6 فروردین 1386 - 23:05
تازنده و لنگان در سرم
کندشونده و پیچنده در خونم
زمان میگذرد بیکه بگذرد
حک میکند خود را
و در من محو میشود
من نان گرسنگی توام
قلبی هستم
رها در دستانت
زمان میگذرد بیکه بگذرد
هرچه بنویسم عریان میکندش
عشق گذرنده و اندوه جاودانه
در درونم به نبرد، به گاه رامش
زمان میگذرد بیکه بگذرد
تن سیماب و خاکستر
سینهام را تهی میکند
بیکه هرگز لمس کند
سنگ بیوزن همیشگی
زمان میگذرد بیکه بگذرد
زخمی است
که به چرک مینشیند
روز کوتاه است و زمان انبوه
زمان بی من من و اندوهانش
زمان میگذرد بیکه بگذرد
میگریزد در من
و زنجیر میشود.
