دیگر برای من فرقی نمیکند
نو یا کهنه بودن یا از گذشتهها بودن
آنچه برای من سرشار ارزش است
آن زندگی است که رخ مینماید از برای من
در هر ترانهای
زندگی نهان هر آواز
رافایل آلبرتی
نازنین میرصادقی-رامین مولایی
دیگر برای من فرقی نمیکند
نو یا کهنه بودن یا از گذشتهها بودن
آنچه برای من سرشار ارزش است
آن زندگی است که رخ مینماید از برای من
در هر ترانهای
زندگی نهان هر آواز
رافایل آلبرتی
نازنین میرصادقی-رامین مولایی
چاه حیاط گرفته؛ زنگ میزنم و میگویم: «آقا حتما سیم سیار بلند همراه بیارین؛ ۲۰ متر.» میآید و نمیآورد. میگوید: «سیم آوردن که وظیفهی من نیست؛ از همسایهها قرض بگیرید!» میگویم: «آقا نمیخوام اصلا؛ چقدر بدم برید؟» میگوید: «نه آقا من اومدم که این چاهو باز کنم؛ این کارو نکرده که نمیتونم برم! وجدانم اجازه نمیده!» و بعد که وجدانش کمی اجازه میدهد میگوید: «اگه نمیخواین مشکلی نیست؛ حقالقدم منو بدین، میرم؛ میشه ده هزار تومن!»... میماند و کار میکند و برای دو ساعت کار شست هزار تومن میخواهد.
لولهی آبی چکه میکند؛ سوراخ شده و باید عوض شود. با هزار التماس و بعد از دو ساعت انتظار، لولهکش میآید. تنها تخصصش در این کار، شکستن دو لولهی دیگر متصل به این لوله است! -آقا اینا پوسیده بود؛ اصلا باید عوض میشدند! اصلا نمیداند که برای باز کردن لوله، آچار را باید نزدیک زانویی انداخت؛ شاید هم نمیخواهد بداند؛ چون حتما قبل از من، هزار نفر دیگر هم این موضوع را به او گفتهاند...برای یک ساعت کار، تخصص نداشته و دو لوله و اتصالات اضافی، گذشته از پول دوبرابر لوله و اتصالات، سی و پنچ هزار تومان اجرت میخواهد.
چراغهای راهروها روشن نمیشوند؛ برق کار محترم تشریف میآورند. با دو ساعت سروکله زدن، هفت سیگار و شش چای، چراغها روشن میشوند ولی دربازکن از کار افتاده است. -این ترانسش سوخته. میگویم: «آقا تا همین نیم ساعت پیش سالم بود؛ ممکنه یه جایی، تو کار شما ایرادی بوده؟» -نه آقا، این ضعیف شده بوده، سوخته دیگه؛ شمام اشتبا میکنین؛ حتما چنوقته که کار نمیکرده!!»... دو ساعت کار، دیوارهای سیاه، راهروی پر از آشغال و تهسیگار، سه لامپ و ترانس سوخته، دربازکن ازکارافتاده، میشود به عبارت بیست و دو هزار تومان. -دربازکن رو هم اگه خواستین، میام درست میکنم.
موتورخانه گاهی خاموش میشود. سرویسکار قرار است ساعت یازده صبح بیاید و از همان یازده، تا سه که بیاید، در ترافیک گیر میکند! یعنی چهارساعت انتظار، که بهاضافهی سوزاندن رله، حاصل همهی زحمت اوست. -آقا این رلهتون ایراد داره، باید عوض شه. -این که کار میکرد؛ مشکل چیز دیگری بود. -آقا میگی یعنی ما خرابش کردیم؟ ما که کاری نکردیم؛ اتفاقا من اولین کاری که همیشه میکنم اینه که رله رو باز کنم کنار بذارم، چیزیش نشه!! ما کارمون درسته آقا. و خرج این کاردرستی، فقط ساعتی سیوسه هزار تومان است.
برقکار برای دربازکن دوباره برمیگردد و به شدت در میزند. -آقا یه ربعه پشت درم؛ اینقد زنگ زدم، چرا باز نمیکردین!؟ میگویم: «اگه زنگ سالم بود، که لازم نبود شما پشت این در باشید»...
چنین شبی بود؛ نه سال پیش. سرخ سرخ بود آسمان و من با جورابی پشمی در پا، سردم بود -آن سال هیچوقت گرم نشدم. شب امتحانی بود برای من و پشت میز کوچکم درس میخواندم. باید که برف میبارید و نمیشد که چشم از پنجره برگیرم. آسمان سرخ بود و باید که برف میبارید و...بارید. پنجره گشوده شد و کنار آن تا صبح خیره به بیرون نشستم.
برای «ن» و دلتنگ عاشقانهها بودنش
مومینقلعههای عشقم را
از لهیب درهمکشندهی آتش تو
چگونه بازدارم؟
تو آتشی
تنپوشت آتش
کدام این دو آتش را
تاب توانم آوردن؟
سایات نوا
تن
که خسته باشد
کیسهخوابش را
جایی
خواهد جست؛
جان خسته
آراماش را کجا بجوید؟
پینوشت:
خسته در راستای تظاهرات جدانویسی نیست؛ نوشتنش به این ریخت، تنها برای تداعی معانیای چون مجروح و ریش است.
رادیو، زمستون افشین را پخش میکند و کتابفروشی که من در ملک او هستم میگوید: «دلم به حال شما جوونا میسوزه؛ شما از موسیقی خوب بینصیب موندین!! این بابا اصلا اینکاره نیست؛ از گوشهی خیابون آوردنش بخونه. یه خوانندهای بود به اسم افشین -البته این مال خیلی وقت پیشه؛ خیال نمیکنم سن شما اقتضا کنه بشناسینش- آره، اون اولین بار اینو خوند؛ چه صدایی، چه احساسی. این جدیدا همشون گند زدهن به همه چی...البته از حق نگذریم، یه چند تاییشون خیلی خیلی فوقالعادهن؛ این که این چیزو میخوند کی بود...آها این که میگه: مرا که با تو شادم پریشان نکن؛ خیلی محشره این...» و من دلم نمیخواهد بگویم: «این که داره میخونه افشینه، اونیم که اون ترانه رو خونده، اصلا نفهمیده چی داره میخونه...»
اگر دلتان خواست بشنوید، همینجاست؛ ترانهای فوقالعاده با صدایی کمنظیر. (به دلیل طولانی بودن ترانه، حجم فایل کمی بزرگ است و من هم نخواستم که کیفیت آن را پایینتر از این که هست بیاورم. اگر کمی وقت و حوصله داشته باشید و اجازه دهید که کاملا بارگذاری شود، حتما لذت خواهید برد.)
مادرم یقهی کتم را بالا میزند
نه از آنرو که برف میبارد
بل که شاید که ببارد
علی معصومی-کیوان نریمانی
شده است فکر کنید که رهایی و رستگاری، این دو کلمهی ظاهرا بیارتباط به هم، از یک جا میآیند و قرار بوده که هممعنی باشند؟ این دو واژه، شبی، پس از دیدن Shawshank Redemption، با هم آمدند و چند شبی بیخوابم کردند...
و درخت از او پرسید:
پس دیگر آن سی سکه نقره را
برای چه میخواستی؟
و یهودا گفت: تا مرا به آزمندی بشناسند.
و درخت گفت: تنهایی تو
از شقاوت آنان
و تاسف مسیح سنگینتر است.
هیچکس درنخواهد یافت
که تو از میان حقیقت و رویا
واقعیت را انتخاب کردی.
و یهودا گفت: سادگی او را چندان شیفته بودم
که نخواستم به انتهای رویایش برسد
زیرا که چون بیدار میشد
پیروزی را انبانهای از ابتذال میدید
و مهر را زنجیری بر پای همهی پیروانش.
و درخت گفت: اکنون چه خواهد شد؟
و یهودا گفت: در میانهی رویایش
بر بالای صلیب پیروزی را خواهد دید
اما ایمان زنجیر را
همچنان از نسلی به نسل دیگر خواهد سپرد.
و درخت گفت: پس تو خیانت را پذیرفتهای؟
و یهودا گفت: آری
خیانتی به گوسفندان
که تقدیرشان بود
و خدمتی به دوست
که عشق را به من آموخت.
و درخت گفت: تو شهید عشق هستی
و او شهید سادگی.
اکنون جان تو را می پذیرم
و حکایت تو را به خاک میسپارم
و آب را
در پیش آفتاب شفیع تو میکنم.
خوزه آمادو لوپز
محمود کیانوش
چون خود را به دست آوردی، خوش میرو. اگر کسی دیگر را یابی، دست به گردن او درآور، و اگر کسی دیگر نیابی، دست به گردن خویشتن درآور. چنانکه صوفی هر بامداد نوالهای در آستین نهد، و روی در آن نواله کند، گوید: ای نواله اگر چیزی دیگر یافتم، تو رستی، و اگر نه، تو به دستی.
خاموش کنیدش! خاموش کنید. اگر قبلا دیدهاید، لذتش را از بین نبرید و اگر نه، حرامش نکنید با حرام کردنش به خود؛ حیف است چنین فیلمی را که برای هر صحنه، هر کلمه و هر نت موسیقیاش -روی آن آکاردئون فوقالعاده- ساعتها سپری شده، اینگونه هدر دادن...خاموشش کنید.