
نــو-روز خجـســته بـــاد
پیش رو روشنی
همان خال بر رویت منم یار
همان نارنج خوشبویت منم یار
چرا بیهوده میگردی به صحرا
بزن تیری که آهویت منم یار
از یاد بردن؟ نه شدنی نیست.
چیزی به یکباره پیش رو سبز میشود و به هزار چیز دیگرت پیوند میزند. با خود میبردت، زیر و رو می کندت.
استاد ریاضی ترم یک را یادت هست هنوز؟ با آن قد بلند، تو جلو مینشستی؛ ردیف اول. حتما باید یادت باشد. آن موی بلند لخت مثل موهای خودت و آن چشمان خمار و سبیل پرپشت از یادرفتنی نیست حتی اگر مثل امروز سیزده سال گذشته باشد یا حتی سی سال؛ مثل امروز که به آنی به یاد میآورمش و هزار چیز دیگر بسته به او را؛ و تو را؛ که همیشه بودهای...
من دیرتر به این کلاس آمدهام. دو جلسه کلاس دیگری بودهام که دو ساعتش دو سال گذشته بر من و انگار بر همه. گروهم را عوض کردهام؛ مجبور به این کار شدهام و گرنه که برای یک ترم اولی شدنی نیست. من دیرتر به این کلاس میآیم و این جلسهی سومِ تو با آن چشمان سبز در آن قاب سفید صورت برای من می شود جلسه ی اول. بعد آن کار جسورانهی آمفیتئاتر اردوی پیشدانشگاهی یکباره گم شدهای. و حالا اینجایی ردیف اول این کلاس. مانده تا پای چشم تو گود بیفتد و سیاه شود.
-سلام استاد.
نگاهم می کند.
-من سیزده سال پیش با شما ریاضی یک داشتم.
بی که فشاری به ذهن بیآرد می گوید آ...احوال شما؟ پیداست که این اتفاق برایش بسیار میافتد؛ نشناخته مرا ولی این ماجرا گویی آن قدر برایش تکراری است که بهسختی میتوان این را فهمید. به هر حال آزاردهنده نیست –که انتظاری نیست که میان این همه شاگرد سالیان به یادم داشته باشد؛ من یکی از هزاران را.
پنچشنبهی یکی مانده به آخر آبان است و روز میان ترم؛ و این کلاس گذشته بی که ما حرفی با هم زده باشیم؛ بی هیچ چیز؛ فقط نگاه خیرهی من و چرخش سر تو با من تا ردیف چهارم که همیشه جای من است؛ همین. از چهارراه که میگذرم چتر به دست، پژوی سفیدی کنارم میایستد. به خیال دیدن نگاه پرسان کسی پی آدرسی نگاه میکنم و سبزی چشمان توست در آن میان. این اولین جملهی میان ماست؛ نه، هنوز هم نه؛ بی حرفی کنار تو نشسته ام. در سکوتی سنگین -و نه آزاردهنده.
نگاهش میکنم. چقدر حرف زده؟ خیلی نه. میداند که گوشم به او نیست؟ نه، من هم به اندازهی او کارم را بلد هستم که نفهمد اینجا نیستم. -اینجا موندگاری؟...
درون آن ماشین اتفاقی نمیافتد. حتی همدیگر را نگاه هم نمیکنیم؛ و هیچ حرفی -جز از ریاضی که: «میشه قضیهی مقدار میانی رو برام بگی لطفا؟» و من عاشق این قضیهی مقدار میانیم. میان ما هیچ اتفاقی نمیافتد. بعدتر هم نه. سفیدی ماشین توست و فالوده ی فلوره و دیوارهای لخت اتاقت و جهان ما که یک سر...
میگویم همیشه برای هرچه یاد گرفتهام سپاسگزارش هستم. لبخندی دلپذیر میزند و میرود؛ بی شباهتی به رفتن تو.
میان قفسههای فروشگاه خیال میکنم اگر جای او بودم همین کار را میکردم. در آینه میگذرد با انبوه خریدش. برمیگردم و کمکش میکنم تا بیرون.
-تلفنتو بهم بده شاید یه کاری باهات داشتم.
از آن کارتهای قدیمی هنوز دو تا مانده؛ یکی را به او میدهم و میرود ولی نه تو با او...همه چیز آن روزها این جاست؛ جاری در من.
امشب که برگردم صدای او روی پیغام گیر است:
«دوست چشمسبزت خواهرزادهی من بود؛ چقدر دلش میخواست یه بار دیگه تو رو می دید.»
گلون بمیره گلون بمیره
رشید خان سلطونه گلون بمیره
ته سر سرگردونا گلون بمیره (سر تو سرگردان است)
گلون بمیره گلون بمیره
رشید پهلوونا گلون بمیره
دل دریای خونا گلون بمیره
الهی بمِردبون نسابتون تفنگ (الهی میمردن که تفنگ نمیساختن)
اسا که دنیه رشید پهلونگ (حالا که آوای رشید نیست)
لاله گم بووشه (لالهها گم شوند)
نخونن صحرای تیکا و تیرنگ (توکا و تیرنگهای صحرا آواز نخوانند)
الهی بترکه دل کوه و سنگ
ته جلفون بخره همه خون رنگ (زلف یکسر خونرنگ شود)
چند مهربونا گلون بمیره
یار مردمونا گلون بمیره
ته مست چشه ره (در چشم مست تو)
افتاب داشته سره (آفتاب خانه دارد)
گلون بمیره
قشنگه ته نوما (نام تو زیباست)
گلون بمیره
باغ باغبونا گلون بمیره
|
|
از خیابان که میگذرم هنوز ناسزای کسی به دیگری در سرم است: «این سالها تو خیلی موفق بودهی»...فکر میکنم چرا بعد این همه سال که ما خیابانهای یکطرفه داریم هنوز همه به بچهها میگویند که وقت رد شدن از خیابان اول سمت چپ رو نگاه کنند!؟
گاهی وقتها که چنین روزهای تعطیلی تو میمانی که چرا خانه ماندهام باورم میشود که میشود -روزی- این روزها را فراموش کرد؛ و با این حال نمیشود...
چه شود به چهرهی زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لالهگون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیالهی ما که خون به دل شکستهی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی نظر از چه سوی قفا کنی؟
هاتف اصفهانی