به بارکشی روانهی بازار
گوسالهای با چشمان غمبار
بالا فراز او پرستویی
چابکپرکشان به پهنهی سپهرار
بادها خندانند چهسان؟
میخندند آنها با هرآنچه درتوان
میخندند و میخندند
سراسر روز و نیم شب تابستان
درآمد کشاورز که: شِکوه بس!
که گفتت که گوسالهای باش؟
پر پروازیت چرا نه
چون پرستویی آزاد و سرکش؟
بادها خندانند چهسان؟
میخندند آنها با هرآنچه درتوان
میخندند و میخندند
سراسر روز و نیم شب تابستان
آسان اسیر میشود گوساله
و سربریده
بیخبر از چِرایش
اما آنکه رهایی را ستوده
چون پرستو پرکشیدن آموخته
بادها خندانند چهسان؟
میخندند آنها با هرآنچه درتوان
میخندند و میخندند
سراسر روز و نیم شب تابستان
ارباب میپروردت و میکشد؛ و میپرسدت که که گفتت گوسالهای باش؟ و تو با گوساله بودنت پرواز نتوانی که پر باز نتوانی ور که رهایی را بستایی…بادها به خندهاند و گوساله فقط گوساله است.


