شعر جانوریست
شعر آمیزشیست
از آرامترین جانوران روی زمین
که میخواهد
در خانهها، در بارها
در آبهای کمعمق گلآلود
میان صفحههای کتابهای ناخوانده
در چشمان ستمگرانهی کودکان کوچک
پنهان شود.
شعر جانوریست
شعر آمیزشیست
از آرامترین جانوران روی زمین
که میخواهد
در خانهها، در بارها
در آبهای کمعمق گلآلود
میان صفحههای کتابهای ناخوانده
در چشمان ستمگرانهی کودکان کوچک
پنهان شود.
If I make the lashes dark And the eyes more bright And the lips more scarlet Or ask if all be right From mirror after mirror No vanity's displayed I'm looking for the face I had Before the world was made What if I look upon a man As though on my beloved And my blood be cold the while And my heart unmoved Why should he think me cruel Or that he is betrayed I'd have him love the thing that was Before the world was made
وقتی که تو را دوست میدارم
بارانی سبز میبارم
بارانی آبی
بارانی سرخ
بارانی از همه رنگ
از مژگانم گندم میروید
انگور
انجیر
ریحان و لیمو.
وقتی که تو را دوست میدارم
ماه از من طلوع میکند
و تابستانی زاده میشود
گنجشکان مهاجر بازمیآیند
و چشمهها سرشار میشوند
وقتی به قهوهخانه میروم
دوستانم
گمان میکنند که بوستانم!
نزار قبانی
موسی بیدج
سکوت دستهگلی بود
میان حنجرهی من
ترانهی ساحل
نسیم بوسهی من بود و پلک باز تو بود.
بر آبها پرندهی باد
میان لانهی صدها صدا پریشان بود.
بر آبها
پرنده بیطاقت بود.
صدای تندر خیس
و نور، نور تر آذرخش،
در آب آینهای ساخت
که قاب روشنی از شعلههای دریا داشت.
نسیم بوسه و
پلک تو و
پرندهی باد
شدند آتش و دود
میان حنجرهی من
سکوت دستهگلی بود.
یدالله رویائی
چرا این قابلیت بسیار بالای ما در تطبیق با هر چیز فرنگی، فقط برابر چیزی چون توالت فرنگی، کم میآورد؟
بگذار شب را
در دوستی ناتوان یک لحظه بخوانم
بگذار
در طول انگشتم پرسنده
کمان این دشت را بپرسم
و بیندیشم
به زندانی بیندیشم
با میلههای طویل و زنگزده
با بغضی که کودکی را
به پدرش پیوند میدهد
من با خاکم اثیر
از همهی ابرها پر میشوم
و چیزی چون لکههای سرخ غروب
ذهنم را به ابدیتی مضطرب میرساند
من میمانم
روی رودها میمانم
با گذران درهم اشیاء در نیلی چشمهایم
و دشتی که در فراسوی دو شانهام مچاله شده است
من با خاکم اثیر
جادوی قرنی را در کاسههای چشم رهگذری میجویم
طنین ستارهوش پاهایم را میجویم
گریزی که در نمناکی این لحظه با من آشناست
از من خاموشتر باید بود
از من بیدارتر
از طغیان کبود کوه
در سایههای لبریز روز
از کودکی با ناهارخوری که
کوچههای سنگی را میشمرد
چراغهای شکسته را
روز را میشمرد و گوشههای سنگین
آفتاب را
و وقتی که میخوابید
نمیتوانست کسی را خواب ببیند
گذران درهم اشیا را
خاموش باید دید
مدهوش باید دید
مثل همان زمزمهای که تو با خود داری
در بارانی پیگیر
وصبرت را با سایهبانی تقسیم میکنی
و زمزمهات را میبخشی
به قطرههای عجول آب
که نگاهت برای تو کافیست
در دوستی ناتوان یک لحظه
اما پدر به یاد آر
شبهایی را که امیرارسلان با ما بود
و دشتهای کور و منزوی
و ریشههای تلخ گیاهان
و هنگام
که لب میگزیدیم
فوران روشن خون
گردبادهای سهمناک را میشست
و شیشهها بخارهاشان را میریختند
و تو میریختی
و بوی تیرهی شب در اتاق میسوخت
از من خاموشتر باید بود
از من بیدارتر
اما پدر
من خوابهایم را
هرگز با تو نگفتهام
هرگز در تو نخفتهام
که قصههای روشنائیم را از بارانها
چیدهام
از همین بارانی که توئی
بگذار
از سوتهای گذرنده پر شوم
بگذار
رهگذری را تکرار کنم
باد دوشهایم را میشکند
محمدرضا اصلانی
-چون کنسرت در تالار وزارت کشور برگزار نمیشود.
-چون لطفی «جو -زا» نیست؛ حتی اگر پس از بیست سال کنسرت بدهد. نه بچههای دانشکده حرفی از او میزنند، نه در تاکسی و اتوبوس خبرش شنیده میشود و نه خالهی نامزد علی چیزی از آن گفته؛ حتی محمدرضا -پسر شهین خانم همسایه- که الان دو سال است پیانو میزند، هم او را نمیشناسد. از اینها که بگذریم، لطفی «مرغ سحر» نمیخواند -شاید هم اصلا حفظ نیست که بخواهد بخواند.
-چون بلیط کنسرت خیلی گران است؛ با این پول میتوان چند بار رستوران رفت یا آن را خرج یک بطر ابسولوت تمشک کرد؛ با شش-هفت بار نرفتنِ چنین کنسرتی، میتوان دو-سه روزی در جشنوارهی تابستانی کیش حضور به هم رسانید؛ این پول را میتوان برای پنج-شش بار کافه گودو رفتن یا نخریدن هفت-هشت کتاب استفاده کرد (و صد البته که قشری که از آن سخن میرود، قشر فرهیختهای است که قرار نیست این پول را خرج کنسرت چنگیز حبیبیان در سالن بسکتبال دبیرستان لالهها کند).
-چون بازار سیاهی وجود ندارد که بشود از آن جا بلیط تهیه کرد.
-چون «لطفی که اصلا تار زدن بلد نیست.»
-«آقا! این جماعت اگه واقعا میخوان جوونا را علاقمند این موسیقی کنن، باید مثل موسیقیشون خاکی بشن؛ کاخ نیاورون و اینا یعنی چی؟ باید سازو به پارکها اوورد؛ کاری که تاتریها با نمایش خیابونیشون کردن.»
-«من کلا از این جوای بورژوازی حالم به هم میخوره.»
-«من تازه فهمیدم که چیزی که قبلا از این ساز شنیدم، اصلا موسیقیائی نبوده؛ لطفی هم باید تعصبو کنار بذاره بره از اساتید اهل فن دیاتونیک زدن یاد بگیره؛ هرچند که دیگه دیره.»
-«حالا شلوارشم که ایگنور کنم، من از ریش لطفی اصلا خوشم نمیاد؛ باز اگه موهاشو دماسبی میبست یه چیزی ولی دیسوی اتال.»
-«آقا انگارنهانگار که از این ولایت، ریحی از ریاحین مدرنیته و پستمدرنیته هم گذشته باشه. بابا دیگه دورهی این آلات ناقص نیست. علیرغم این، نمیگیم تام و تمام و بالکل مخالفیم -بالاخره علی ای حال ایرانیایم دیگه- ولی میگیم متکلم وحده نباشه؛ یه طبلایی، ساکسوفونی چیزی همراش کنن که یه جایی رو بگیره.»
-«نه، من تارو خیلی دوست دارم ولی همهی حرفم اینه که یه اینسترومنت باید علمی زده بشه؛ یه اگزکت پرفورمنس. لطفی خیلی حسی ساز میزنه. حالا شاید خیلی هم به دل بشینه ها، ولی تکلیف تکنیک و تئوری و ساختارگرایی اجرا چی میشه پس این وسط؟»
-«آقا! جوونای این دورهزمونه چقدر پررو شدهن؛ به خودشون اجازه میدن سه تا ساز بیربطو تو یه کنسرت بزنن. قدیما که این جور نبود؛ حرمتا چی میشه پس؟
-«حتما یه خبراییه آقا وگرنه که چرا تو این ۲۰ ساله کنسرت نمیداد؟ اون روزایی که روح ملت ما تشنهی موسیقی بود، اینا کجا بودن که حالا اومدن سهمشونو از پول ملت میخوان؟»
...
آنگاه که دربارهی تو مینویسم
با پریشانی دلنگران دواتم هستم
و باران گرمی که درونش فرومیبارد...
و میبینم که مرکب
به دریا بدل میشود
و انگشتانم به رنگینکمان
و غمهایم به گنجشکان
و قلم به شاخهی زیتون
و کاغذم به فضا
و جسمم به اپرا
خویشتن را در غیابت
از حضورت آزاد میکنم
وبیهوده با تبرم
بر سایههای تو بر دیوار عمرم
حمله میکنم
-زیرا غیاب تو
خود
حضور است
چهبسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد
بهجز جرعههای بزرگی
از دیدار تو
در شریان من!
غادت سمان
عبدالحسین فرزاد