الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 دی 1385 - 22:46

 

و درخت از او پرسید:

پس دیگر آن سی سکه نقره را

برای چه می‌خواستی؟

 

و یهودا گفت: تا مرا به آزمندی بشناسند.

 

و درخت گفت: تنهایی تو

از شقاوت آنان

و تاسف مسیح سنگین‌تر است.

هیچ‌کس درنخواهد یافت

که تو از میان حقیقت و رویا

واقعیت را انتخاب کردی.

 

و یهودا گفت: سادگی او را چندان شیفته بودم

که نخواستم به انتهای رویایش برسد

زیرا که چون بیدار می‌شد

پیروزی را انبانه‌ای از ابتذال می‌دید

و مهر را زنجیری بر پای همه‌ی پیروانش.

 

و درخت گفت: اکنون چه خواهد شد؟

 

و یهودا گفت: در میانه‌ی رویایش

بر بالای صلیب پیروزی را خواهد دید

اما ایمان زنجیر را

همچنان از نسلی به نسل دیگر خواهد  سپرد.

 

و درخت گفت: پس  تو خیانت را پذیرفته‌ای؟

 

و یهودا گفت: آری

خیانتی به گوسفندان

که تقدیرشان بود

و خدمتی به دوست

که عشق را به من آموخت.

 

و درخت گفت: تو شهید عشق هستی

و او شهید سادگی.

اکنون جان تو را می پذیرم

و حکایت تو را به خاک می‌سپارم

و آب را

در پیش آفتاب شفیع تو می‌کنم.

 

 

                         خوزه آمادو لوپز

                         محمود کیانوش