27 اردیبهشت 1387 - 22:06
این تقریبا بیربطترین جملهی این کتاب است که چند روزی است درگیر آنم. از دست ندهیدش؛ به هیچ عنوان.
این هم یک پاراگراف بیربط دیگه به داستان که از قدیم همیشه در سر من میچرخیده:
آن دسته از ما که مصیبت از دستدادن ایمانی را تجربه کردهایم که معدنچی و کودک هنوز از کف ندادهاند، میدانیم که در خردورزی سردمان، آن تسلای خاطر آرامبخشی را نخواهیم یافت که کلیسا به جماعتش میبخشد. در نهایت، قرن ما، این کودک سپیدموی دلزده، چه چیزی از شکانگاری عمیق آناتول فرانس و خولیو دانتاس به ارث برده؟
پینوشت: چرا حمید امجد نازنین -مثل خیلیهای دیگر- قدر دانسته نمیشود؟...



