نگه داشتنِ او؛ داشتنِ نگاه بر او؟
A process in the weather of the heart Turns damp to dry; the golden shot Storms in the freezing tomb A weather in the quarter of the veins Turns night to day; blood in their suns Lights up the living worm
A process in the eye forwarns The bones of blindness; and the womb Drives in a death as life leaks out A darkness in the weather of the eye Is half its light; the fathomed sea Breaks on unangled land The seed that makes a forest of the loin Forks half its fruit; and half drops down
Slow in a sleeping wind A weather in the flesh and bone Is damp and dry; the quick and dead Move like two ghosts before the eye
A process in the weather of the world Turns ghost to ghost; each mothered child Sits in their double shade A process blows the moon into the sun Pulls down the shabby curtains of the skin
And the heart gives up its dead
Dylan Thomas
با این همه بارش یکریز
آسمان چرا خالی نمیشود؟
و پس این همه تکرار
من چرا بوی گندیدگی نمیگیرم؟
به بودن
به هستن
راهی به خودِ خودِ منِ من
به هزارتوهای گمشدهی من
و من گمشده در هزارتوهای گمشدهی من
به من راهی کجاست؟
-میون این همه چیز میون دو نفر، خیال میکنه بغلخوابیه که به من بدهکاره؛ سعی میکنه هر جوری هست بده؛ گاه و بیگاه؛ حالا دیگه هروقت که بچهها نباشن. خیال میکنه داره لطف میکنه بهم. ولی وقتی عشقی نیست، از هزار هزار تا فحش هم بدتره این. آدمو به بیزاری میرسونه؛ از خشم پرت میکنه؛ نابودت میکنه؛ متنفرت میکنه از تنت؛ از همه اعضای تنت. هر باز هزار بار خفه میشی با سبز-آبیای پیچیده به هرجای تنت…چرا نمیفهمه؟…اون چشمه، اگه روزی هم بوده، خشکیده و اون شاخهی سبز اون روزایی که از دوری انگار هیچ وقت نبودهن، حالا با نسیمی هم شکستنیه…
-اون دیگه دلبستگیای تو این خونه نداره. برا همین همیشه دیر میاد خونه. همیشه یه بهونهای برا سرکار موندن داره. وقتی میاد که دیگه جایی برای موندن یا رفتن نداره. همیشه خسته است. عشقی این میون نیست. اون به همه چی بیتفاوته؛ هر چی که بگی، هرچی بپوشی، هر کجا بری…عوض شدن هیچ چیز، چیزی رو تو صورت اون عوض نمیکنه. اون نگاه خیرهی ثابت همیشه همونه که هست؛ که بود. هزار سال دور از اون چیزی که شاید یه وقتی بوده و حالا دیگه کی مطمئنه که یه وقتی شاید جور دیگه ای بوده؟…
هیچ چیزی برام نمونده. تو این خونههای سفید و سیاه، همه مهرهها گیرن؛ نه اسبی میشه دووند، نه فیلی رو میشه از جاش تکون داد. و از پیادهای –وزیر شدن پیشکش- که خونهای جلو بره دریغ.
افسوس کودکم، برای تو جائی نمانده است.
یک روز صبح زود
مادر تو درد میکشید،
تنها به این امید که میآئی
و با دست کوچکت، دنیای خفته را بیدار میکنی.
دنیا را هشدار میدهی،
که از نوازش دستهای تو محروم است.
تو آمدی، ولی میگریستی.
حقایق درباره ی لیلا دختر ادریس- بهرام بیضائی
خوب چه اشکالی دارد؟ هر کس خوانش خود را دارد؛ از حافظ یا هرکس دیگر؛ گیرم سواد بعضیها بیشتر است و چیزهایی را میان ابیات تشخیص میدهند که افراد عادی، نه (البته بعضی از اینها را گاه طبقات فرودستتر هم تشخیص میدهند، گیرم فرضا راننده کامیون یاد نگرفته که چطور باید شعر را تقطیع کرد و عمودی نوشت؛ شاید هم می داند ولی محدودیت فضای بدنهی کامیون، به او این اجازه را نمیدهد.) هر کس خوانش خود را دارد؛ او هم یکی. مخصوصا که خود، هم اشاره کرده که فقط از بعضی شعرها خوشش آمده و میخواسته آنها را برای خود داشته باشد، منتها چون ناشر این کار را نمی کرده، مجبور شده که در تیراژ آن را چاپ کند. خوب نمیفهمم؛ کتابی که کسی برای دل خودش چاپ کرده که دیگر نیاز به تایید کسی –آن هم حافظشناسی چون خرمشاهی- ندارد؛ چه کسی یادش میآید دفتر شعر یا خاطراتش را برای تایید گرفتن به کسی دیگر داده باشد؟ گفت وگو ندارد؛ من از این شعرها خوشم آمده –از همه هم نه و آن هم به شکلی که خودم خوشم آمده که قاعدتا ربطی به کس دیگری پیدا نمی کند- و میخواهم آنها را به شکلی تروتمیز داشته باشم، پس چاپش میکنم؛ تایید کسی دیگر از انتخابهای من، چه جایی در این میان دارد؟
از این هم که بگذرم، جمله ی "باید مطلقا مدرن بود" رمبو، بر سر در مغازه ی نویسنده تحملنکردنی است؛ یعنی چه باید مدرن بود، آن هم مطلقا؟ چرا باید مدرن بود؟ و مگر آن جایی هم که این مدرن بودن از آن به ما رسیده، ساکنانش به ناگاه تصمیم گرفتند که باید مدرن بود و آن را در برنامهریزی کوتاهمدت و درازمدت خود لحاظ کردند؟ آیا هنرمندانش، شب ناگهان تصمیم گرفتند مدرن باشند و صبح که بیدار شدند، صبحانهی مدرنی خوردند و خانه و دفتر و ابزارشان را با مدرنِ آن عوض کردند و نقاشیای مدرن کشیدند یا مجسمهی مدرن ساختند؟ و نویسندگان، کاغذ و قلم خود را با چه عوض کردند که نوشتههاشان -یکباره - مدرن شد؟
به نظر که همهی اینها، پیامد مدرن شدن بوده و مسیری که ناگزیر طی شده است. بماند که من نمی دانم چه کسی می تواند تفاوت –یا شباهت- مدرنی که رمبو میشناخته با مدرنی که ما میشناسیم –یا نمیشناسیم- را توضیح دهد؛ رمبوی ۲۰۰ سال پیش چه تعریفی از مدرن داشته و ما، که هنوز هم این امر را کاملا تجربه نکرده ایم، چه تعریفی؟ و آیا با این مدرن بودن است که این خوانش معنی پیدا می کند یا مدرن بودن ما را وادار به این نوع خوانش می کند؟ یا اصلا نوع خوانش خاصی هم در میان نیست و صرفا بحث همان گزینش بهترینهایی است برای خود، صرفا به قصد تهیهی جنگی نغز؟
پی نوشت:
همهی ما با هر بار خواندن حافظ، چیز تازه ای در آن مییابیم –اگر بخوانیم؛ و این چیز تازه ای نیست؛ چه کسی ادعا میکند که حافظ دیگر برای او کهنه شده؟ چه کسی میتواند بگوید که حافظ را تمام کرده و برای همیشه کنار گذاشته؟... ما فقط کنار گذاشته ایمش، بی که خوانده باشیمش.
پی نوشت ۲:
در کشور ما شعر بیش از ظرفیت خواننده است. گرفتاری شعر موزون، آهنگ آن است؛ این آهنگ، خواننده را از درک یکایک مصرعها محروم میکند و سبب میگردد که شعر فهمیده نشود.
این هم بسیار جالب است؛ من کمکم به نفهمیهای خود پی میبرم...
در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه ...
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم