بیا پری به قربون صدایت ببرم چادری تا ساق پایت
ببرم چادری کوتاه نباشه که نامحرم نبینه ساق پایت
باغ از برگ زرد پوشیده است
این همه برگ بر درخت نبود سبز
آنگه که نوبهاران بود
------------------------
خیره بوزینه به من مینگریست
سخنی با من داشت
که فراموشش بود
پرویز ناتل خانلری
همچون ورزایی برای سوگ و رنج زاده شدهام
همچون ورزایی داغ دوزخی بر گرده دارم
و همچون آدمیان نطفهای در کمرگاهم.
همچون ورزایی دل بینهایتم را کوچک میبینم
و با چهرهای فروشده در عشق و با بوسهای
همچون ورزایی به سودای تو میجنگم.
همچون ورزایی با تازیانهی مجازات بزرگ میشوم
زبانم در دلم غوطه میخورد
و باد غربی را بر گردن دارم.
همچون ورزایی در پی تو میآیم و تو را دنبال میکنم
و تو تمنای مرا به تیغهی شمشیر حوالت میدهی
همچون ورزایی به ریشخند خوانده میشوم، همچون ورزایی.
مرگ تنی سوراخسوراخ و با شاخهای فاجعهی خویشتن
پیچیده در شولایی از پوست ورزا،
گام برمیدارد و در مرغزاران رخشان گاوبازان میچرد.
با برقی ناگهان، چونان آتشفشانی غریدن آغاز میکند
و به سودای هرچه زاده شده است کف به دهان میآورد
و بیآنکه دمی درنگ کند گلهبانان آرام را میکشد.
اینک جانور عاشق، بیرحم و گرسنه
بیا و دل مرا، این مرغزار مصیبتکشیده را بچر،
اگر دلمشغولی تلخ تو آن را خوش میآید.
من بر همه چیز عاشقم، و این مرا همچون تو به شکنجه میدارد
و دل من به هیات مرد مردهای
خود را به سوی همهچیز میپاشد.
عشق میان من و تو بالا میگیرد
همچون ماه میان دو نخل
که هرگز به هم نمیرسند.
آواهای نهان تن ما دو تن
رو به لالایی آرامش موج برداشت
اما شکنجه موسیقی را در گلو شکست.
لبها سخت بودند، سخت همچون سنگ.
جسم به تمنای در آغوش کشیدن حرکتی کرد
استخوانهای سوخته راشعلهور کرد
اما هنگام که دستان گشوده به تلاش درآمدند
در لحظهی وصل جان دادند.
عشق همچون ماه میان ما دو تن گذشت
و تنهای بیپشتوپناهمان را خورد
وینک ما که به هیات دو شبح به جستوجوی هم برآمدهایم
و در دوردستها به هم میرسیم.
میگوئل ارناندز
علیاصغر بهرامی
نه ما جز او به دیدن کسی می رویم و نه جز ما کسی به دیدن او.
برای ما، تنها کسی است که میتوان با او حرف زد؛ هر چند که بیشتر وقتها تنها سکوت است میانمان.
و روزهای ما، بر سر کار اینگونه میگذرد. قرار همین است؛ روزهای فرد، ده تا دهوربع؛ گاهی هم تا ده و بیست دقیقه؛ بیسکوییت، چای و آن فنجانهای زیتونی.
نمی دانیم که چهوقت شناختهایمش یا چطور؛ هیچکداممان به یاد نمیآورد.
یک بار از خود او هم پرسیدیم؛ چیزی نمیدانست؛ شاید هم نگفت.
حتی نمیدانیم چرا او و تنها او. میدانیم که همیشه کار خودش را کرده و هیچوقت کسی نتوانسته آزارش دهد یا مشکلی برایش بسازد؛ این را هم بعدترها فهمیدهایم؛ خیلی پس از شناختنش.
و او امروز میرود؛ و نه مثل بقیه؛ بیسر و صدا و آرام خواهد رفت. با لبخند و یک خداحافظی رسمی ولی نه خشک. وقتی که همه پشت میزهاشان نشستهاند بر سر کار یا بیکاری خود. اتفاق مهمی برای کسی نیست جز ما. امروز، حتی برای منِ این سالها، روز دیگری است. یکشنبه است و آخرین چای و بیسکوییت سر جای خود. ده و بیست دقیقه با آخرین جرعهی چایش خداحافظی میکند و با معذرتخواهی از کسی پشت میزش، برای دیر شدن، میرود. به میزش نگاه میکنیم نه دور شدنش در آن راهروی باریک. آن که پشت میز نشسته، وسایلش را در کشوها جا میدهد. چیزی بیرون میآورد و میگوید: «اینو جا گذاشتهن؛ اگه همدیگرو میبینید، بهش میدین؟» میگیریم و به اتاق من میرویم. این وقت روز کسی آنجا نیست. در سر همهمان یک چیز میگذرد. یک نایلون در جعبه است؛ چند کاغد سفید در آن و زیر آن یک فیش حقوقی با آرم قبلی شرکت؛ اردیبهشت پنجاه و یک. و زیر آن... همهی فیشهای دیگرش تا اردیبهشت هشتادوچهار که حتی یکی از آنها هم بازنشده...
نیمشب یکی از ما به دیگری زنگ خواهد زد که بگوید: «میدونی، ما اونجا بود که اولین بار همدیگرو دیدیم.»
زندگیت
چه سهمی است
از رویاهای در سر ِ
بیست یا ده سال پیش؟...
به سرانگشتانم
خاموش میشوند
لبانش.
از شورهزار و از خاک است
نگاهت.
روزی از دریا تراویدهای.
گیاهانی آبزی در کنارت
بودهاند، گرم،
هنوز نشانی از تو دارند.
صبر زرد و خرزهره
همه در چشمانت حبس میشود.
از شورهزار و از خاک است
رگانت،نَفَست.
جوش و خروش گرم باد،
سایههای نیمهی تابستان-
همه در تو حبس میشود.
صدای گرفتهی روستا هستی،
بانگ کَرکَی پنهان،
هرم قلوهسنگ.
روستا مرارت است،
روستا درد است.
وقتی که شب فرا میرسد
دهقان دست میکشد از کار.
مرارت عظیمی هستی
و شبی که ملالتبار است.
همچون صخره و علف،
همچون خاک محبوسی؛
همچون دریا کوبندهای.
واژهای نیست
که تو را از آن خود کند
یا بازایستاندت.
همچون زمین ضربهها را میگیری،
و از آن
زندگی، نَفَسی که نوازشگر است،
و سکوت میسازی.
سوخته همچون دریائی،
همچون میوهی صخرهای،
و سخن نمیگوئی
و کسی با تو سخن نمیگوید.
چزاره پاوزه
کاظم فرهادی-فرهاد خردمند