جمعی بعد از سه سال دور هم جمع شدهاند. چهار نفر ازدواج کردهاند و با همسرانشان آمدهاند. یکی نامزد دارد. یکی فقط با بچهاش آمده. دو نفر نخواستهاند که بیایند (خیال میکنم یکیشان مشغولیت نتورک مارکتینگی دارد و با درک جدیدش از زندگی، جایی برای بیتابی برای این آدمها نیست) و دو سه نفر هم نخواهند آمد و اینها حتما پشت تلفن، مشتاقترینها هستند برای جمع شدن این جمع. سه نفر از اینجا رفتهاند و دو نفر دیگر را هم پیدا نکردهام.
آمدهاند و همه که نه، ولی هشتاد درصد وقتی که با هم هستند وبا هم هستیم، به عکس و فیلم گرفتن میگذرد؛ حالا بعد از سه سال، هر کس دوربینی دارد؛ پنهان در کوچکترین جای ممکن. به محض اینکه اولین عکس گرفته میشود، انگار گلهی خبرنگاری به جایی سرازیر شده باشد، نور فلاشها، فضا را عوض میکند. این همه عکس جورواجور را برای چه میخواهند؟ دوتایی، سهتایی، چهارپنچتایی؛ سندی برای اثبات دوستی؟ بهانهای برای گفتن این که چه روزهای خوبی بود؟ هنوز عکسهای زیادی پیش من مانده است؛ بیش از تصور. نصف این آدمها، آنها را آخرین بار نبردند؛ نخواستند که ببرند. انگار خسته باشند از هم و بخواهند وقتی که برای دیدن هم میگذارند را جور بهتری بگذرانند. هشتاد درصد وقت به این میگذرد و بقیه هم به اظهار دلتنگی و شماره تلفن دادن و گرفتن. انگار یکباره تلفن همه عوض شده است؛ میدانم که فقط تلفن سه نفر عوض شده و تازه آن هم تلفن خانه و همراهشان هنوز همان قبلی است (به نظر، این تکنولوژی موبایل، قدیم است؛ سه سال پیش هم که آخرین بار همدیگر را دیدیم، خیلیها داشتند!). همه شماره میدهند و میگیرند و هیچکس دفترچهای همراه ندارد؛ فقط یکی است که کاغذی دارد؛ بلیط هواپیمایی.
همه میگویند که باید قرار گذاشت و همدیگر را دید. این را ظاهرا از ته دل میگویند. چند نفری هنوز پر بغضند و چند تایی هم بس که با دیدن هر کس گریه میکنند، مدام، کیف به دست، در راه پذیرایی و اتاقها و دستشویی در رفتوآمدند. باید قرار گذاشت و همدیگر را دید؛ اجباری در اثبات لزومش نیست و با این همه، همه تکرار میکنندش؛ مثل جملهای که جماعت همیشهناراضی بیچیز، همیشه در راه برگشتن از شمال غرولندکنان میگویند: اَه! چقدر تعطیلی! از کار و زندگی میندازن آدمو!...تکرار میکنند که باید همدیگر را دید و واقعا هم میخواهند که همدیگر را ببینند. بعضیها در حد همین چند ساعت و بعضی هم بیشتر و جدیتر ولی هیچ کس حاضر نیست برای این، کاری بکند. همه گرفتارند؛ صبح تا شب، شب تا صبح همه گرفتارند.
قرار بوده که به علت شلوغی زیاد، شام نداشته باشیم و همه تا ساعت ۹ رسیده باشند چون یکی که برای همه خیلی عزیز است، مسافر است و باید زود برود ولی تا ده و نیم هنوز میآیند و هنوز در راهند. بهانه هم که همیشه در این شهر مهیا بوده: ترافیک. و عقل من قد نمیدهد که چرا بعد از این همه سال، این بهانه هنوز کارآمد است؛ شاید هم واقعا همه از وجود چنین بهانهی نابی خوشحال باشند؛ چرا که نه. تصورناپذیرتر از تهران بیترافیک، آدمهای آن خواهند بود در این خلا عظیم پرنشدنی؛ سپاسگزار این ترافیک معنیبخش به زندگیها خواهم بود همیشه...
همه، بی آن که بدانند مخاطبشان کیست، حرف میزنند. از تغییرات، زندگی، گرانی، عشق و هر چیز دیگر. یکی در حالی که دستش را دور گردن همسرش میاندازد، از بزرگترین پیشرفت زندگیش میگوید و هیچ کس به اندازهی من این را نمیفهمد! این پیشرفت آنقدر بالا و پایین میشود که سرانجام به آنجا که باید سرانجام حرفش، دیر یا زود، زده شود، میرسد: بحث شیرین و همیشهباز کالری و رژیم و لاغر شدن و این را فقط یکی از دخترها، که من بینهایت دوستش دارم، و در این شش ماه نصف شده، میتواند ببندد؛ میپرسند که مریم چقدر خوب شدی!؟ چه رژیمی گرفتی؟ پیش کی میری؟ -رژیم مریم! ورزش میکنم. لذت میبرم از پاسخ او و سرخ شدن بقیه؛ هرچند که این، گذرا باشد؛ حداکثر تا بار دیگری که مریمی را ببیند و میدانم که این، گذراست.
...یکی با چشمان اشکآلود سلامم میکند. دلتنگتر از آن است که نبوسدم و در آغوش نگیرد و من در او دنبال کسی میگردم که بارها، بی که من خواسته باشم خواسته که کاری را برایم انجام دهد و هر بار هم از یاد برده است. این دو، هیچ ربطی به هم ندارند...
کسی سراغم میآید که خبر فیلمی را بگیرد که من، وقتی در مهمانیای، گرفتهام و هنوز به کسی ندادهام. سه سال پیش هم سراغش را گرفته بود. میگویم که همراه نیاوردهام. میگوید آیا خانه هستم که این یکی دو روزه مزاحم بشود برای گرفتنش. میگویم بله؛ صبح زود تا دیروقت شب؛ هر ساعتی که بخواهد. میگوید که زنگ میزند و حتما میآید و میدانم که نمیآید؛ چون تلفن مرا ندارد؛ چون دفترچهاش را گم کرده. از کسی میگیرد؟ نه؛ این کار وقت و زحمت زیادی میبرد و این جماعت، گرفتارتر از آن هستند که وقت انجامش را داشته باشند، حتی اگر دنیایی شور و شوق برای آن نشان بدهند. خیلی بدبینانه نگاه میکنم؟ نه، برای این شور و شوق، سه سال، خیلی زیاد است. یک بار که به اصرار بسیار فراوان سه چهار نفر آنها که به خانهام آمده بودند، فیلم را گذاشتم ببینند، بیشتر از بیست دقیقهی آن را نتوانستند تاب بیاورند؛ رضا! رد کن بره جلو ببینیم دیگه چه خبره و در بقیهی فیلم هم خبری نبود؛ هیچ، جز این که این آدمها حوصلهی خودشان را هم نداشتند. سه سال، زمان زیادی است؛ باور کنید.
مهمانی تمام شده و من از دیدن همهی این آدمها خوشحالم. هرچه باشد، اینها همه ایرانیاند و من هم. مهمانی تمام شده و من چه کیفی میبرم از سر کار گذاشتن این پسرک که همیشه خودش را میگیرد؛ شده که دو روز تمام کسی را به بهانهای واهی، خانهنشین کرده باشید، نه؟



