..بعد دچار شک همیشگی شدم. دستت را گرفتم. تو رهایم کردی. پایین رفتن از پلههای مترو به مرگ میمانست. راه ما را بریدند و با آن همه چهره و باد پوکی که انگار روی ریگ بیابان میغرید همدیگر را گم کردیم. خیره در اتاقم نشستم. ساعت پنج که شد، فهمیدم بیوفایی. گوشی تلفن را برداشتم و بوق بوق بوق صدای ابلهانهاش در اتاق خالی تو قلبم را شکست. در همین وقت در باز شد و تو در آستانهی در بودی. این کاملترین دیدار ما بود. اما آخرش این وصلها، این هجرانها ویرانمان میکند...
وولف-موجها
مهدی غبرائی


