29 بهمن 1385 - 00:39

 

گامی دگر مانده است

در هرکجا باشی،

در خانه‌های جدول معیار انسانی،

ای نقطه‌ی سرگشته، خط زندگی را نیست پایانی،

تا زنده‌ای گامی دگر مانده است.

 

بر جای پای من نگاهی کن

راهی که خواهی رفت، خواهی دید

چنبرزده در زیر گامت

رشته‌ی دامی است

در خط دید من گذرگاهیست

روید سراب از زیر هر گامی

 

گامی دگر باقی است.

گامی

گامی دگر

         گامی.

 

گامی چو  تیری بر مسیری گنگ

در نعره‌اش شوق رسیدن‌ها

گامی هدف‌گم‌کرده در مرز سرانجامی

گامی که پاسخ بود خواهد هر سوالی را

 

گامی دگر مانده است

گامی دگر

         گامی

 

افسوس

آن فرزانه، آن سالار

خسته است.

دیگر برای او

هر گام فرسنگی و

                    فرسنگی و

                             فرسنگی است.

 

با خویش می‌گوید:

-با بی‌نهایت کوره‌ره پیوندها بسته است

خط  بر مدار انحراف پوچ پیوسته است

از نقطه تا خط، رمز راز ماست

گام نهانی در گمان ماست

پندارهای بی‌بها، راه جهان ماست.

 

در لحظه‌ی آغاز

فرسنگ‌ها گامی است

در فرجام،

هر گام فرسنگی و

                    فرسنگی و

                             فرسنگی است.

 

پیمودن هر راه

افسانه‌ی بی‌ارتباط هیچ با پوچ است

با این‌همه گامی دگر باقی است.

 

افسوس آن سالار

                      آن فرزانه

                               آن رهرو

فریاد زد:

-گام دگر باقی است.

گام نهایی خنده او را برد

فرزانه‌ی من رهروی من مرد.

 

من بودم و او، مردگان بسیار

هنگام شستن بود و کفن و دفن

در زیر لب با خویش می‌گفتم:

-گامی دگر مانده است.

گامی دگر، او را کفن کردیم

ناگاه دیدم...، وای

پاهای چوبین داشت.

 

مولای من با پای چوبینش سخن می‌راند.

از صخره‌های تیز و از ره‌های پنهانی،

افسانه‌ها می‌خواند.

می‌خواند و می‌آموخت:

گام دگر

          گام دگر

                   هرجا که هستی باز هم گام دگر مانده است

 

غم در دلم بیداد کرد، اما نگرییدم

آن‌ پاک، آن هم‌گام هم هرگز نمی‌گریید، می‌گریاند.

احساس کردم قلبم از چوب است

از چوب، خونیین، چون صلیب، آن‌گاه

بر آن تو مصلوبی، تو ای همراه

ای فرزانه ای مولا.

 

با خویش می‌گفتم:

-گام دگر مانده است.

 

مقصد رسیدن نیست.

رفتن رهیدن نیست

رفتن، به هر بیراهه رفتن، هرز گردیدن،

چون چرخ چرخیدن

نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست

گام نهایی در نهان ماست

بعد از رسیدن‌ها

گامی دگر باقی است.

 



23 بهمن 1385 - 23:01


 

Lully, lulla, thou little tiny child
By by, lully, lullay, thou little tiny child
By by, lully lullay

O sisters too, how may we do
For to preserve this day
This poor youngling
For whom we do sing
By by, lully lullay

Herod, the king
In his raging
Chargèd he hath this day
His men of might
In his own sight
All young children to slay

That woe is me
Poor child for thee
And ever morn and day
For thy parting
Neither say nor sing
By by, lully lullay

 



19 بهمن 1385 - 23:08

 

 

عاشقانه

 

دهانم را در آغوشت بپوشان

بگذار تا لحظه‌ای چند

پاره‌ای از تو باشم

و تو پاره‌ای از من.

گویی جزئی

کل خویش را از کام و هوس لبالب می‌کند.

آن‌جا

جهان بر لب‌های ما می‌لرزد و

آب می‌شود.

‌آن‌جا

هر واژه گرته‌ای است

بی‌نواتر و تهی‌تر از هرچه

            که می‌جنبد و می‌لرزد.

آری

گاهی این یا‌ آن واژه

شاید بازتابی باشد و نشانی

از این که ما دو تن

-در آن زمان و در این‌جا-

عارفانه آشنای هم بوده‌ایم.

آری

-تنها نشانی

-رنگ‌باخته و بی‌جان-

و بی‌بهره از عطر و لرزه‌های تو و گذشته

اما فراموش‌نشده!

 

 

 

اما این که...

 

زندگی شاید

آسان‌تر می‌بود

اگر تو را هرگز ندیده بودم

 

آ‌ن‌گاه دیگر

هربار به هنگام جدایی

بر من اندوهی آوار نمی‌شد

 

یا دلهره‌ی

جدایی‌های پسین و پسین‌تر

بدین‌گونه گریبانم را نمی‌گرفت

 

یا این‌چنین بی‌تاب

در اشتیاق تو نمی‌سوختم

اشتیاقی که هر دم بهانه‌های ناشدنی می‌گیرد

و دل‌آزرده آه می‌کشد

 

زندگی شاید

آسان‌تر می‌بود

اگر من تو را نیافته بودم

اما

این دیگر زندگی من نبود!

 

 

                        مهدی سردانی-میرزا آقا عسگری

 



16 بهمن 1385 - 22:35


 

پیش‌ترها، با دیدن یک نقاشی خوب می‌گفتند: «چقدر طبیعیه!» و حالا در روزهایی صاف مثل امروز، می‌گویند: «نیگا! مث نقاشی می‌مونه»!!

به همکار من گفته‌اند: «پشت چکت بنویس: «فقط بدون خط‌خوردگی معتبر است»؛ هر وقت هم چکت خط‌خوردگی‌ داشت، پشتش توضیح بده». خوب، یاد دادن و یاد گرفتن... اولین چکش را که می‌نویسد،‌ پشت آن، بعد از تصحیح و توضیح خط‌خوردگی، اضافه می‌کند: «فقط بدون خط‌خوردگی معتبر است»... کجای کار ایراد دارد!؟

...خواه نا‌خواه وجود دارند؛ دوست داشته باشیم یا نه، هستند؛ میان ما؛ کودکی؛ دخترک یا پسرکی (دخترک چشم‌سبز خیابان وصال سال‌های پیش را کسی به یاد دارد؟ هر که دیده، حتما)؛ جوانی که ساعت‌هایش را به لحظه‌هایی می‌فروشد، با سری فروافتاده، سیگاری خاموش‌نشدنی در دست و جار‌زدنش، با کلماتی که گویی دهانش -چون هرچیز لذت‌بخشی- به‌یکباره می‌بلعد و نیمه می‌گذاردشان؛ پیرزنی که میان زباله‌‌ها، جایی برای شبش آماده می‌کند و پیرمردی که تنها پوشش‌اش پیراهنی است، شلواری و کتی، هر سه، نازک. هزار بار هم که دیده‌باشیشان، تکراری نخواهند شد؛ عادی نخواهند شد. هیچ‌وقت عادی نخواهند شد -چون صدای سنج و طبل کوچکی که همیشه در اوج بیزاری،‌ مرا می‌لرزاند. نه می‌خواهم با مقایسه‌شان با من و تو، احساسات صرف را راهی دهم و نه می‌خواهم با توصیف لبخند پیرمرد، از خوشبختی‌شان حرف بزنم و آسودگی‌شان و حسرت من بر آن؛ از بودنشان است که می‌گویم؛ از وجودشان که نیازمند هیچ چیز نیست حتی نگاه من و تو. از بودنشان، نه دورها؛ جایی همین دور و بر؛ میان من و سایه‌ام. جوان، برادری است برای دختری و آن یکان، پدری و مادری و کودکی برای پدر و مادری...

 



14 بهمن 1385 - 20:55

 

به نظر شما fact واقعیت با fact ساختن یکی نیستند؟

 



12 بهمن 1385 - 10:47

 

 

در ژنو

از ساعت‌هایشان

                    به شگفت نمی‌آمدم

-هرچند از الماس گران بودند-

و از شعاری که می‌گفت:

                                  ما زمان را می‌سازیم.

دلبرم!

ساعت‌سازان چه می‌دانند

این تنها چشمان تواند

که وقت را می‌سازند

و طرح زمان را می‌ریزند.

 

وقتی بر سر قرارمان می‌آمدم

در لندن

یا پاریس

یا ونیز

یا بر کرانه‌ی کارائیب

آن وقت

زمان شکل نداشت

روزها بی‌نام بودند

و تاریخ اصلا نبود.

تاریخ

تنها کاغذ سپیدی بود

که رویش می‌نگاشتی

هر وقت

و هرچه می‌خواستی!

 

وقتی تو را می‌پوشیدم

با بالاپوشی از باران

زمان

به اندازه‌ی تو می‌شد

گاهی

به شکل گام‌های کوچکت

چندی

به شکل انگشتانت

انگشتری‌هایت

یا گوشواره‌‌ی اسپانیایی‌ات

گاهی هم به هیات بهت

و اندازه‌ی جنون من.

 

پیش از آن‌که دلبرم شوی

تقویم‌ها بودند

برای شمارش تاریخ:

تقویم هندوها

تقویم چینی‌ها

تقویم ایرانی

تقویم مصریان.

 

پس از آن‌که دلبرم شدی

مردم می‌گفتند:

سال هزار پیش از چشمانش

و قرن دهم بعد از چشمانش

 

مهم نیست بدانم

ساعت چند است؛

در نیویورک

یا توکیو

یا تایلند

یا تاشکند

یا جزایر قناری

که وقتی با تو باشم

زمان از میان می‌خیزد

و خاک من

با دمای استوای تو

                        در هم‌ می‌آمیزد.

 

نمی‌خواهم بدانم

زادروزت را

زادگاهت را

کودکی‌هایت

و نورسیدگی‌ات

که تو زنی

 از سلسله‌ی گل‌هایی

و من اجازه ندارم

در تاریخ یک گل دخالت کنم.

 

زمستان لندن مرا آموخت

زرد را دوست بدام

و همگنانش را

 و به شوق آیم

از شکست رنگ زیبایت

آرامش شیرینت

پیراهن سیاه مراکشی‌ات

و چشمانت

که از سوال شاعرانه

                          سرشارند.

 

در زمستان لندن

صدای تو

کلام من

و قاصد عشق

                   خاکستری است

 

چرا یکشنبه

وقتی دستان من و تو

                             پلی می‌سازند

ناگاه

ناقوس کلیساها

                       طنین می‌اندازند؟

 

نمی‌توان کوکت کرد

تعریفت کرد

تصنیفت کرد

تصویرت کرد

-چون زنان دیگر-

که تو پروانه‌ای افسانه‌ای هستی

و خارج از زمان

                 در پروازی.

 

ساعت‌های گرانی

که پیش از عشق تو خریده بودم

از کار افتاده‌اند

و اینک

جز عشق تو

ساعتی به دستم نیست.

 

 

                          نزار قبانی 

                                 موسی بیدج   



10 بهمن 1385 - 02:44

 

این روزها

این‌گونه‌ام، ببین:

دستم، چه کند پیش می‌رود، ‌انگار:

هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام

پایم چه خسته می‌کشدم، گوئی

کت‌بسته از خم هر راه رفته‌ام

                                       تا زیر هر کجا

حتی شنوده‌ام

هر بار شیون تیر خلاص را

 

ای دوست

این‌روزها

با هر که دوست می‌شوم احساس می‌کنم

آن‌قدر دوست بوده‌ایم که دیگر-

                                        وقت خیانت است

 

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیری است هیچ کار ندارم

                                  مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ‌کاره‌ای

من هیچ‌کاره‌ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

 

این‌روزها

این‌گونه‌ام:

فرهادواره‌ای که تیشه‌ی خود را-

                                          گم کرده است

 

آغاز انهدام چنین است

این‌گونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

-یک جنگجو که نجنگید

                              اما...، شکست خورد

 

 

                                            نصرت رحمانی



7 بهمن 1385 - 22:55

                                                                      برای صبا

نوشته‌ی احمدرضا احمدی

نقاشی: عباس کیارستمی

http://www.esnips.com/doc/aebff07e-2841-4e0c-90d2-944d51b53e40/man-harfi-daaram



7 بهمن 1385 - 20:33

 

مادر می‌‌گفت: همه چیز به‌دست‌آوردنی‌ است. و این را ‌چنان بی‌اعتنا و با اعتماد به نفس می‌گفت که همیشه گمان می‌بری همه‌ به‌دست‌نیامده‌‌ها از به‌دست‌آمدنی بودنشان بوده.

پدر می‌گفت:... جمله‌ی پدر را بعدها خواهم گفت؛ شاید هم از یاد برده‌ام و می‌خواهم در این میان چیزی جای جمله‌ی پدر بیابم، ولی نه، پدر می‌گفت:... پدر...پدر... از همه‌ جملات دنیا، پدر هیچ نمی‌گفت.

کسی بود؛ کسی دیگر و دیگری که چیزی می‌گفت؛ حرفی داشت که فقط  ما بچه‌ها باور می‌کردیم...

یک دست جام باده و یک دست جعد یار                رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست

این را سطر ننوشته‌ی کتاب ادبیات می‌گفت؛ گویی با همان دو دست،‌ میان دو بیت بالا و پایینش جایی برای خود باز می‌کرد تا این را فریاد کند. و همان بود؛ هر بار که باز می‌کردیش؛ فریادی پی بغضی:

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این، حال بر دار کردن این مرد... و با همین چند کلمه‌ی آغازش، حال تو چون حال حسنک دیگر بود...

 نیکیتا می‌گفت: «حالم از این همه ابتذال به هم می‌خوره» و المپیا -با همان خش نشترزن صدایش- می‌گفت: «زندگیته رفیق؛ اگه مبتذله عوضش کن»

 



7 بهمن 1385 - 00:57


 

امسال

سال خوبی

بود

زیرا با خاک

 آشناتر

 شدم

و سفری به دریاهای

دور کردم

چنان‌که گویی

دیگر می‌دانم

تن من از کدام

خاک است

و دل من

از کدام دریاست

 

 

                         بیژن جلالی



5 بهمن 1385 - 22:39

 

...سارا در برابر تخت و بالای سر شوهرش ایستاده بود. نمی‌گریست. فخ‌فخ می‌کرد. صدایی زنگ‌دار، اندوه‌زا، عاجزانه از حنجره‌ی زن بر‌می‌جهید. چه تفاوتی میان کشیدن درد زایمان و درد دیدن همسری است که با مرگ کشتی می‌گیرد؟ همسری، همبستری که زن سی سال شب و روز را با او طی کرده است. درد زایمان، فکر  می‌کنم، دردی لذت‌آلود است. وقتی که عضلات رحم منقبض می‌شود و میله‌ی گداخته‌ی درد از درون تیره‌ی پشت زن آبستن عبور می‌کند، وقتی که پس از نه ماه حاملگی و تحمل حالات گوناگون ناشی از بارداری، پهلوهای زن از شدت درد می‌خواهد سوراخ بشود، زن می‌داند که لحظه، لحظه‌ی مرگ و زندگی است. زن می‌داند که مرگ در جوار اوست اما در عین حال می‌داند که زندگی هم دور نیست، که زندگی در دسترس است. زن در اوج درد کشیدن واقف است که طبیعت و حیات وبقای وجود، در درون جسم اوست و در درون جسم او، زندگی بر مرگ غلبه خواهد کرد. زن می‌داند که لمحه‌ای دیگر او بخشی از آفرینش و جزیی از نظام نگه‌دارنده‌ی حیات بر کرده‌ی زمین و در کاینات خواهد شد و تجلی دیگری ، حیات دیگری، جنبان و دست‌وپا‌زنان و جیغ‌کشان از مجرای ملتهب  رحم او‌، از درون تن او،‌ بیرون می‌آید. زن عین هستی می‌شود. حلول وجود  در او عدم را از ذهنش می‌زداید. درد خلسه‌آور می‌شود. درد، جسم زن را بیشتر و بیشتر می‌پالاید. تا حیات باز‌آفریده شود، تا تجلی وجود درجسم  زن کامل  و تمام صورت بگیرد، جسم او در درد و خون و انتظار غسل داده می‌شود. اما در دیدن درد کشیدن همسر و همبستر سی‌ساله، درد زایمان نیست. در چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی مادرم، ناچیزترین حرکت جسم ابراهیم منعکس می‌شد. رشته‌ای نامریی هر سلول ابراهیم را به سلول‌های مادرم پیوسته بود. زن ایستاده است و می‌بیند. زن ایستاده است و می‌شنود. زن ایستاده است و حس می‌کند. می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند که مردش ، آقایش، صاحب و سرورش،‌پدر فرزندانش، همبستر  و همخانه‌ و همدرد هم‌کاسه وهمدم و هم‌پا و همراه و هم‌دلش با مرگ کشتی می‌گیرد. و زن مرگ را میشناسد. مرگ در لحظه‌ی زایمان از جدار رحمش به درون رگ و پی‌اش رسوخ کرده است و تا پیشانی‌اش بالا آمده است. وزن درد را می‌شناسد. درد درلحظه‌ی زایمان، ناچیزترین اجزای اندامش را، بند‌بند عضلاتش را، سلول‌های پوست و گوشتش را ، ناخن و مویش را سوهان زده است. درد او را ساییده است. و حالا،‌زن درد مردش را به‌یکسان حس می‌:ند. و حالا،‌تقلای مرد، دست و پا زدن خود زن است. تپش سرگیجه‌آور قلب خود زن است. قفسه‌ی سینه‌ای که در طلب هوا منبسط می‌شود و دیواره‌ی شش‌ها را انباشته از سوزنک‌های ریز می‌کند و منقبض می‌شود و استخوان‌های دنده را در هم می‌فشارد، قفسه‌‌ی سینه‌ی خود اوست. زن با خونابه و کف دهان آشناست. هر ماه درد زیر شکم و سفت شدن پستان‌ها و حساس شدن پوست و برانگیخته شدن سلسله‌ی اعصاب، او را آماده می‌کند که با خون تنش روبه‌رو شود. هر ماه چند روز زن از جمع می‌گریزد و در خلوت با خون تنش روبه‌رو می‌شود. زن خون را می‌شناسد و کف دهان همیشه در لحظه‌ی زایمان، نفس کشیدن را بر او دشوار کرده است. و حالا، زن می‌داند که شیره‌ی جان مردش چگونه از موی‌رگ‌هایش به درون ریه‌ها سرازیر می‌شود و تا به دهان برسد،‌ ذره‌ذره جداره‌ی شش‌ها را می‌بندد و می‌خورد و در دهان با کف می‌آمیزد و راه هوا را سد می‌کند. ابراهیم بر تخت می‌جنبید، مچاله می‌شد، دراز می‌شد و از مرگ‌‌ می‌گریخت. و همین‌جاست که احساس عجز در آدم ناظر ظاهر می‌شود. احساس عجز با‌ آگاهی به حیات پدیدار می‌شود. زن این‌جا نمی‌زاید. زن اکنون به هستی نمی‌افزاید. به‌خلاف، این‌جا و اکنون، سهم عظیمی از هستی او رو به نابودی است. احساس ناتوانی ناگهان در ذهن منفجر می‌شود. زن تنها ایستاده است. سالم و تنها، هیچ‌کسی در خلجان او شریک نیست. ایستاده است و می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند که در آستانه‌ی وانهادگی محض است. به‌خودوانهاده، تنها،‌ در مواجهه با نیستی؛ سالم و تنها...

 

 

                             شب هول-هرمز شهدادی

 



1 بهمن 1385 - 22:53

 

من

برهنه زاده‌ام،

برهنه زیسته‌ام،

برهنه‌ام.

تو خون پرنده‌ای

من زبان گیاهم

 

فرود و پرواز هر پرنده،

قصه‌ی تلخی است؛

یاد دیرپایی است.

فرود آی و برخیز!

بگریز!

تو زبان مرا نخواهی شناخت.

 

تصویر را بدینسان باید پرداخت:

                            باران سیاه

                            پرنده بر گیاه

                            پرنده تنها

                            گیاه تنها

                            آسمان آبی

                            زمین تهی

 

                                   

                                          بهمن فرسی