28 فروردین 1386 - 23:00


 

               بعضی صداها همیشه در گوش می‌مانند و بعضی سکوتها. یکی از معلم‌های دبیرستان یک بار داد زد: «چیه معماریان هی به ساعت نگاه می‌کنی؟ منتظری زنگ بخوره؟...عمرته که داره می‌گذره؛ اگه نمی‌خوای جایی بگذرونش که دلت نخواد وقت بگذره»...بعدش فقط سکوت بود.

 

 

 

پی‌نوشت:

خیال می‌کنم تنها تفاوت مدرسه و دانشگاه –ی که من دیده‌ام- در بدجنسی است؛ معلم‌های من همه –حتی معلم مکانیک که چیز زیادی نمی‌دانست و معلم مثلثات که همیشه حل‌المسائل همراه داشت- همه، با همه خستگیشان، دلشان می‌خواست هر چه می‌دانند را یاد بدهند؛ بی هیچ عقده و کمبودی؛ بی هیچ ادا و اطواری. خودشان بودند هر چه بودند.

 



26 فروردین 1386 - 23:10

 

           اگر اهل کتابید حتما نگاهی به اینجا بیندازید؛ دوستی با پایه‌ی کتاب! می‌توانید نظر بدهید یا نظرات دیگران را بخوانید، از کتاب‌ها باخبر شوید، اطلاعات کاملی از کتاب‌های موردعلاقه را تهیه کنید و یا حتی اگر به هیچ کدام این‌ها هم علاقه‌مند نبودید، لااقل کتاب‌های کتابخانه‌تان‌ را لیست کنید! بجنبید!



24 فروردین 1386 - 19:45

 

یاغی

عاشق بود و

یار

در قصر هفت‌توی پادشاه اسیر

 

یاغی می‌تاخت

و در آوازها و قصه ها

رنگ‌به‌رنگ می‌شد

تا به روزی

             هم آفتابی و هم بارانی

آن زمان

 که رنگین‌کمان

                  چله می‌کشد

نیزه‌ای

یاغی را

          از اسب

                    به زیر افکند

 

خلق گرد آمدند

و به دلسوزی

قلب سرنگون او را

                        در نقره پیچیدند.

 

از آن پس

سکه‌ی سیمین ۵ قرانی

به صد بهانه

دست به دست می‌گردد

و هیچ پادشاهی

                      این راز را

                                  نمی‌داند.

 

 

                           یحیی هاشمی



21 فروردین 1386 - 22:11

 

دوستی، آشنا و ناآشنا، برایم چیزی نوشته و دلش خواسته که بقیه هم بدانند:

دوستی دارم که زیبایی موسیقی -شور شعر و ابهام نقاشیهای سخت و زیبا را خوب می فهمد اما ... نه هیچگاه عاشق شده و نه احتمالا می شود . از هر گونه دلبستگی  بیزار است ...

دوست من اما مرد خوشبختی است او هرگز  درد و لذت هجر و وصال و حسد و عشق و خیانت و وفا را  حس نکرده است .  

و همیشه سوال بزرگ زندگی من ا ین است که چگونه می نوازد  و می خواند و مینویسد بی عشق؟بی هیچ تعلق؟

فکر می کنم دنیا و زندگی را برای او ساخته اند ...

خوش به حال دوست من ...

خوش به حال تو ..

.

می‌انگارم که اشتباه شناخته مرا...

 



16 فروردین 1386 - 23:42

 

ادبیات شفاهی از جمله چیزهایی است که قرنها به نداشتنشان افتخار می‌کردیم؛ آنها را قصه و افسانه و مایه‌ی تحجر می‌شمردیم و تنها دلیل عقب‌ماندگیمان را آن‌ها می‌دانستیم. از سالهای آغازین این قرن ولی نگاه‌ها –بعضی نگاه‌ها- عوض شد و چندی در پی جمع آوری بازمانده‌ی این بخش ادبیات رفتند. در دهه‌های بعد، این کار شتاب بیشتری –البته نه درخور- گرفت و به هر حال، با تلاش آنها که کار کردند، اکنون چند کتابی در دسترس ماست و اگر بخواهیم در دست ما –اگر آنها را مایه‌ی تحجر نخوانیم!

 

زهره و طاهر یکی از عاشقانه‌های ادبیات شفاهی ماست که در بسیاری مناطق ایران نقل شده است. طرح کلی داستان که در زیر می‌آید، تقریبا در همه‌ی مناطق یکی است و تنها جزئیات و شاخ‌وبرگ آن، بسته به خصوصیات منطقه و مردم، در تغییر است. در برخی نقاط نیز این داستان به صورت غنایی در‌آمده و همراه ساز خوانده می شده‌ است که برخی از آنها ضبط نیز شده اند و در صورت تمایل می توان لااقل اجرای بی‌نظیر این قصه را با دوتار محمدحسین یگانه شنید. 

 

پادشاه و وزیر هر دو بی فرزندند. باغبانی قصه‌ی آنها را می‌شنود؛ دو سیب به آنها می‌دهد که با همسران خود بخورند و اگر فرزندانشان یکی پسر و یکی دختر شدند، آنها را نامزد هم کنند. آن دو، سیب ها را می‌خورند و بچه دار می‌شوند؛ پادشاه،دختری –زهره- و وزیر، پسری -طاهر. وزیر پیش از دیدن پسر می‌میرد. پادشاه به پسر داشتن وزیر حسودی می‌کند و دستور به کشتن دختر خود می‌دهد و سالیان بعد که با دیدن پسر رعنای وزیر، غصه‌دار می‌شود، به او می‌گویند که زهره کشته نشده و در این سالها جایی زندگی می‌کرده.

روزی هنگام بازی، چوب پسر وزیر به سر پیرزنی می‌خورد و پیرزن به او می‌گوید: برو با نامزدت زهره شوخی کن؛ و پسر این گونه از داستان زهره خبردار می‌شود.

زهره و طاهر هم‌مکتب می‌شوند و استاد، شکایت به پادشاه می‌برد که طاهر مزاحم درس خواندن زهره است؛ میان آنها دیوار می‌کنند ولی آنها دیوار را سوراخ می‌کنند و به عشق و دلدادگی خود می‌رسند. پادشاه دستور می دهد طاهر را در صندوقی کرده به دریا بیندازند. زهره با مشتی طلا از صندوق‌ساز می‌خواهد که صندوق را کاملا ببندد تا آب به درون آن نرود. طاهر را در صندوق به آب می‌اندازند. دختران پادشاه روم صندوق را می‌بینند و طاهر را بیرون می‌کشند. پادشاه روم از طاهر می‌خواهد که با یکی از آنها ازدواج کند. طاهر می‌پذیرد ولی دلش در پی زهره است –که او را نیز به دیگری شوهر داده‌اند. زهره به کاروان‌سالاران می‌سپارد که پی طاهر باشند. آنها می‌یابندش. طاهر پی زهره می‌آید ولی پادشاه دستور به کشتن او می‌دهد. زهره بر سر خاک او می‌رود و آن‌جا با شمشیری خود را می‌کشد. او را کنار طاهر دفن می‌کنند. شوهر زهره نمی‌پذیرد که زن او کنار دیگری خفته باشد و خود را می‌کشد. او را میان آن دو دفن می‌کنند. از خاک او خاری می‌روید و از خاک آن دو، دو گل که بالا می روند و در هم می پیچند.

 



13 فروردین 1386 - 23:41


 

            سبزه چرا گره می‌زنم و سبزه چرا دور می‌اندازم؟ بر این، کدام گره‌‌‌‌‌ی روزانم را می‌زنم و با آن، کدام درد کهنه‌شده‌‌ی قسمت‌نشده را دور می‌اندازم -که میان من و سبزه می‌ماند. دردی که با پوسیدن  سبزه هم نخواهد پوسید. سبزه می‌ماند و من؛ جایی دور از همان؛ جایی برای او و جایی برای من؛ دردی گذاشته بر او و دردی انباشته در من؛ دردی برای منِ من؛ دردی برای من من من من...دردی پوسیده و کهنه؛ دردی کهنه‌تر از همه‌ی روزان زندگی من و مادرانم؛ دردی رفته تا اعماق رگان و آوندهای تن مرطوبم. سبزه، لرزان، مرا می‌نگرد. -آدمیان بسیار دیده‌ام؛ آدمیان که رفته و آمده‌اند؛ آدمیان که سالی، روزی مرا بازشناخته‌اند، برای دورانداختنم؛ که بر من گذشته‌اند و من بر‌ آن‌ها گذشته‌ام؛ آدمیان بسیار دیده‌ام و  چون تو نه، مرد -با این همه درد و این دیدگان سرد. به روزگاران می‌شناختمت؛ پیش از این؛ با دودوی چشمانت؛ با خنده‌ها که خنده بود و یکباره زخمی در خود نمی‌کشاند و نمی‌بلعیدش. از چه انباشتی که گام از گام، ‌چنین سنگین برمی‌داری؟ دریاچه‌ی چشمان را کدام  آفتاب خشکاند و کوه گونه‌ها را کدام سرما خرد کرد؟ نم پوستت را چه سترد و خاک بر آن کی نشست؟ تو را کدام زخم فروخورد؟... های با توام! رها کنش. بیا و در من لختی بیاسای. رها کن گره را با آن دستان لرزان...

 



11 فروردین 1386 - 23:07


 

آن‌قدر اندامت را خوانده‌ام

که در خاطره‌ام نیک می‌شناسم

آن‌چه برای خود به زیر پوستت داری

و تا ابد نامنتشر خواهد ماند.

 



9 فروردین 1386 - 00:48


 

Just A Little Bit Harder

 



7 فروردین 1386 - 00:05


 

مردی چند مرتبه مرگ بالا سرش اومد؛ هر دفعه با زحمت لباس پوشید، خودشو به عرق فروشی رسوند، تا حد مرگ خورد، تلوتلو خورون به خونه اومد، خوابید؛

صبح، صحیح و سالم از خواب بیدار شد...

 

 

 

 

از گفتار فیلم «چشمه» کار «آربی آوانسیان»



6 فروردین 1386 - 23:05

 

 

تازنده و لنگان در سرم

 

کندشونده و پیچنده در خونم

 

زمان می‌گذرد بی‌که بگذرد

 

حک می‌کند خود را

 

و در من محو میشود

 

 

من نان گرسنگی توام

 

قلبی هستم

 

رها در دستانت

 

زمان می‌گذرد بی‌که بگذرد

 

هرچه بنویسم عریان می‌کندش

 

 

عشق  گذرنده و اندوه جاودانه

 

در درونم به نبرد، به گاه رامش

 

زمان می‌گذرد بی‌که بگذرد

 

تن سیماب و خاکستر

 

 

سینه‌ام را تهی می‌کند

 

بی‌که هرگز لمس کند

 

سنگ بی‌وزن همیشگی

 

زمان می‌گذرد بی‌که بگذرد

 

زخمی است

 

که به چرک می‌نشیند

 

 

روز کوتاه است و زمان انبوه

 

زمان بی من من و اندوهانش

 

زمان می‌گذرد بی‌که بگذرد

 

می‌گریزد در من

 

و زنجیر می‌شود.

 

 



5 فروردین 1386 - 21:20


 

تلخی نکند شیرین‌ذقنم                خالی نکند از می دهنم

 

عریان کندم هر صبحدمی              گوید که: بیا من جامه کنم

 

در خانه جهد؛ مهلت ندهد             او بس نکند، پس من چه کنم؟

 

از ساغر او گیج است سرم            از دیدن او جان است تنم

 

تنگ است بر او هر هفت فلک        چون می‌رود او در پیرهنم؟

 

از شیره‌ی او من شیردلم              در عربده‌اش شیرین سخنم

 

می‌گفت که تو در چنگ منی          من ساختمت، چونت نزنم؟

 

من چنگ توام؛ بر هر رگ من          تو زخمه زنی، من تن تننم

 

حاصل تو ز من دل برنکنی              دل نیست مرا، من خود چه کنم؟

 

 



4 فروردین 1386 - 14:21


 

روز اول عید دوستی از دوستان پدر را بعد از سال‌ها در خانه‌ی پدری می بینم. همیشه سرزندگیش برایم جالب بوده؛ بار اول که سنش را دانستم، سرگیجه گرفتم؛ خیال می‌کردم باید ده سال از پدر کوچک‌تر باشد ولی کوچک‌تر که نبود، هیچ؛ هفت سال هم بزرگتر بود! با پدر برای گفتن، همیشه بسیار داشتند ولی همیشه گویی چیزی پنهان بود؛ این بار آن را هم گفت: در نوجوانی دختری را دوست داشته ولی پیش از آن که به هم برسند، در قتلی –که در آن کاره‌ای نبوده- دستگیر می شود و زندانی. دختر همه‌ی روزهای هشت سال زندانی بودن او را منتظر می ماند ولی درست پس از آزاد شدن او، یکی از خواستگاران می گوید که او ابد دارد و دختر با او عروسی می‌کند. پنچ سال بعد شوهر دختر می‌میرد ولی او به خواستگاری دوباره‌ی پسر پاسخ رد می دهد و برای همیشه تنها می‌ماند. و او با دختر دیگری ازدواج می‌کند.

 شست سال پیش با هشت سال کار در زندان –شاید به عشق دختر- هجده هزار تومان جمع کرده بوده که با همان می‌شود تاجر فرش و حالا بالای سر سه پسر و یک دخترش است در یک مجموعه ی بزرگ طراحی، بافت و خرید و فروش آن...از گفتن رازش ناراحت است؛ چیزی را بهانه می‌کند و می‌رود.

 

 



   1      2    >>