31 مرداد 1386 - 00:18

 

...

بنشین تا ببینیم...

تا کجاها مرز چشمان توست...

و تا کجا مرز غم‌های من...

آب‌های ساحلی تو کجا آغاز می‌شود...

و خون من کجا پایان می‌گیرد...

بنشین تا به تفاهم برسیم

که بر کدام پاره از اجزای پیکر من

فتوحات تو خاتمه خواهد گرفت...

و در کدام ساعت از ساعات شب

شبیخون‌های تو آغاز خواهد شد...

 

کمی با من بنشین...

تا بر سر شیوه‌ای از عشق به توافق برسیم

که در آن نه تو کنیز من خواهی بود

و نه من مستعمره‌ای کوچک

در فهرست مستعمره‌های تو...

...

 

                

                          نزار قبانی

                                  موسی اسوار

 



31 مرداد 1386 - 00:12

 

...

تویی آن عادت نوشتن، که از آن شفا نتوان یافت

تو عادت تصرف و تملک و اسکان هستی

عادت فتح و خون‌ریزی و وحشی‌گری

تو عادتی چنگ‌فروکرده در گوشت کلماتم هستی

پس یا تو رخت سفر باید ببندی...

یا من...

یا نوشتن...

...

تو آن زبانی هستی

که هر روز شمار حروفت تغییر می‌کند...

و ریشه‌هایت تغییر می‌کند...

و اشتقاق‌هایت...

و شیوه‌ی اعراب‌گذاریت

هر روز...

...

 

                          نزار قبانی

                                  موسی اسوار

 

 



31 مرداد 1386 - 00:02

 

درخت برگ‌هایش را از دست می‌دهد

لب مدور بودنش را

و مادینه‌گی مادینه‌گی‌اش را...

جز رایحه‌ی تو

که ابا دارد بگذرد

از روزن‌های حافظه...

 

 

                          نزار قبانی

                                  موسی اسوار

 

 



30 مرداد 1386 - 23:58

 

 

تو زندگیت هر غلطی می‌خوای بکن؛ فقط دل کسی رو نشکن!

 

 



27 مرداد 1386 - 22:45

 

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌زنم

 

 

 



24 مرداد 1386 - 13:22



و آیا روزی همه‌‌ی تخت‌خواب‌ها بستر مرگ نخواهد شد؟!

 

 

 

 

 

                    جن-آلن رب‌گریه

                   پرویز شهدی



17 مرداد 1386 - 20:42



ما را خلق و خوی دریاست

و جنون او... و دگرگونی‌های او

نیز ما را... طغیان کف آب‌هاست...

و سبک‌سری خیزاب‌ها...

با یک‌دیگر می‌جنگیم

یک‌دیگر را می‌شکنیم

و وقتی که تندباد فرو می‌نشیند

بر روی شن‌ها غلت می‌خوریم

چون دو کودک در تعطیلات مدرسه...

 

 

                                      نزار قبانی

                                                   موسی اسوار



 



13 مرداد 1386 - 00:09

 

 

از دروازه‌ی الویر تو را

می‌خواهم گذران بینم

برای دانستن نامت

و به گریه‌افتادن.

کدام ماه خاکستری ساعت نُه

از گونه‌ات چنین رنگ‌پرانیده است؟

کدام کس بذر شعله‌های تو را

از روی برف برچیده‌است؟

کدام سوزنک صُبار

بلور تو را هلاک می‌کند؟...

از دروازه‌ی الویر تو را

می‌آیم گذران بینم

برای نوشیدن چشمانت

و به گریه‌افتادن.

چه صدایی به مجازاتم،

در بازار بلند می‌کنی!

چه میخک تب‌داری

بر خرمن‌ها!

چه دورم در کنار تو،

چون می‌روی، چه نزدیکم!

از دروازه‌ی الویر تو را

می‌آیم گذران بینم

برای حس کردن ران‌‌هایت

و به گریه‌افتادن.

 

 

 

                        فدریکو گارسیا لورکا

                               ا. اسفندیاری- بیژن الهی

 

                      

 



9 مرداد 1386 - 21:27

ماهیان می‌دانند

عمق هر حوض به‌اندازه‌ی دست گربه‌ است...





                     نصرت رحمانی


7 مرداد 1386 - 18:27

از خواب پریده‌ای و نخواسته‌ای که دوباره بخوابی یا خوابت ببرد؛ از ترس ادامه پیدا کردن خوابت؛ خواسته‌ای که فراموشش کنی. خواب دیده‌ای که صبح امتحان داری...
به یاد نمی‌آوردی. و یکباره نفسی عمیق کشیدی و ساکت شدی. صدایی نبود و میان بغض نترکیده‌ات، با آرام‌ترین صدای ممکن –که من هیچ‌گاه نباید می‌شنیدم و آن‌روز چرا شنیدم؟- گفتی که باید امتحان می‌دادی؛ زبان چینی. و گنگ شدی یک‌باره از به‌یادآوردنش و پس گریه‌ی بی‌صدات در دقایق به من خیره شدنت، گفتی که چرا چون‌این خوابی؟ چون‌این امتحانی و چون‌این زبانی؟ به میان چشمانت می‌خواهم بروم. می‌خواهم سعی کنم بفهممت. چشمانم را هم می‌گذارم شاید چون‌این خوابی را بتوانم خیال کردن و می‌لرزم؛ خیال من بی‌شباهت‌ترین است به خواب تو. چشمانم را دوباره هم می‌گذارم تا سخت‌ترین امتحان‌هایم را به یاد آورم؛ می‌آیند و می‌گریزند از من؛ شاید از آن‌رو که همیشه خواسته‌ام از آن‌ها بگریزم...در راهرویی باریک و بی‌پایان، بر دیوار و بر کف زمین نوشته‌های بسیار است: امتحان نهایی؛ به چه معناست این نهایی؟ سخن از چه نهایتی است؟ یا از کجا به چون‌این نهایتی باید رفتن؟ و چرا این نهایی این قدر روشن به چشم من می‌آید؟ از سخت ترساندن و ترسیدن آن روزهاست یعنی؟ ...
و تو می‌گویی که امتحان چرمی است؛ بی‌که این کلمه میان لب و حنجره ات حتی اندکی غریب باشد. چرا چرمی؟ و چرمی به چه معناست؟ برای تو این کلمه غریب نیست ولی معنیش را به یاد نمی‌آوری. سال‌ها بعد می‌اندیشی که شاید یعنی باید حتما با خودکار نوشته شود و نمی‌شود پاکش کرد...و روزهایی را به یاد می‌آوری که امتحان‌ها را با مداد می‌نویسی بس‌که محاسبات دارند و دلت نمی‌خواهد برگه بی‌هوده سیاه شود یا برگه‌ی دیگری بگیری که چون همیشه گم شود و می‌لرزی که نکند نوشته‌هایت را کس دیگری پاک کند یا حتی خود استاد و به یاد می‌آوری سال‌ها پیش کسی قضیه‌های هندسه را بی ‌شکل اثبات کرده بود؛ نکند شکل‌های او را هم معلم یا کس دیگری پاک کرده بوده. آن روز کلاس چقدر به او، که ساکت گوشه‌ای ایستاده بود، خندیده بودید. می‌خواهی بالا بیاوری همه‌ی آن روزها را و همه‌ی خودت را.
چه حسی به تو دست خواهد داد اگر قرار شود فردا چون‌این امتحانی بدهی؟ تنت به سردی می‌نشیند به‌یک‌بار...سالن دراز و باریکی با انبوه مراقبان که چند قدم یکی ایستاده‌اند؛ انگار به انجام جدی‌ترین و مهم‌ترین کار همه‌ زندگیشان؛ نه،‌ واقعا به انجام این کار؛ چون شکنجه‌گران... میان موزائیک‌ها و سنگ‌های سردتر از تن حالای تو، همیشه نیم ساعتی به این می‌گذرد که دست‌هایت از کرختی درآیند و مغزت از یخ‌زدگی. و زمان می‌گذرد. و زمان می‌گذرد و استاد فاتح بالای سر تو گام برمی‌دارد. سرمست، با لبخندی ابلهانه بر صورت؛‌ خرسند از این که کسی چیزی نمی‌نویسد و خرسند از این‌که کتاب پنهانش هنوز کشف نشده؛ کتابی که شاید روزی از کتابخانه‌ای دزدیده؛ یعنی به امانت برده و آن‌قدر تمدید کرده که دیگر همه از یادش برده‌اند و حالا گوشه‌ای می‌پوسد. مغرور بالا و پائین می‌رود و تو دلت می‌خواهد چیزی ننویسی و هیچ‌کس چیزی ننویسد؛ هیچ چیز تا یکباره همه‌ ذهنیت او به هم بریزد و آشوب شود؛ ‌از همه‌ی بود و هست و از دانش ندانسته‌اش. می‌ببینیش که به‌تندی به دفترش می‌رود، از ته آخرین کشوی میزش یا ته زیر پایین‌ترین فایل اتاقش کتاب را بیرون می‌کشد، عنوانش را می‌خواند و نگاهی به برگه‌ی سوال امتحانش می‌اندازد که مطمئن شود این، امتحان همان کتاب است. و کتاب سفید می‌شود؛ بی‌نوشته و حتی بی‌نام. و او را می‌بینی که زیر نگاه‌های همه شما،‌ که بر درید، خرد و خردتر می‌شود تا چیزیش بر جای نمی‌ماند...
هر امتحانی را خیال کرده‌ای؛ سخت‌ترین‌ها را، با این خیال که همیشه چیزی یا چیزکی برای نوشتن در برگه خواهی داشت و این بار خیالی نمی‌توانی کرد. ذهنت می‌رود به فیلمی که بارها دیده‌ای؛ سعی می‌کنی‌ الفبایش را با زیرنویس تطبیق دهی و چیزی بفهمی؛ حتی یک حرف-تصویر؛ یک نشانه. حروف سیاه روی زمینه‌ی سرخ می‌آیند و می‌روند و تو ناتوان از نگه‌داشتنشان. و ناتوان در برگرداندن فیلم به عقب. چرا هیچ وقت هیچ‌چیز این زبان را یاد نگرفتم؟ از میان ذرت‌زار دختر را در کجاوه‌ای می‌برند با ترانه‌ای که می‌خوانند. چه بود ‌آن ترانه‌ی میان آن سرخی یک‌سر؟...
در بازار می‌رویم. میان رنگ‌ها و بوها که ما را پر می‌کنند. میوه می‌خواهی. می‌خری و پی چیزی می‌گردی؛ ظرفی اندازه‌ی ظرف میوه‌ی در‌خانه‌ات؛ می‌خواهی بدانی که میوه، ظرف را پر می‌کند. و وقتی خیالت را راحت می‌کنم که پر می‌کند، میوه‌ها را وسط بازار خالی می‌کنی و همه را تک‌تک وارسی می‌کنی. اگر چندتایی خراب یا نامناسب باشند چه؟ من که ظرف کوچکتری ندارم. کامیونی می‌گذرد و زردآلوها را له می‌کند. و لب تو رنگ عوض می‌کند از میواب نشسته بر آن. و نگاهت می‌گریزد. به آنی رفته‌ای؛ ‌به سال‌ها دور از من...در آن راهروی سرد نشسته‌ای. چرا کسی سردش نیست در این راهروی سنگی بی‌اجاق. چرا دست کسی کبود نیست؟ ... همه پیش می‌روند و تو تنها به راه‌ مانده‌ای با برفی که هر لحظه شدت می‌گیرد و حالا به سینه‌ات رسیده. با دست‌های تقریبا بی‌حست برف‌ها را کنار می‌زنی. و برف، بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. بیش‌تر و بیش‌تر. و حالا تنها زردی چراغ پیشانی توست بر برف یکسر سفید یا شاید هم سفیدی پیشانی تو...
خفته به شب مینو، با خزه‌ی موها به اطراف...



4 مرداد 1386 - 08:43



گوارایم
چنان هوایی
که دل و درونش را
نی‌لبکی طعمه‌ی خود
می‌کند.




               محمد العامری
               موسی بیدج