی می‌کنیم

به پاس خاطر روی تو ظالم              به هر کس آشنایی می‌کنیم

 

حیفم آمد که آخر شب پس یک ساعت لذتم با این ترانه، شما لااقل شعر جانانه‌اش را نخوانید. (از گذاشتن ویدئو به دلیل محرومیت از خطوط پرسرعت معذوریم؛ و البته که در پروراندن تخیل برای تصویر کردن نوازنده‌ی زبر-چپ‌دست هارمونیوم و تسلط بی‌نظیر رباب و قیچک و طبلک‌نوازان آزادید!)



18 خرداد 1387 - 21:07

 

-حمید امجد خوب می‌نویسد. از هر چه که خوب در باب آن مطالعه نکرده باشد حرف ‌نمی‌زند -و چیزی نیست که او خوب مطالعه‌اش نکرده باشد. تا بخواهید باسواد است. تحلیل‌گر خوبی است. حرف‌هایش بر باد هوا نیست و نه برای رخ نمودن -که اصلا نیازیش نیست به آن؛ ته‌ و توی همه‌چیز را درمی‌آورد. اگر قرار باشد حرف بزند می‌تواند ساعت‌ها مشغول کندت به مطلبی -بی حرفی اضافه. حمید امجد باج نمی‌دهد، اهل تعارف نیست -و دروغ و سیاه‌بازی هم؛ کاملا خودش است. می‌نویسد،‌بازی می‌‌کند و‌ کارگردانی (می‌کرد و امیدواریم باز هم بکند)، نقد می‌کند به معنی درست کلمه، ترجمه‌ می‌کند و ویرایش، و کتاب درمی‌آورد -در یکی از ناشرترین انتشارات و و و...

پس از مدت‌‌ها، امجد، این بحق‌ترین شاگرد بیضائی برای من، در جایی امن و راحت، نوشتن یادداشت‌های دلچسبش را از سر گرفته -گوشه‌ای از انتشارات نیلا. از دست ندهیدش.

 

-خسروی نازنین را خیلی نیست که می‌شناسم ولی مطالعه‌اش آن‌قدر هست که بسرعت بیرون بتراود؛ سوادش را دوست دارم و نگاهش را. به‌نظر، گاهی کمی تندخوست ولی اصلا این‌طور نیست؛ نزدیک‌ترها حتما با من هم‌عقیده‌اند. در نوخانه‌اش بخوانیدش!

 



18 خرداد 1387 - 17:18

 

بشنوید

خواستم تقدیمش کنم به علیرضا و روزهای عاشقیتش،‌ یاد کوه افتادم و ف عزیز که از این خیلی خوشش اومده بود و از دهنش نمی‌افتاد؛ یاد خوندنش با تو افتادم تو روزهای کوچه‌های یوسف‌آباد -و شب‌هاش؛ یاد شب‌نم ماسوله و مه گردنه حیران...آخر کار هم یاد پویان افتادم که اون هفته که اینو خوندم چشمشو (در حقیقت گوششو) گرفت و قرار شد براش کپی کنم.

 

پی‌نوشت:
جماعت خواستن شبیه درآرن؛ یکی گفت: من شمر می‌شم؛ اون یکی گفت: من امام؛ یکی دیگه هم گفت: من هم حر. به شیرازیه گفتن: تو چه می‌کنی؟ گفت: من هم، اگه هوا خوب باشه، نقش نعش رو بازی می‌کنم!
اون‌جا هوا خوبه؟...

 



18 خرداد 1387 - 14:14

 

من گرسنه‌ی دهان تو، آوای تو، گسیوان توام،

به کوچه‌‌ها می‌شوم بی غذایی، خاموش،

نانم نگاه نمی‌دارد، سحرم آشفته می‌کند،

من به جستجوی صدای مایع پاهای توام به روز.

 

من گرسنه‌ی خنده‌ی توام که جاری می‌شود

از دست‌های تو، به رنگ انبار خشمگین،

من گرسنه‌ی سنگ پریده‌رنگ ناخن‌‌های توام،

می‌خواهم که فروخورم پوست هم‌رنگ بادام باکره‌ات را،

 

می‌خواهم آن پرتو سوخته‌ی زیبایی تو را فرو‌خورم،

بینی شکوهمند آن چهره‌ی موقر را،

می‌خواهم فروخورم آن سایه‌ی ناپایدار مژگانت را.

 

و گرسنه می‌روم و می‌آیم غروب را بوکشان

به جستجوی تو، به جستجوی قلب گرم تو،

چون یکی یوز کوهی در انزوای کیت‌راتوئه

 

 

                            نرودا

                                     فرهاد غبرائی



   1      2    >>