... شگفت از خورشید که هنوز بر ما میتابد و میخواهد انگورهای کال را دعوت به رسیدن کند
تا انگورهای کال شراب شود
کو انگور
کو پاییز
کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد
سه بار در زیر درختان برگ ریختهی پاییزی معنی ترا یافتم-
جوابی نداشتی که بگویی سیبهای سرخ نشانهای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمیتوانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد میشد.
احمدرضا احمدی
گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن
گفتی: «خوشی تو بی ما»، زین طعنها گذر کن
گفتی مرا بهخنده: «خوش باد روزگارت»
کس بی تو خوش نباشد، رو قصهی دگر کن
گفتی: «ملول گشتم، از عشق چند گویی؟»
آنکس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمی نیابم
کنجی روم که «یا رب این تیغ را سپر کن»
گستاخمان تو کردی، گفتی تو روز اول
«حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن»
گفتی: «شدم پریشان از مفلسی یاران»
بگشا دو لب جهان را پر در و پر گهر کن
گفتی: «کمر به خدمت بربند تو به حرمت»
بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن
(این پنجره را حتما بزرگ کنید)
http://www.esnips.com/doc/5e8c843e-fb16-45f5-bb07-ec0c8392e942/dalida
مردی است در صدای مرد دلون، در قالب عاشق یا معشوقی (تعریفتان هنوز همان است که مرد است که همیشه عاشق است و عاشق همیشه مرد است یا نه میانگارید دالیدای این ترانه –و زن پنهان در صدای دالیدا- هم میتواند عاشق آن مرد باشد و یا میتوانسته، روزگاری؟ روبروی همند و خسته از هم -خسته که نه، خسته که خسته، آن شده که عصر از سرکار برمیگردد و نه دلخراشیدهشده و دل آزرده. روزی هم را میشنیدهاند یا حتی به هم گوش میسپرده اند ولی حالا هر یک فقط حرف خود را میزند؛ با خود یا با دیوار؛ گویی آن دیگری حضور ندارد. گاه چیزی از آن دیگری میشنود –شاید در خیال- و پاسخی هم میدهد او را. و شاید هم گاه او را به یاد میآورد که وقتی بوده –شاید میانگارد که بوده، یا یقین میکند که هیچگاه نبوده. مهری دارند و کینی؛ کینی پی مهر دیروز و مهری پیش از کین امروز و شاید امیدی به بودن هر یک و با این همه، هیچ کدامِ این دو...
هر که حرف خود میزند. کدام، جاگذاشته شده و کدام، جامانده؟ کدام پیش می رود و کدام پس میزند؟...و که، کدامِ این دو است؟ یا کجا میان این دو؟ و یا دور از این هر دو -کجا؟
مرد: زن:
شگفت است؛
این عصر مرا نمی دانم چه میشود
به تو می نگرم گویی نخستین بار دوباره کلمات، همیشه کلمات، همان کلمات
دیگر نمیدانم چهسان باید به تو گفتن هیچ جز کلمات
اما تو آن قصهی زیبای عاشقانهای کلمات ساده، کلمات ترد چه زیبا بود
که بازایستادن نتوانم از خواندنش بس زیبا
از دیروزی تو و فردا اما عصر رویاها به سر آمده
از همیشه خاطرات نیز رنگ میبازند هنگام که فراموش کننندشان
تنها حقیقت من کارامل، شیرینی و شکلاتها
چون آن نسیمی تو که ویولونها را به نوا میآرد سپاس، برای من نه اما
و عطر سرخگلها را به دوردستها میبرد تو میتوانی آنها را به دیگر کس داد
گاه درنمییابمت که نسیم را خوش دارد و عطر سرخگلها را
باز حرفی من، کلمات پرمهر شکًرآگین
به من گوش بسپار نشسته بر لبم
خواهش میکنم و نه بر دلم هرگز
تو را سوگند حرف و حرف و حرف
این است نهایت من؛ با تو حرف زدن حرف و حرف و حرف
با تو حرف زدن چون بار نخست حرف و حرف و حرف
چه خوش داشتم که درمییافتیَم حرف و حرف و حرف
که یک بار لااقل گوش بسپاریم حرف و حرف و باز حرفها که تو به باد میسپاری
آن رویای امن منی تو دوباره کلمات، همیشه کلمات، همان کلمات
تنها عذاب من و یگانه امید من هیچ جز کلمات
برای من آن ترنم یگانهای تو کلمات سحرانگیز، کلمات درایتآمیز که ناراست مینمایند
که ستاره ها را فراز تپهماهورها به رقص میآرد آری بس ناراست
هنوز هم اگر نبودی، بازت میآفریدم چون میآغازی، هیچت باز نمیایستانَد
باز کلمه ای، تنها حرفی آه اگر میدانستی چهمایه در حسرت ذرهای سکوتم
به من گوش بسپار کارامل، شیرینی و شکلات ها
خواهش میکنم سپاس، برای من نه اما
تو را سوگند تو میتوانی آنها را به دیگرکس داد
که چه زیبایی که ستاره ها را فراز تپهماهورها خوش میدارد
که چه زیبایی من، کلمات پرمهر شکرآگین
که چه زیبایی نشسته بر لبم
که چه زیبایی و نه بر دلم هرگز
حرف و حرف و حرف
حرف و حرف و حرف
حرف و حرف و حرف
حرف و حرف و حرف
حرف و حرف و باز حرفها که تو به باد میسپاری
پ.ن:
چون هر آرمانگراییِ با من و در من -و در اثرِ آن- زمانی دراز از زندهگی من شد جستوجوی کلماتی برای این برگردان -و بیش از همه، برای خود «کلمات»؛ از رهیدنم از آن سرخوشم –گرچه هنوز ناخوشنود.
آغوش تو هنوز عرصهای سبز است
برای مادیان سرکشی
که زیر پوست من
به تاخت میدود.
و لبانت مثل همیشه بوی باروت میدهد
بوسهات؛
طعم پوکهی فشنگ.
تصویر تو در قاب
با تارهای عنکبوت هاشور میخورد.
و انگشتان من
در نیمهراه لمس و شرم
مات ماندهاند.
نگاه!
اندوهی کهربایی،
بر پیشانیم چروکیده
و من باز هم به رد پای تو
دخیل میبندم.
گراناز موسوی
برای جیران که بسیار دوستش میداشت
One pill makes you larger
And one pill makes you small
And the ones that mother gives you
Don't do anything at all
Go ask Alice
When she's ten feet tall
And if you go chasing rabbits
And you know you're going to fall
Tell'em a hookah smoking caterpillar
Has given you the call
Call Alice
When she was just small
When men on the chessboard
get up and tell you where to go
And you've just had some kind of mushroom
And your mind is moving low
Go ask Alice
I think she'll know
When logic and proportion
Have fallen softly dead
And the White Knight is talking backwards
And the Red Queen's off with her head
Remember what the doormouse said
Feed your Head
Feed your Head
Grace Slick -Jefferson Airplane
(نشد که خود ترانه را اینجا بگذارم.)
گیاه وحشی کوهم، نه لالهی گلدان
مرا به بزم خوشیهای خودسرانه مبر
به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر!
زادگاه من کوه است.
ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون،
به زیر سنگی یک روز میشوم مدفون.
سرشت سنگی من آشیان اندوه است.
جدا ز یار و دیارم دلم نمیخندد،
ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه!
به غیر حسرت پرخشم و آرزوی مخواه!
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه میآرد،
مرا به گریه میار!...
ژاله اصفهانی؛ در نبود و یاد-بودش
به قفل بیهوده خشم میورزی
درهای همه زندانها از درون باز میشود.
رافائل آلبرتی
نازنین میرصادقی-رامین مولایی
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر
تو چه دادیم که گویم که از آن بهام ندادی
چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به ازین در تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟
همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی
به سر بلندت ای سرو که در شب زمینکن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانههای معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
سایه
کشورم لبهی دریاها را تزئین کرده است و
زمین
به آهنگی جادوئی میگردد.
روزی دراز است
برای خفتن و گریستن...
اسماعیل نوری علاء
