و درخت از او پرسید:
پس دیگر آن سی سکه نقره را
برای چه میخواستی؟
و یهودا گفت: تا مرا به آزمندی بشناسند.
و درخت گفت: تنهایی تو
از شقاوت آنان
و تاسف مسیح سنگینتر است.
هیچکس درنخواهد یافت
که تو از میان حقیقت و رویا
واقعیت را انتخاب کردی.
و یهودا گفت: سادگی او را چندان شیفته بودم
که نخواستم به انتهای رویایش برسد
زیرا که چون بیدار میشد
پیروزی را انبانهای از ابتذال میدید
و مهر را زنجیری بر پای همهی پیروانش.
و درخت گفت: اکنون چه خواهد شد؟
و یهودا گفت: در میانهی رویایش
بر بالای صلیب پیروزی را خواهد دید
اما ایمان زنجیر را
همچنان از نسلی به نسل دیگر خواهد سپرد.
و درخت گفت: پس تو خیانت را پذیرفتهای؟
و یهودا گفت: آری
خیانتی به گوسفندان
که تقدیرشان بود
و خدمتی به دوست
که عشق را به من آموخت.
و درخت گفت: تو شهید عشق هستی
و او شهید سادگی.
اکنون جان تو را می پذیرم
و حکایت تو را به خاک میسپارم
و آب را
در پیش آفتاب شفیع تو میکنم.
خوزه آمادو لوپز
محمود کیانوش



