صبح بیستونه اسفند وقتی در میزنن به هر کسی فکر میکنی جز پستچی؛ بستهای رسیده بعد از یک سال. (علامت تعجب مال قدیما بود؛ الان دیگه ته همچین جملههایی نقطه میذارن فقط.) میگه: «دیروز آمدم نبودین.» میگم: «ولی یادداشتی نذاشته بودید.» میگه: «بله، گفتم دیگه شما زحمت نکشید بیایید تا پست من امروز دوباره میام.» چیزکی بهش میدم و بعد تاریخ پست نامه را نشونش میدم: دوم اردیبهشت! –آقا ما کارهای نیستیم به خدا! ...
آخر شب دوستی زنگ میزنه و میگه که همه چی درست شده و شهریور میره؛ و یک ساعت بعد هم یکی دیگه هم همچین خبری میده.
چهارصد تا کاست -دقیقا سیصد و نود و دو تا- از چهار سال پیش دست دوستیه که قراره فایلشون کنه. من که هیچ وقت نپرسیدهم چی شد ولی همهی این مدت هر وقت حرف زدیم میگه همین روزا تموم میشن. روز دوم فروردین بالاخره میگه که همشون گم شدن و بعد اصلاح میکنه که نه، دزد برده؛ دزدی خونهشون یادم هست؛ سه سال و نیم پیش؛ چطور تونسته همهی این مدت طاقت بیاره و چیزی نگه!؟ حتی برای من هم که همچین تخصصی دارم سخته...انقدر دردناکه که کاستها یادم میره، با همه ی ارزشی که برای من داشتن و برای خیلیها میشد داشته باشن...صدوبیست تاش فایل شده و رو کامپیوتر بوده؛ کاش لااقل دزده اونهارو پخش کنه...
از پنجم شروع کردم بقیهی کاستهامو فایل میکنم. امشب ششمیش بود و از اون کارهایی که دلم میخواد بشه تِرَکهای کوتاهکوتاه. به ترک سیوهشتم که میرسم میبینم از سه به بعد یادم رفته شمارهی ترک رو عوض کنم و نرمافزار مربوطه هم متاسفانه هیچ اخطاری در این زمنیه نمیده و نداده! ...و بدینسان است که دو ساعت تمام کار نابود میشود...
یازده فروردین مامور گاز آمده. درو که وا میکنم نگاهی به بالا و پایین میکنه و بی هیچ حرفی چیزی، میگه: «نمیکوبینش؟»...دستم واسه کوبیدن تو صورتش خیلی سنگینه...