ادبیات شفاهی از جمله چیزهایی است که قرنها به نداشتنشان افتخار میکردیم؛ آنها را قصه و افسانه و مایهی تحجر میشمردیم و تنها دلیل عقبماندگیمان را آنها میدانستیم. از سالهای آغازین این قرن ولی نگاهها –بعضی نگاهها- عوض شد و چندی در پی جمع آوری بازماندهی این بخش ادبیات رفتند. در دهههای بعد، این کار شتاب بیشتری –البته نه درخور- گرفت و به هر حال، با تلاش آنها که کار کردند، اکنون چند کتابی در دسترس ماست و اگر بخواهیم در دست ما –اگر آنها را مایهی تحجر نخوانیم!
زهره و طاهر یکی از عاشقانههای ادبیات شفاهی ماست که در بسیاری مناطق ایران نقل شده است. طرح کلی داستان که در زیر میآید، تقریبا در همهی مناطق یکی است و تنها جزئیات و شاخوبرگ آن، بسته به خصوصیات منطقه و مردم، در تغییر است. در برخی نقاط نیز این داستان به صورت غنایی درآمده و همراه ساز خوانده می شده است که برخی از آنها ضبط نیز شده اند و در صورت تمایل می توان لااقل اجرای بینظیر این قصه را با دوتار محمدحسین یگانه شنید.
پادشاه و وزیر هر دو بی فرزندند. باغبانی قصهی آنها را میشنود؛ دو سیب به آنها میدهد که با همسران خود بخورند و اگر فرزندانشان یکی پسر و یکی دختر شدند، آنها را نامزد هم کنند. آن دو، سیب ها را میخورند و بچه دار میشوند؛ پادشاه،دختری –زهره- و وزیر، پسری -طاهر. وزیر پیش از دیدن پسر میمیرد. پادشاه به پسر داشتن وزیر حسودی میکند و دستور به کشتن دختر خود میدهد و سالیان بعد که با دیدن پسر رعنای وزیر، غصهدار میشود، به او میگویند که زهره کشته نشده و در این سالها جایی زندگی میکرده.
روزی هنگام بازی، چوب پسر وزیر به سر پیرزنی میخورد و پیرزن به او میگوید: برو با نامزدت زهره شوخی کن؛ و پسر این گونه از داستان زهره خبردار میشود.
زهره و طاهر هممکتب میشوند و استاد، شکایت به پادشاه میبرد که طاهر مزاحم درس خواندن زهره است؛ میان آنها دیوار میکنند ولی آنها دیوار را سوراخ میکنند و به عشق و دلدادگی خود میرسند. پادشاه دستور می دهد طاهر را در صندوقی کرده به دریا بیندازند. زهره با مشتی طلا از صندوقساز میخواهد که صندوق را کاملا ببندد تا آب به درون آن نرود. طاهر را در صندوق به آب میاندازند. دختران پادشاه روم صندوق را میبینند و طاهر را بیرون میکشند. پادشاه روم از طاهر میخواهد که با یکی از آنها ازدواج کند. طاهر میپذیرد ولی دلش در پی زهره است –که او را نیز به دیگری شوهر دادهاند. زهره به کاروانسالاران میسپارد که پی طاهر باشند. آنها مییابندش. طاهر پی زهره میآید ولی پادشاه دستور به کشتن او میدهد. زهره بر سر خاک او میرود و آنجا با شمشیری خود را میکشد. او را کنار طاهر دفن میکنند. شوهر زهره نمیپذیرد که زن او کنار دیگری خفته باشد و خود را میکشد. او را میان آن دو دفن میکنند. از خاک او خاری میروید و از خاک آن دو، دو گل که بالا می روند و در هم می پیچند.