29 اسفند 1385 - 13:12


 

      نوروز خجسته؛ سرخوش و پرغرور باشید.

 



25 اسفند 1385 - 14:05


 

می گمش عزیز من خوب لباس گرم تر بپوش.

می گه لباس من گرمه دیگه.

- آخه یه پیرهن با یه کاپشن نازک یا یه پولیور که یقه اش انقدر بازه که لباس گرم نمی شه.

-یقه اش مدلش همینه؛ ولی خودش گرمه.

-تو احتمالا مهندسی خوندی دیگه، نه؟ خوب وقتی بازه یعنی تبادل گرما با بیرون داره دیگه؛ احتمالا دستکش و کلاه و جوراب هم برا همین اختراع شده ن. اونیم که این پولیورو بیرون داده، نمی فهمیده که یقه ی این نباید انقدر باز باشه.

-ولی این گرمه.

-تو خودت الان گفتی سردته!؟

-آره هوا سرده ولی این گرمه! خونه من با این می پزم!

- چه مقایسه ایه این آخه؟ این لباس بیرون باید گرمت کنه که نمی کنه پس مناسب نیست دیگه.

-آخه صبح که میومدم هوا انقدر سرد نبود؛ یهو سرد شدش.

-ولی دفعه ی اول نیس که یهو سرد می شه.تو این یه ماه لااقل ده بار گفتی که امروز هوا یهو سرد شده و تازه سال قبل هم هوا هر روز یهو سرد می شد؛ سالهای قبلش هم همینطور؛  2500 ساله یا شایدم پنچ یا شش هزار سال (کی می دونه ما چقدر تاریخ داریم؟) که هوا هر روز یهو سرد می شه و ما هنوز بعد این همه سال اینو نفهمیدیم؛ شایدم فهمیدیم ولی هر روز هم منتظریم که هوا یهو سرد شه.

-ای بابا بی خیال؛ تو چقدر سخت می گیری. اگه بگم سردم نیست دست ورمی داری؟...

 

وقت رفتن بارونیه؛ میاد زیر چتر من.

-خیلی خوبه که تو چتر میاری آ.

- آره خوب؛ چتر واسه آوردنه.

-ولی خوب دردسر داره. من خونه دو تا چتر دارم ولی برای چی بیارم؟

- برای اینکه زیر این رگبار خیس نشی.

- خوب تو که همیشه میاری!

-اگه من نباشم چی؟

-مهم نیست.

-منظورت اینه که مهم نیست خیس شی؟

-نه منظورم این بود که تو هم نبودی مهم نیست؛ بچه های دیگه که هستن.

-خوب اگه نخوان تو چترشون شریکت کنن چی؟

-مگه می شه؟ خوب دوستی به درد همین جاها می خوره دیگه.

-نه، دوستی به درد هیچ نفتی نمی خوره. دوستی به درد روزی می خوره که تو اتفاقی چترت رو جا گذاشته باشی و از مال من استفاده کنی نه این که چترت رو هیچ وقت نیاری چون دردسره و هر روز که بارون میاد بخوای از چتر کسی دیگه استفاده کنی.

-ای بابا ناراحتی نداره. چرا بالا پایین می کنی؟ بگو من خوشم نمیاد زیر چتر من باشی.

-نه من از بی فکریته که خوشم نمیاد.

-انگار رسما داری به من توهین می کنی.

-آره اگه این جور به نظر می رسه.

-تو همیشه سر چیزای الکی که ارزشی ندارن جنجال را می ندازی. می دونی برای چی ما پیشرفت نمی کنیم؟ به خاطر اینکه همیشه ذهنمونو درگیر این چیزای کوچیک احمقانه می کنیم. خارج که اینجوری نیست...

و فکر می کنم آره خارج که این طوری نیست...

 

 سوئیسی ها یه مثلی دارن که می گه هوای بد نداریم؛ لباس بد داریم. چرا فرهنگ شاید روزی غنی ما همچین چیزی تو خودش نداره؟ لزومی بهش نبوده؛ یا شاید هم لزومی به فکر کردن بهش.

 

 



20 اسفند 1385 - 21:57

 

در روزهای آخر اسفند،


کوچ بنفشه‌های مهاجر،


زیباست.


در نیمروز روشن اسفند،


وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،


در اطلس شمیم بهاران،


با خاک و ریشه


                 - میهن سیارشان –


از جعبه های کوچک و چوبی،


در گوشه‌ی خیابان می‌آورند


جوی هزار زمزمه در من


می‌جوشد:


ای کاش...


ای کاش آدمی وطنش را


مثل بنفشه ها


(در جعبه های خاک)


یک روز می توانست،


همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست


              در روشنای باران، در آفتاب پاک!

 

 

 

 

 

گمان نمی‌کنم تا آخرین اسفندی که می‌بینم، تصویری بهتر از این بشود دید.

 



17 اسفند 1385 - 16:54


 

 

به روزهای بودن زن و نبودن روزش امید

 

 



16 اسفند 1385 - 18:51

 

              حتما به یاد داریدش. بعد دو سه بار مشق نوشتن از روی آن و اطمینان از نجات مردم شهر، پرسیدم چرا پترس؟ و اسمی دیگر نه؟ این کلمه چه معنی می‌دهد؟ پاسخی برای آن نبود؛ خوب پس چی؟ هر چیز دیگه هم بود همینو می‌پرسیدی. اسمه دیگه؛ حالا مگه همه اسمای دنیا معنی دارن؟...

سال‌ها بعد وقتی در فرهنگ لغت دنبال پترول می‌گشتم،‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دیدم که یعنی سنگ و صخره یا فسیل انسان یا هر موجود روزی‌زنده...باورم شد که آن سوراخ، فقط با انگشت پترس می‌توانست پر شود...

 



15 اسفند 1385 - 17:36


 

بگذار من هم به تن کنم

آن جامه‌های عاریت خود‌خواسته را

تن‌پوشی از موش صحرا، پوستی از پر کلاغ،

بر تکه‌چوب‌هایی که به هم چلیپا شده‌اند

در کشتزاری

رفتاری چونان داشته باشم که رفتار باد

 



8 اسفند 1385 - 23:48

 

Starting to call you

Come watch these butterflies

Oh! I'm all alone

 



6 اسفند 1385 - 23:00

 

 شکاف برمی‌دارد پوستم

می‌درم و

از خود زاده می‌شوم.

 



3 اسفند 1385 - 23:55


 

پس چرا بلندگوهاتون خاموشند!؟



2 اسفند 1385 - 23:35

 

هفت-ده

هف‌ده

هفده

 

هشت‌-ده

هشت‌ده

هشده

هجده

...

 



1 اسفند 1385 - 23:47

 

 

چنگ را کناری می‌گذارم

خسته می‌نشینم، پریشان

چرا با نواختن چنگ خویش را خسته کنم؟

نسیمی فرا می‌رسد و چنگ را به مویه وامی‌دارد.

 

 

                                                        بوجو ای

                                                        باجلان فرخی