
تهران یکی از نامطلوبترین شهرهای جهان برای سکونت شناخته شده است، اما جذابیتهایی هم دارد که در هیچ کجای دنیا مانند ندارد و همیشه پنهان ماندهاند:
-تهران تنها شهری است که میتوانید وسط خیابانهای آن نماز بخوانید، وسط پارک شام بخورید، در رستوران و کنسرتها به دیدن مانکنهای لباسهای مدل جدید بروید، در تاکسی نظرات سیاسیتان را بگویید، در کوه برقصید؛ اما برای دیدن نامزدتان باید به یک خانهی خلوت بروید.
-تهران تنها شهری است که در آن ۲ نفر روی دوچرخه مینشینند، ۴ نفر روی موتورسیکلت، ۶ نفر در سواری، ۲۵ نفر در مینیبوس و ۶۰ نفر در اتوبوس. آماری از مترو در دست نیست.
-تهران تنها شهری است در دنیا که پیادهها حتما از وسط خیابان رد میشوند، اتوموبیلها حتما روی خط عابر پیاده میایستند و موتورسیکلتها حتما از پیادهرو عبور میکنند. و رانندههای اتوبوسهای شهری گذشته از رانندگان دیگر، از مسافران خود هم ناسزا میشنوند.
-تهران تنها شهر دنیاست که در آن همیشه چراغها قرمز است اما هرکس دوست داشت از آن عبور میکند. (گاهی هم در حالی که آن مَثَل معروفِ سگِ پشتِ چراغقرمز در یکجایی از دنیا را تعریف میکند.)
بیت
پیش از چراغ، پای که به ترمز میکنی دراز پل بستهای که بگذری از آبروی خویش
-در تهران همه در خیابانها و پارکها -و حتی سینماها- با صدای بلند با هم حرف میزنند جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند -هرچند وقت حرفزدن، همه چیزهایی هم که بلد نیستند از یاد میبرند.
-تهران تنها شهری است که اگر وسط دروغهای شاخدار آمیخته به قسمهای ناراست پیاپی کسی، فقط بخواهی حرف راستی را بیان نکنی، از سوی شخص عصبانی گرگرفتهی او به دروغگویی، بیناموسی، بیحرمتی، بیوجدانی و هزار چیز دیگر (هزار بیچیزی دیگر) متهم میشوی و یکباره خود را، شرمگین، برابر معصومترین معصومین دنیا مییابی.
-تهران تنها جایی است که میتوان از یک تکنوازی گیتار کلاسیک همراه با صدای «پسسس» نوشابهی بغلی و بوی سیر ساندویچ ماندهی آن دیگری لذت برد در حالی که دقایقی بعد که صدای گریهی بچهی پشتسری تازه قطع شده، گوشی همراه نفر جلویی که جایی زیر صندلی افتاده -دقیقا به مدت چهار دقیقه- زنگ خواهد خورد و او پس از یافتنش -درپی بسیج همگانی- آن را به مدت سه دقیقه با خندههای هیستریک جواب خواهد داد؛ به احتمال بسیار دیالوگ پاپانی هم چنینچیزی خواهد بود: «خیال میکنن سالنو خریدهن.»
-تنها در تهران است که مسائل مربوط به مرگ و زندگی با هشدارهای اینچنینی به سمعونظر میرسد: «ایستادن پشت خط قرمز سکوهای ایستگاه، نشانهی علاقهی شما به ایمنی خود و دیگران است.» آن هم نه در ایستگاه که داخل واگن.
همچنین تنها شهری هم هست که در آن واگن از سمت راست میآید و به سمت چپ حرکت میکند و شما که قصد دارید از ایستگاه دروازهدولت به ایستگاه دروازهشمیران برسید، نطلبیده به زیارت میدان فردوسی نائل میشوید و بعد میفهمید که این مترو در ادامهی مسیر و پس از روشن شدن مجدد چراغهای واگن، دوباره به ایستگاه دروازهدولت و از آنجا به دروازهشمیران میرود.
-تهران تنها شهری است در دنیا که همه صحنههای فیلمهای بزنبزن را در خیابانهای آن میتوانید ببینید اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع است.
-در تهران مردم وقتی سوار تاکسی میشوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی میروند اصلاحطلب میشوند، وقت راهپیمایی محافظهکارند و وقتی که سوار موتورسیکلتند راست افراطی؛ ولی درکل هیچوقت نظر خاصی ندارند.
-تهران تنها شهری است که در تلویزیون آن میتوان کنسرتی را بدون ساز، نوازنده و خوانندهاش تماشا کرد.
-در تهران هیچ جای زنان پیدا نیست، با این وجود مردان به همهی جاهایی که دیده نمیشود نگاه میکنند. و صد البته که مردان هم برای پیشگیری از شبهات احتمالی، نباید گوشی همراه خود را در جیب شلوار بگذارند.
-تهران تنها شهری است که در آن سفید جزء رنگهای زننده محسوب میشود [بند چهارم منشور پوشش تالار وحدت] و از دربردارندهی آن پس از پایان دادگاه، دعوت به همکاری در شبکهی جهانی جامجم میشود.
-تهران تنها شهری است که در آن منتقدی بی دیدن فیلمی آن را نقد میکند، کسی بیخواندن چیزی از آن خوشش نمیآید، آن یکی که به عمرش چیزی از نمایش نخوانده، کارگردانی بزرگ را کلا «میشورد و کنار میگذارد». و همهی اینها در روزنامهجاتی شبهروشنفکری که [روزنامه]نگارانش خود را روشنفکرترین قشر جامعه میپندارند –گاهی حتی قبل از خود اثر- چاپ میشود.
-تهران تنها شهری است که در آن همه سعی میکنند کار نکنند. (هرگونه توضیح اضافی در مورد این بند بیمورد است.)
-تنها در تهران است که میتوان شاهد پوزخند گستردهی مردم به کسانی بود که روز بهاری چتر به دست دارند و تنها نیم ساعت بعد که باران میگیرد همه متعجبند که «مردم این چترارو از کجاشون درمیارن یهو؟»
تنها شهر دنیا که در آن قانون عرضهوتقاضا حاکم نیست تهران است. افزایش عرضه ممکن است سبب کاهش، افزایش یا تغییر نکردن تقاضا باشد. و هزار شکر که تنها همین سه امکان موجود است.
-رانندگی در تهران فقط شبیه تهران است؛ هر کسی هر کاری دلش بخواهد میکند، اما همهچیز بهکندی پیش میرود؛ به عبارت دیگر همهچیز بهکندی پیش میرود اما هر کسی هر کاری دلش بخواهد میکند.
-تهران تنها جایی است که میتوان کاربردهای گستردهی بوق اتوموبیل را در آن بهعینه مشاهده کرد: تعارف، سلاموعلیک، اعتراض، فحشهای آنچنانی که از بازگوکردنشان معذوریم، تشییع عروس، بفرما، «دیدی حالتو گرفتم»، «ایشالله همگی زودتر خوب شین» (نزدیک بیمارستان) و ...
-در تهران همهی مصیبتها بهناگاه اتفاق میافتد؛ کافی است مهمانی داشته باشی؛ از دو ساعت به شروع مهمانی آن ۶۰ درصدی که زحمت کشیده و دعوت شما را پاسخ دادهاند که آمدنشان قطعی است، اگر پنچر نکنند، به ناگاه در ترافیک بیسابقهای گیر میکنند و دست آخر –خسته و کوفته- به خانه برمیگردند، ناگاه به سرماخوردگی شدید مبتلا میشوند یا پدربزرگ مادریشان یکباره –درست مثل سال پیش همین موقع- میمیرد و چند درصدی هم خود ناگاه مفقود میشوند. از بازگو کردن موارد دیگر به دلیل رعایت حال دوستان در استفادهی آنها در مهمانی امسال خودداری میشود.
-در هیچ شهر دنیا چون تهران تشخیص این سخت نیست که چه کسی از چه کسی، یا چه چیزی، متنفر است و چه کسی را دوست دارد.
-مردم هیچ شهری به اندازهی تهران دموکرات نیستند؛ برای انجام هر کار، از همهی کسان احتمالا مرتبط -یا نامرتبط با آن- نظرخواهی میکنند ولی همان کاری را انجام میدهند که از ابتدا قصدش را داشتند. نظرخواهی برای فیلم دیدن در جمع، حتما یکی از آنهاست که همه تجربه کردهاند؛ در حالی که بالاخره پس از یک ساعت همه برای دیدن چیزی به توافق رسیدهاند، شخص دموکرات مذکور، فیلم دلخواه خود در دست، به سراغ پِلِیِر میرود.
-تهران تنها شهر دنیاست که در آن فرزندان همیشه در حال مقایسهشدنند؛ در کودکی با پسرخاله که درسش بسیار خوب است و اخلاقش؛ و در بزرگسالی با پسرعمو که بچهی بسیار «زبروزرنگی» -با این واژه که آشنایید؟- است.
-تنها در تهران است که یک روشنفکر نمیداند فلانی چطور اینهمه رای آورد در حالی که پدر، مادر، خواهر و برادر، عمه و خاله و عمو و دایی، شاگرد، همسایه، همکار و گاهی حتی خود او هم به او رای دادهاند.
-در تهران اتومبیلها در کوچههای تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکنند، در خیابانها با سرعت ۲۰ کیلومتر و در بزرگراهها پارک میکنند تا راه باز شود.
-تهران تنها شهر دنیاست که جوانانش با صرف وقت ظرایفی چون «طرز صحیح برخورد با کودکان خیابانی» را در سمینارهای «کودکان خیابانی بزهکار نیستند» میآموزند ولی پس از اینکه یکی از همین کودکان قیمت سه بسته آدامس را ۲۰۰ تومان اعلام میکند فریاد میزنند که: «واویلا! چه خبره!؟ مغازهها هر بستهشو ۱۰۰ تومن میدن!» و بعد که یاد سمینار میافتند، یک تکه اسکناس پنجاهتومانی بیگوشهی جلدشده را جلوی پای او میاندازند: «بیا، آدامس نمیخوام، این مال خودت».
-تهران تنها شهر دنیاست که حق، همیشه با شماست؛ پیاده که باشی، داد میزنی که «کوری مگه؟ خطکشیه.» پشت رل که باشی میگویی: «حالا اینام واسه من بافرهنگیشون گل کرده». راننده تاکسی که باشی میگویی: «واسه این همه راه، این پولی نیست». مسافر که باشی میگویی: «حالا مگه همش چقدر راهه؟» موتورسوار که باشی میگویی: «بابا موتورسوارو که هیشکی آدم حساب نمیکنه؛ انگارنهانگار که موتور هم وسیلهی نقلیه است». موتورسوار که نباشی –و دیرت هم نشده باشد که بخواهی ترک یکی از این موتوریها بنشینی- میگویی: «من اگه کارهای بودم، اولین کاری که میکردم این بود که همهی این موتورا رو جمع کنم.»
-تنها در تهران است که در شمال شهر، مردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی میکنند و در جنوب آن در سال ۷۰ هجری قمری.
پینوشت:
-در هیچ شهر دنیا نمیتوان درانتظار گودویی این قدر رئال دید؛ نانوایی سر کوچهی ما هر روز صبح کرکره را بالا میدهد و تا شب منتظر کامیون آرد مینشیند و کامیون آردی در کار نیست. با این حال فردا برمی گردد و جلوی مغازه را آبو جارو میکند و در سینهکش آفتاب به انتظار میماند. امروز روز دوم از هفتهی چهارم بود. بکت، با همه ی تلاش، انتظار ولادیمیر و استراگونش را چقدر توانست کش بدهد؟