30 آذر 1385 - 00:16


 

تک‌برگ‌های فرونیفتاده‌ی کهنه‌درختمان را پاس بداریم.

     یلدا خجسته

 

 

 

  پی‌نوشت

         تفال یلدای امسال را به حافظ به روایت کیارستمی بزنید. جامعه‌ی مدرن، حافظ مدرن می‌خواهد؛ که بهتر از عباس کیارستمی در این راه؟ پس از این همه، قزوینی و غنی، قدسی، نیساری، ناتل خانلری، سایه، شاملو، خرمشاهی، انجوی شیرازی و... حافظ چرا کیارستمی را از خود محروم کند؟ او که پاسخ همه را داده است. 



26 آذر 1385 - 21:39

 

با سرش می‌گوید نه

ولی با قلبش می‌گوید آری

از هر چه که خوشش می‌آید می‌گوید آری

به معلم می‌گوید نه

می‌ایستد

از او سوال می‌کنند

و همه‌ی مسائل مطرح می‌شود

ناگهان خنده‌اش می‌گیرد

و همه‌چیز را پاک می‌کند

کلمات و اعداد را

نام‌ها و تاریخ‌ها را

جمله‌ها و دام‌ها را

و با وجود تهدیدهای معلم

 و هو و جنجال‌های بچه‌های ناقلا

با گچ رنگارنگ

بر تخته‌‌سیاه بدبختی

صورت خوشبختی را می‌کشد.

 

 

                   ژاک پره‌ور

                         همایون نوراحمر

 



24 آذر 1385 - 16:17


 

چرا در قوری چینی را به دسته‌ی آن می‌بندند و در قوری استیل را نه؟

چرا زمان پشت چراغ قرمزها و در متروها این‌قدر گران‌بهاست؟

در خیابان‌ها به چه می‌اندیشم که خود بادلهره‌درگذرم را نمی‌بینم؟

چرا برای نه‌ همان شش هزار دلیلی را دارم که برای بلی‌؟

بعضی‌چیزها را با چه می‌سنجم که این‌قدر گران درمی‌آیند یا ارزان؟

 



21 آذر 1385 - 23:33


 

 

شوایک، سرباز پاک‌دل را خوانده‌اید؟ اگر نه، از دست ندهید. قطعا تا تمام شدنش زمین نخواهید گذاشتش.

شوایک که به دلیل سفیه بودن، از خدمت نظام معاف شده، با شروع جنگ جهانی اول، دوباره به خدمت فرا خوانده می‌شود و کتاب، حکایت سادگی و  خوش‌بینی او در این روزگار است.

این اثر یاروسلاو هاشک فعلا دو ترجمه‌ی فارسی در بازار دارد:

ترجمه‌ی ایرج پزشک‌زاد، نشر زمان

ترجمه‌ی کمال ظاهری،نشر چشمه

 من فقط ترجمه‌ی پزشک‌زاد را خوانده‌ام که عالی و بسیار دلچسب است و امیدوارم زمانی بشود که نگاهی به ترجمه‌ی دیگر آن هم بیندازم.

...

جمله‌ی معروف او را همه شنیده‌اند:

چک‌ها چیزی غیر از یک جمع متمارض نیستند.

از ده هفته پیش که مشغول قعالیت شده بود، در کل تعداد یازده هزار سربازی که امتحان کرده بود، ده هزار و نهصد و نود و نه متمارض تشخیص داده بود و آخرین سرباز هم که جز این گروه به حساب نیامد، به این علت بود که وقتی باوتز فریاد زد:«عقب‌گرد!» به جای این‌که عقب‌گرد کند، به زمین افتاد و بر اثر یک سکته‌ی قلبی قالب تهی کرد و باوتز بعد از آن که ‌او را معاینه کرد و دید مرده است، فریاد زد: «این متمارض را از این‌جا ببرید!»

 



19 آذر 1385 - 22:37

 

دوست داشتن‌هامان

     دخترو ساخته و پسرو

              هر روز

                   از

                   دختر و پسر

 

دوست داشتن‌هامان

          سال‌هاست

             یارو ساخته

                از یار

 

 



18 آذر 1385 - 01:58


 

در وصالت چرا بیاموزم                          در فراقت چرا بیاموزم؟

یا تو با درد من بیامیزی                         یا من از تو دوا بیاموزم

می‌گریزی ز من که نادانم                      یا بیامیزی یا بیاموزم

پیش از این ناز و خشم می‌کردم            تا من از تو جدا بیاموزم

چون خدا با توست در شب و روز            بعد از این از خدا بیاموزم

در فراقت سزای خود دیدم                     چون بدیدم سزا بیاموزم

خاک پای تو را به دست آرم                   تا ازو کیمیا بیاموزم

آفتاب تو را شوم ذره                            معنی والضحی بیاموزم

کهربای تو را شوم کاهی                      جذبه‌ی کهربا بیاموزم

از دو عالم دو دیده بردوزم                      این من از مصطفی بیاموزم

سر مازاغ و ماطغی را من                     جز ازو از کجا بیاموزم

در هوایش طواف سازم تا                      چون فلک در هوا بیاموزم

بند هستی فروگشادم تا                       همچو مه بی‌قبا بیاموزم

همچو ماهی زره ز خود سازم                 تا به بحر آشنا بیاموزم

همچو دل خون خورم که تا چون دل          سیر بی دست و پا بیاموزم

در وفا نیست کس تمام استاد                 پس وفا از وفا بیاموزم

ختمش این شد که خوش لقای منی        از تو خوش‌خوش لقا بیاموزم

 



17 آذر 1385 - 21:18

 

کسی، گوشه‌ای، فارغ از همه قیل‌و‌قال‌ها، کار قابل تحسینی انجام می‌دهد؛ کتاب‌هایش را امانت می‌دهد به کسانی که بیرون از ایران هستند؛ تنها و تنها به این شرط که آنها، پس از خواندن، آن را به کس دیگری امانت دهند؛ یعنی شما می‌توانید از میان کتاب‌های موجود، هر چه دوست دارید انتخاب کنید و در اولین فرصت بخوانید. چیزی بهتر از این هم پیدا می‌شود؟ نه وقتی برای خرید خواهید گذاشت، نه هزینه‌ای؛ تنها زحمت، درخواست کتاب است، خواندن آن و  یافتن کسی که پس از شما بخواهد بخواندش!

سپاس نگار عزیز برای همه‌ی زحمتی که در این راه می‌کشد.

 



16 آذر 1385 - 23:01

 

جلو چشمم راهی نیست

پشت سرم راه به وجود می‌آید

...              

 

با دوستم و همسرش می‌روم پارک ایرانشهر. همسرش با دیدن یکی از این کارهایی که تازه در پارک گذاشته شده، می‌گوید: «چقدر خنده‌داره!» دوستم می‌گوید:« کجاش خنده ‌داره؟ مگه جوک نوشته روش!!؟» 

و بعد هم می‌گوید:«یکی می‌خواسته یکیو بکشه، تفنگ می‌ذاره تو غذاش!»

دیگر هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنیم...



13 آذر 1385 - 22:22

 

تو درختی من خاک

منت عمری به وفا پروردم

و تو هر لحظه ز من دور شدی.

 

                               جواد شجاعی فرد   

 

 

(آیا عاشق می‌تواند شکایت کند؟)



10 آذر 1385 - 23:54

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

 

باران را دوست دارم

اگر که می‌بارد

بر چتر آبی تو

 

و چون نماز خوانده‌ای

من خداپرست شده‌ام.

 

                     بیژن نجدی   



9 آذر 1385 - 23:31


 

 

-من دوس دارم تو رو

-...

-چرا دیدن من نمیای؟

-...

-...

-...

-نمیای چون دوسم نداری.

-...

-عوضی! برا چی من باید انقدر التماست کنم؟

-...

                               ***

-به چی فکر می‌کنی؟

-به هیچی.

-پس چرا چیزی نمی‌گی؟

-چون به چیزی فکر نمی‌کنم.

-داری طعنه می‌زنی؟

-...

-از دستم ناراحتی؟

-اومم...

حرف بدی زدم، نه؟

-...

-منو ببخش؛  منو می‌بخشی؟

-...

-نمی‌بخشی؟ 

-سعی می‌کنم.

-نه، سعی نکن؛ باید ببخشی.

-سعی می‌کنم یادم بره.

-نه، باید یادت بره.

-گفتم که سعی می‌کنم یادم بره؛ زمان می‌خواد.

-تو باید یادت بره آشغال عوضی! ...من همیشه به عقاید تو احترام گذاشتم و حالا تو برای یه چیز بی‌اهمیت داری منو له می‌کنی. من زندگیمو با تو هدر دادم؛ من که هزار تا انتخاب داشتم و همه‌رو به خاطر تو رها کردم. اینو بفهم؛ من اونا رو به خاطر تو رها کردم... من که گفتم منو ببخش.

-...

-من دوست دارم آشغال عوضی؛ آخه چرا منو نمی‌بخشی؟...

 



5 آذر 1385 - 23:04

 

پاسبان، پاسدار، نگهبان، غمخوار، فرسوده...

می‌توان پنداشت که روزی، این‌ها واژ‌هایی بوده‌اند با معانی‌ای دیگر؛ پاس‌بان، پاس‌دار، نگه‌بان، غم‌خوار، فر-سوده!؟

چقدر تغییر کرده‌ایم ما...



   1      2    >>