جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
7 فروردین 1387 - 23:27

 

..بعد دچار شک همیشگی شدم. دستت را گرفتم. تو رهایم کردی. پایین رفتن از پله‌های مترو به مرگ می‌مانست. راه ما را بریدند و با آن همه چهره و باد پوکی که انگار روی ریگ بیابان می‌غرید همدیگر را گم کردیم. خیره در اتاقم نشستم. ساعت پنج که شد، فهمیدم بی‌وفایی. گوشی تلفن را برداشتم و بوق بوق بوق صدای ابلهانه‌اش در اتاق خالی تو قلبم را شکست. در همین وقت در باز شد و تو در آستانه‌ی در بودی. این کامل‌ترین دیدار ما بود. اما آخرش این وصل‌ها، این هجران‌ها ویرانمان می‌کند...

 

 

      

                

                           وولف-موج‌‌ها

                           مهدی غبرائی

 

 



7 فروردین 1387 - 20:29

 

ای ساقی باده‌ی محبت جامی

ای قاصد غمزه‌ی بتان پیغامی

تا کی هدف تیر تغافل باشم

قهری، لطفی، تبسمی، دشنامی

 

 

                                                                                 ایزدی یزدی



6 فروردین 1387 - 19:32

 

ای پسر، می‌دانی ، می‌دانی،
از کجا می‌‌آیی؟

 

از دریاچه‌ای پر از مرغان دریایی
سفید و گرسنه.

 

نزدیک آب زمستان
من و او برافروختیم
آتشی سرخ‌رنگ
 با به‌کاربستن لب‌هامان
با سوختن جان‌هامان،
با انداختن هرچه بود در آتش،
با سوزاندن زندگانی‌هامان.

 

تو چنین به دنیا آمدی.

 

اما او برای دیدن من
و برای دیدن تو یک روز،
از دریاها گذشت
و من برای در آغوش کشیدن
کنار باریکش
تمام خاک را زیر پا گذاشتم،
با جنگ‌ها و کوه‌ها،
با ماسه‌ها و خارها.

 

تو چنین به دنیا آمدی.

 

از جاهای بسیاری می‌آیی
از آب و از خاک،
از آتش و از برف،
از این همه دور آمده‌ای
به سوی ما دو تن،
از عشق هولناک
که ما را به بند کشیده است،
که می‌خواستیم بدانیم
چگونه‌ای، با ما چه‌می‌‌گویی،
چرا که تو از جهان
بیش از آن می‌دانی که به تو داده‌ایم.

 

چو توفانی سترگ
لرزاندیم
درخت زندگی را
تا پنهان‌ترین رشته‌های
ریشه‌‌ها را
وانگاه نمایان شدی
آوازه‌خوان در شاخ و برگ
در بلندترین شاخه‌ای
که با تو بر آن دست یافته‌ایم.

 

 

                      نرودا

                             فرهاد غبرائی



<< 1 2