28 خرداد 1386 - 16:32

 

در اتاقم زن بی‌پروایی

می‌رود، می‌آید، می‌ماند

گاه

گوشه‌ی چشمی سویم می‌گرداند

گندمی لبخند می‌افشاند

 

می‌رود می‌آید می‌ماند

کاعذی بی‌خط بر میزم

می‌گذارد می‌گوید: بنویس!

                            -«چه بنویسم»؟

«گفتمت بنویس! بنویس شکار آمده است

آهویی کز تو گریزان شد پار، آمده است»

 

کاغذی بر میزم، می‌گوید «بنویس»

                                 -«چه بنویسم»؟

«گفتمت بنویس! بنویس که آن گندم

سبز خواهد شد و پر شبنم

و دل پیرت را تر خواهد کرد.»

 

باز می‌گوید: «بنویس!»

                          -«چه بنویسم»؟

«گفتمت بنویس! بنویس

قند لبخندم در نعلبکی است

چای تلخت را شیرین خواهد کرد

همچنان که وقتت را...»

 

 

                منوچهر آتشی

 



23 خرداد 1386 - 23:33

 

من نمی‌دانم -ای باد، تو به من بگو!-

که آیا در گذر این همه سال‌ها

این ترانه‌ای که در درون قلب من می‌وزد

این موسیقی قلب من، آیا

چیزی بیش از حضور توست؟

یا که تو، تنها و تنها بادی.

 

چه بوده‌ام، ‌ای باد؟

باد بوده‌ام شاید، تنها و تنها باد

اکنون اینجا همگام با تو، تنها

رو در روی تو، به من بگو، ای باد

خسته از این دره‌های ژرف

آیا من آنم که تو هستی، تنها و تنها باد؟

 

خواستم گونه‌به‌گونه باشم،

رنگ‌به‌رنگ، بی‌شمار،

سرودی آسمانی  و ناب داشته باشم.

خواستم،

سرودی آسمانی و پاک داشته باشم.

اما نمی‌دانم ای باد تنها،

گم گشته‌ی این دره‌های ژرف،

آیا عاقبت، من،‌ آن‌چه تو هستی، خواهم شد:

باد؟

چیزی که تنها و تنها،‌ گذر می‌کند و

در هیچ‌کس خاطره‌ای به جا نمی‌گذارد.

 

باد شاید، تنها و تنها باد.

 

 

 

                        رافائل آلبرتی

                             نازنین میرصادقی-رامین مولایی

 



21 خرداد 1386 - 23:14

 

پائیز برگ‌هایش را از دستان من می‌خورد: ما دوستانیم.

از هسته، پوسته‌ی زمان را برمی‌کنیم و راه رفتنش می‌آموزیم:

و آن‌گاه زمان به پوسته بازمی‌گردد.

 

در آینه یکشنبه است،

در خواب اتاقی برای خفتن،

دهان‌های ما حقیقت را می‌گویند.

 

چشم من به میان دلبندم فرو می‌افتد:

به یکدیگر می‌نگریم

کلماتی ظلمانی ردوبدل می‌کنیم،

ما یکدیگر را چون شقایق و خاطره دوست می‌داریم،

چون شراب در خم می‌خسبیم،

چون دریا در شعاع خونین ماه.

 

کنار پنجره در آغوش هم می‌ایستیم، و مردمان از خیابان

به بالا می‌نگرند:

وقت آن رسیده که دریابند!

وقت آن رسیده که سنگ بکوشد گل دهد،

وقت آن که بی‌قراری دلی تپنده یابد.

وقت آن رسیده که وقتش برسد.

 

وقت آن رسیده.

 

 

                         پل سلان

                               یوسف اباذری

 

 



19 خرداد 1386 - 16:50

 

 کلاغ به بچه‌اش ‌گفت: «اگه دیدی آدمی خم شد، سریع پرواز کن، چون ممکنه خم شده که سنگ برداره.»

جوجه‌کلاغ‌ گفت: «اگه آدمی دیدی، پرواز کن، چون ممکنه از قبل یه سنگ تو جیبش گذاشته باشه!»

 



16 خرداد 1386 - 17:38

 

معاون مدیرعامل: شخصا از زحمات آقای پورکاری در این مدت تشکر می‌کنم. ایشان همیشه جزء پرسنل خوب و بسیار ساعی ما بودند در این سال‌ها، و من به‌شخصه هیچ‌وقت برای هیچ کاری از ایشان نه نشنیدم. چنین افرادی واقعا مایه‌ی افتخار ما هستند. مدیرعامل شخصا معذرت‌خواهی کردند که به دلیل جلسات بسیار مهمشان نتوانستند شخصا در این مراسم باشکوه حضور داشته باشند. همانطور که می‌دانید جناب مدیرعامل شخصا احترام زیادی برای پرسنل زحمتکش و این‌گونه مراسم قائلند. بله آقای پورکاری! می‌بینم که اشک توی چشماتون حلقه زده و از همین حالا دلتون داره برای شرکت تنگ می‌شه. بعد این همه سال خدمت صادقانه، احساس شما رو درک می‌کنم.

پورکاری: بله واقعا متاسفم؛ برای همه‌ی سی‌وسه‌ سالی که حتی یک بار هم نتوانستم نه بگویم متاسفم...

-مزاح می‌فرمایند آقای پورکاری. امیدواریم که ایشان پس از این سلامت باشند و به کار و زندگی خود برسند. خوب حالا تو سن ۵۶ سالگی می‌خواین چکار کنید؟ برنامه‌تون چیه برای چند سالی که مونده؟

-بله، زندگی... راستش بعد سی‌وسه سال، تازه مخم باز شده؛ دارم می‌فهمم چکار باید بکنم؛ می‌خوام به کارای عقب‌افتاده‌م برسم؛ همه‌ی کارای مونده‌ی این سال‌ها که...

-بله بله،‌ حالا می‌خواهیم که به گذشته‌‌ها برگردیم؛ به روزای خوب کار و تلاش. می‌شه به‌شخصه از خاطرات اون روزا برای پرسنل جوونمون بگید؟

-خاطره!؟...آه..بله،‌ هفت بار تذکر شفاهی و چهار بار توبیخ کتبی با درج در پرونده به دلایل مبهم -و در حقیقت به خاطر تلاش بیش از حد؛ چهار ماموریت خارجی نرفته،‌ به دلیل نیاز مبرم به شخص اینجانب در داخل مملکت؛ عدم افزایش حقوق در هشت سال آخر خدمت،‌ به دلیل عدم نیاز مبرم به آن، به تشخیص افراد ذی‌صلاح؛ بچه‌هایی که اصلا نمی‌تونن منو به عنوان پدر بشناسن،...

-بله بله، تشکر می‌کنیم از شما.  واقعا کاش می‌شد که وقت مناسب‌تری در خدمت شما می‌بودیم. ولی همان‌گونه که مستحضرید ما در این شرکت وقت زیادی برای این طور مراسم نداریم. در پایان به‌شخصه دعوت می‌کنم برای محظوظ شدن از پذیرایی مختصری که تدارک دیده شده...

هجوم افراد...

 



14 خرداد 1386 - 00:09

 

هر نفسی که فرو می‌برد

مردی که عشق می‌ورزد،‌ و زنی که عشق می‌ورزد،

لبریز خواهد کرد بشکه‌ی آبی را

که اسبان روح از آن می‌نوشند.

 

 

               رابرت بلای

                   فواد نظیری

 



10 خرداد 1386 - 23:23

 

زنی در مراسم تدفین مادرش عاشق مردی می‌شود ولی به او چیزی نمی گوید. دو ماه بعد، زن،

خواهر خود را می کشد؛ فکر می‌کنید او دلیل خاصی داشته؟

 



7 خرداد 1386 - 00:13

 

روزهایت چگونه می‌گذرند با زنی دیگر؟

آسان‌تر، نه؟    تنها یک ضربه‌ی پارو

آن‌گاه خط دور ساحل

               و دیگر هیچ نمی‌ماند از یاد من

 

مگر جزیره‌ای شناور

(نه در احاطه‌ی آب‌ها که در آسمان):

ارواح، ارواح همواره محکومند به دوستی

           و محروم از عشق و عاشقی.

 

روزهایت چگونه می‌گذرند با زنی عادی

         بیگانه با عوالم روحانی؟

اکنون که از اریکه‌ی قدرت فرو افتاده

            و اختیاراتت را یک‌سره از دست داده‌ای.

 

روزهایت چگونه می‌گذرند؟ آیا مبارزه می‌کنی

            یا خود را باخته‌ای؟

بار سنگین ابتذال روزمرگی

           چگونه آن را تاب می‌آوری، ‌ای نگون‌بخت؟

 

«سرگردانی‌ها و دغدغه‌ها دیگر بس‌اند!

          می‌خواهم سروسامان بگیرم.»

با من بگو اکنون روزهایت چگونه می‌گذرند با زنی دیگر

       ای مردی که تو را برای خود برگزیده بودم؟

 

آیا سفره‌ات رنگین‌تر و طعم غذایت

         گواراتر است؟ اگر در بستر بیماری افتادی شکوه مکن!

روزهایت چگونه می‌گذرند با پیکره‌ای بی‌روح

         تو که بر کوه سینا گام نهاده بودی؟

 

روزهایت چگونه می‌گذرند با بیگانه‌ای

       از این دنیا؟ آیا می‌توانی با او مهربان باشی؟

یا احساس شرم می‌کنی از نهادن طوق زئوس۱

        بر گردنت؟

 

روزهایت چگونه می‌گذرند؟ آیا شاد و تندرستی؟

           چگونه ترانه می‌خوانی؟

چه می‌کنی با ندای خاموش‌نشدنی وجدانت

       ای مرد بی‌نوا؟

 

روزهایت چگونه می‌گذرند ناگزیر از خرید روزانه‌ی

        چیزهای بی‌هوده با قیمت‌های سرسام‌آور؟

بعد از مرمر کارارا۲

روزهای گچ‌اندوده‌ات چگونه می‌گذرند؟

 

(مرد من، خداوار، به پیکره‌ای تراشیده از سنگ می‌مانست،

      اما اینک به تکه‌های فروپاشیده‌ی سنگ می‌ماند)

با من بگو چگونه زندگی می‌کنی با یکی از هزاران زن

        بعد از لیلیت۳؟

 

آیا عطشت به رمز و رازها فرونشسته است؟

         اکنون دیگر در پی افسون رویاها نیستی؟

چگونه روزگار می‌گذرانی با زنی مادی

             بی حس ششم، عاری از افکار ماوراء طبیعی؟

 

با من بگو: آیا خوشبختی؟

     نیستی؟ در این خلا هولناک

روزهایت چگونه می‌گذرند ‌عشق من؟

     به دشواری روزهایی که من می‌گذرانم با مردی دیگر؟

 

 

               مارینا تسوه‌تایوا-فریده حسن زاده (مصطفوی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

۱- پرومته از فرمان زئوس سرپیچی کرد وبرای انسان آتش آورد. زئوس او را در کوهی زندانی کرد و عقابی جگر هر روز از نو روئیده‌ی او را می‌درید. زئوس او را بخشید به این شرط  که او همیشه حلقه‌ای به انگشت کند به این نشان که همواره در قید فلز خواهد بود و دیگر سر به عصیان برنخواهد داشت.

۲- شهری مشهور به مرمر مرغوب مناسب ساخت مجسمه‌اش. (و مرمر کارارا اشاره به خانه‌‌ای سنگی دارد که تسوه‌تایوا با عشقش در آن می‌زیسته.)

۳- نخستین زن آدم در اعتقادات یهودیان که توسط حوا نابود شد.

 



5 خرداد 1386 - 17:15


 

تجسم چیست جسم؟

 

 



4 خرداد 1386 - 23:23

 

کجاست بام بلندی؟

و نردبان بلندی؟

که برشود و بماند بلند بر سر دنیا

و برشوی، و بمانی بر آن و نعره برآری:

 

-هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت!...

 

 

                منصور اوجی

 



3 خرداد 1386 - 20:57

 

عمری پی ظریف‌ترین گوشی دنیا بوده و حالا در بی‌قواره‌ترین قاب دنیا پوشانده‌اش، مبادا آسیبی ببیند...