30 آبان 1385 - 22:36


 

...

با تنی که منش گرم کرده‌ام

چگونه خواهی خفت فردا با دیگری؟

... 

 

                      مارینا تسوه‌تایوا

                             فریده حسن‌زاده (مصطفوی)



29 آبان 1385 - 22:02

 

چیزی مسخره

             در دوستی ماست

از من می‌خواهی که

                        جامه‌ی کریستین دیور بر تن کنم

و خود را به عطر شاهزاده‌ی موناکو

                                   عطرآگین سازم

و دائرة‌المعارف بریتانیکا را

                                  حفظ کنم

و به موسیقی یوهان برامز

                            گوش فرادهم

                            به شرط این که

                            همانند مادربزرگم بیندیشم!!...

از من می‌خواهی که پژوهشگری چون

                                            مادام کوری باشم،

                                            چون مادونا

و رقاصه‌ای دیوانه در شب سال نو

                              چونان لوکریس بورگیا

هم بدین شرط

                 که حجابم را همچون عمه‌ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم چون رابعه‌ی عدویه...!؟

                                    اما  فراموش کرده‌ای که به من بگویی

                                                                               چگونه...

 

                               غادت سمان

                                        عبدالحسین فرزاد



26 آبان 1385 - 23:21

 

اسبی

که در دشت می‌دود

نمی‌داند

چه اندازه

دل غبار را

شادمان کرده است!

 

                   ابراهیم نصرالله

                         موسی بیدج

 



25 آبان 1385 - 20:49

 

قصاب چنان‌که عادت اوست مرا                    بفکند و بکشت و گفت کاین خوست مرا

سر باز به عذر می‌نهدم در پایم                    دم می‌دمدم تا بکند پوست مرا

                                             ***

ما را به دم پیر نگه نتوان داشت                    در حجره‌ی دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود                     در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

                                            ***

تا سنبل تو غالیه‌سائی نکند                       باد سحری نافه‌گشائی نکند

گر زاهد صدساله ببیند دستت                     در گردن من که پارسائی نکند

 



22 آبان 1385 - 23:47

 

مرد و گربه، خیره بر گل‌های سرخ شمعدانی

(بی‌خبر از هم)

                       ***

مرد می‌بوسد لب عناب رنگی را

گربه می‌لیسد گلوی ماهی سرخ قشنگی را

 

                                          نوذر پرنگ



21 آبان 1385 - 22:36

 

چون از اول عمر مزه‌ی تلخ کرایه‌نشینی را چشیده بود، دو پایش را به یک کفش کرده بود که هر طور شده برای خودش خانه‌ای دست و پا بکند...

عمیق‌ترین و دقیق‌ترین خاطرات دوران کودکیش، خاطراتی بود که از اسباب‌کشی و از این خانه به آن خانه شدن در ذهنش مانده بود؛

محال بود که اسباب‌کشی صورت بگیرد و بین پدر و مادر او دعوا مرافعه‌ای راه نیفتاد و کارشان به قهر وتلخی نکشد!

اسباب‌کشی هم برای خودش قوانینی داشت:

مادر، کاسه و کوزه، بشقاب و چیزهای دیگر را لای رختخواب می‌گذاشت... پس از آن که رختخواب‌ها پیچیده می‌شد،‌ دودکش و سه‌پایه و منقل و خرده‌ریزهای دیگر را می‌پیچیدند لای کاغذ و روزنامه و این چیزها و زیر طناب‌هایی که در رختخواب‌ها بسته شده بودند، قرارشان می‌دادند...یک گاری بارکش که با دو اسب کشیده می‌شد می‌آمد جلو در خانه...اول بقچه‌ها، صندوق و رختخواب را می‌گذاشتند آن تو. سوراخ سنبه‌های آن‌ها را با قوطی‌های مختلف، کوزه‌ی ترشی، گلدان‌های سفالی و چیزهایی از این قبیل پر می‌کردند و بعدش گنجه را از خانه می‌آورند بیرون و آن بالا روی همه‌ی این چیزها قرار می‌دادند و آن‌وقت، گاری تلق و تلق به راه می‌افتاد.

منظره‌ی این گاری را که از یک طرف درست به شکل بشکه‌ای دیده می‌شد، تا عمر داشت فراموش نمی‌کرد. جلو خانه‌ی جدید، وقتی اثاث را از گاری پایین می‌آورند تا جا به جا کنند، تازه معلوم می‌شد که دسته‌گل تروتمیزی به آب داده شده.

این اتفاق، از آن چیزهای بی‌بروبرگرد و حتمی بود؛ یعنی گفت‌وگو نداشت که شیشه‌ی روغن زیتون یا بطری سرکه یا چیزی از این قبیل که معمولا هم جایش میان رختخواب بود، می‌شکست و تمام بساط را به کثافت می‌کشید...یا در بطری نفت باز می‌شد و یا شربت بهارنارنج، که عرق بهار آن را مادرش به دست خود و با هزار زحمت کشیده بود، سرازیر می‌شد و خلاصه بساطی پیش می‌آمد که پدر از کوره درمی‌رفت و قرقرکنان می‌گفت:

-عجب بساطی است! عجب روزگاری است!...به خدا که مرگ هزار بار به زندگی فقیرانه ارزش دارد

و تازه همین حرف باعث می‌شد که مادر خسته و مرده و کوفته از جا دربرود و چیزی بگوید و آن‌وقت هم...بیا و تماشا کن.

با همه این‌ها، نقل مکان به خانه‌ی تازه هم جلو دردهای گذشته را نمی‌گرفت؛ یعنی باز، هنوز عرق اسباب‌کشی خشک نشده،‌ همان حوادث سابق تکرار می‌شد؛ اجاره‌خانه عقب می‌اقتاد یا زورشان به پرداخت آن نمی‌رسید و در نتیجه صاحبخانه به اداره‌ی اجرا شکایت می‌کرد و دست آخر ماموران مربوطه می‌آمدند و لک‌وپک آن‌ها را به وسط کوچه می‌انداختند یا صاحبخانه تعمیر ملکش را بهانه می‌کرد، کلانتری را به کمک می‌گرفت و آن‌ها را وامی‌داشت که خانه را تخلیه کنند.

آن‌ها به مرور زمان تقریبا در تمام محله‌های استانبول نشسته بودند: دوران اولیه‌ی ‌بچگیش در ناحیه‌ی قاسم‌پاشا و بعد از آن در اسکومودار طی شده بود. موقعی  که به مدرسه گذاشتندش، در سلیمانیه می‌نشستند. اما کلاس سوم را در سه مدرسه‌ی مختلف در محله‌های آکسارای و جراح‌پاشا و شهر میبنی گذرانده بود.

از هر محله‌ای که در استانبول می‌گذشت،‌ حتما در یکی‌ دو تا از خانه‌‌هایش خاطراتی داشت.

این حرف پدرش هنوز در گوش او صدا می‌کرد:

-در این دنیا مکان، در آن دنیا ایمان!

در سال ۱۹۳۰ که دوره‌ی مدرسه‌ی متوسطه را تمام کرده بود و ناچار می‌بایست دنبال درس را ول کند و عقب نان بدود،‌ نه پدری برایش مانده بود، نه مادری... و چون درد کرایه‌نشینی را چشیده بود، تصمیم گرفت درباره‌ی ازدواج فکر نکند، مگر موقعی که توانسته بود برای خودش خانه‌ای دست و پا کند.

پنج سال آزگار را با یک دست لباس گذراند...نه دست به طرف سیگار دراز کرد، نه لب به مشروب زد...سینما؟...تئاتر؟ کجاست؟...گردش و تفریح؟ بابا خرج بی‌خود است؛ چه گردشی، چه تفریحی!؟

خلاصه مثل یک جوکی، مثل یک مرتاض، مثل یک تارک دنیا زندگی کرد و سر پنج سال پول‌هایش را که شمرد،‌ دید تمام‌وکمال دو هزار لیره ترک دارد.

دو هزار لیره شوخی نیست؛ دو هزار لیره، برای آدمی مثل او، خودش ثروتی است...با این مقدار پول که هیچ، ‌حتی با نصف آن هم می‌شد خانه‌ای خرید؛ منتهایش خانه‌ی هزارلیره‌ای، خانه‌ای نبود که باب ذوق و سلیقه‌ی او باشد.

نشست و فکر کرد، دید بهتر است زمین بخرد و خانه‌ای به سلیقه‌ی خودش در آن بسازد؛ زمینی که کنار دریا باشد، چشم‌انداز قشنگی داشته باشد و ضمنا زیاد هم پرت نباشد:

-ای بابا...آدم یا نداشته باشد، یا اگر دارد، خوبش را داشته باشد؛ درست و حسابی‌اش را داشته باشد!

باری.

دو تا تکه‌زمین، در جاهایی که مورد علاقه‌اش بود گیر آورد.

-این اولی چند؟

-سه هزار لیره

-خوب آن یکی

-سه هزار و پانصد لیره...

البته با هزار لیره هم می‌شد زمین، حتی زمین بزرگتری خرید، ولی محلش مناسب نبود...لازم بود باز هم پس‌انداز کند.

در سال ۱۹۳۷ پولش چهار هزار لیره شد. حالا دیگر می‌توانست زمین باب سلیقه‌اش را خریداری کند.

پولش را گذاشت جیبش و راه افتاد.

اول رفت سراغ آن سه هزار و پانصدی. دید در یک نصف آن، که فروخته شده، ویلای خوشگلی ساخته‌اند، اما نصفه‌ی دیگرش همانطور افتاده... قیمتش را که پرسید، گفتند:

-پنج هزار لیره

سراغ قطعه‌ی ‌اولی رفت که گفته بودند سه هزار لیره...درست است که چندان مطابق سلیقه‌اش نبود، ولی بالاخره هر چه نباشد زمین که هست...

-خوب بابا چند؟

-شش هزار لیره

-چی؟

-بله

-آن زمین دیگر که می‌گفتید هزار لیره...آن چی؟

-آن هم...برای شما چهار و پانصد

-کمتر نمی‌شود؟

-اصلا حرفش را هم نزنید!

 

چهار هزار لیره‌اش را گذاشت توی بانک. از سابق هم صرفه‌جوتر شد؛ کفش‌های نیم‌‌تخت روی نیم‌تختش را داد به تعمیر...کت و شلواری پوشید که دیگر وصله روی وصله‌اش بند نمی‌ شد.

حالا دیگر از کنار دریا بودن زمین هم چشم پوشیده بود.

-فقط یک تکه زمین ...همین! نه با منظره‌اش کار دارم نه با محله‌اش ...هرجور که بود، باشد؛ هر جا که بود، باشد...

تصمیم گرفت اولین زمینی را که با پولش متناسب بود، بخرد و خانه‌اش را بسازد، بعد هم اسباب زندگی تهیه ببیند و بالاخره زنی بگیرد و تخم و ترکه‌ای راه بیندازد.

 

در سال ۱۹۴۵ فقط پنج هزار لیره داشت و با تمام صرفه‌جویی‌ها و قناعتش، گرانی سرسام‌آور مایحتاج اولیه نگذاشته بود از این مقدار جلوتر  برود.

در این سال، آن زمین چهار هزار لیره ای فروخته‌ شده بود و تبدیل شده بود به چهار تا خانه‌ی قشنگ و حسابی. فقط یک تکه‌اش باقی مانده بود که صاحبش قسم می‌ خورد اگر از شش هزار لیره یک شاهی کمتر  بفروشد برایش صرف نمی‌کند!

مدت ها پیش، از موضوع زمین کنار دریا چشم پوشیده بود. حالا اصلا از زمین توی شهر هم صرف نظر کرده بود. راضی شده بود که در اطراف شهر، در محله‌های بالا نباشد، در محله‌های متوسط و در محله‌های متوسط نبود، در محله‌های پایین، منتها البته در اطراف محلات پایین، زمینی گیر بیاورد و...گیر نمی‌آمد.

حالا دیگر  کارش از صرفه‌جویی گذشته بود... نخوردن، خصلت ثانویش شده بود و دیگر می‌شد به طور کلی اسمش را گذاشت: یک مرد به تمام معنی خسیس!

نه می‌خورد، نه می‌پوشید، نه می‌زیست؛ فقط پول جمع می‌کرد.

رتبه‌ی اداریش بالا رفته بود. حقوق کارمندان اداری هم که زیادتر شده بود و در نتیجه او هم پول بیشتری به دست می‌آورد. با وجود این در آخر سال ۱۹۵۰ فقط هفت هزار لیره پول داشت.

-چی!؟ هفت هزار لیره و زمین؟

همه به این حرف می‌خندیدند...

با این پول نه تنها در شهر، نه تنها در حومه، حتی نوک کوه هم به اندازه‌ی ساختن یک کلبه‌‌ی خشت‌ وگلی زمین به آدم نمی‌دهند!

در این روز و روزگار، تقریبا یک بیستم آن زمینی را هم که آن‌ اول‌ها دو هزار لیره  گفته بودند، از چهل هزار لیره کم‌تر نمی‌دادند.

فکر کرد که در هر حال باید پول جمع کرد...برای خریدن خانه یا ساختن آن، در هر حال باید پول داشت و این کار هم جز با پس‌انداز بیش‌تر امکان ندارد!

با سرعت و حدت و شدت بیشتری شروع به پس‌انداز کرد. در عین حال نقشه‌ی خانه را هم حاضر و آماده کرده بود؛ روی هم پنج اتاق در نظر گرفته بود: یک اتاق برای خواب، یکی برای غذا خوری، یک سالن، یک اتاق دم‌دستی و یک اتاق هم برای بچه‌ها... البته این پنج تا اتاق لازم بود که...خوب بالاخره، یک دستشویی هم داشته باشد که در‌ آن -علاوه بر مستراح معمولی- یک مستراح فرنگی هم تعبیه شود...

تصمیم سابقش این بود که خانه، دو طبقه  ساخته شود ولی این اواخر نقشه‌ی دوطبقه عوض شده بود؛  چون که دیگر فرا رسیدن سال‌های پیری، حالی برای بالا و پایین رفتن از پله‌ها باقی نمی‌ماند...فکر کرده بود منزلش همان یک طبقه باشد و بدون پله.

 

 سال ۱۹۵۴

مبلغ ذخیره: ده هزار لیره

وجب به وجب همه جای شهر  و اطراف شهر را از پاشنه در کرد؛ با این مبلغ فقط در یکمجه و یا در دامنه‌های کارتال می‌شد زمین کوچکی خرید.

لازم بود باز هم دندان روی جگر بگذازد و هرچه بیش‌تر پس‌انداز کند

-آخ ...اگر می‌شد یک روزی بک تکه زمین بخرم!

از پنج اتاق، مدت‌ها پیش چشم پوشیده بود. مستراح فرنگی هم از برنامه حذف شده بود؛ فقط یک چهاردیواری باقی مانده و تصمیم گرفته بود همین که این چهاردیواری ساخته شد ازدواج کند.

 

 ۱۹۵۶

آغاز دوران بازنشستگی و معافیت از خدمات دولتی...

افسوس! دیگر با حقوق ایام بازنشستگی هیچ جور نمی‌شود پس‌انداز کرد؛ پولی است که فقط کفاف ناهار و شام بخورونمیر را می‌دهد...

کل مدت خدمت: ۲۶ سال آزگار

کل مبلغ پس‌انداز: دوازده هزار لیره‌ی ناقابل...ناقابل از آن جهت که نه در شهر و نه در خارج شهر و نه در بالای کوه با این مبلغ نمی‌شود حتی یک چهار دیواری، حتی فقط یک اتاق بنا کرد!

از بس دنبال زمین به این در و آن در زده ، سختی کشیده، گرسنگی خورده بود،‌ بیست سال هم از اصل سن خود پیرتر به نظر می‌آمد.

صدای پدرش همان‌طور یک‌ریز توی گوش‌هایش زنگ‌ می‌زد:

در این دنیا مکان، در آن دنیا ایمان!

افسوس که در این دنیا مکانی برای او منظور نشده بود، پس لااقل به فکر  آن دنیا باشد!...

 

 

یکی از روزها که خسته و مرده از کار بی‌حاصل زمین‌جویی برمی‌گشت، گذرش از کنار گورستانی افتاد.

داخل آن‌جا شد؛ جای فوق‌العاده باصفایی بود؛ درست مثل باغچه‌‌ی خانه‌ی ایده‌آلش، پر بود از گل و چمن...وقتی که میان چمن‌ها چشمش به سنگ‌های مرمر  قبور افتاد که غرق گل‌ها و گیاهان بود،‌ به خودش گفت:

-هوه! اگر  قبر به این خوشگلی است، آدم هوس می‌کند  که توی آن بخوابد!...

و فکر کرد حالا که مرگ یک امر حتمی است، چه بهتر که تکه زمینی برای قبرش بخرد و تا زنده است، ‌آن را مطابق سلیقه و ذوق خودش بسازد.

این گورستان، روی تپه‌ای مشرف به دریا بود...آیا فرو رفتن به خواب ابدی در سایه‌ی این سروهای بلند، ‌از آن‌چنان زندگی سگی بیشتر  لذت نمی‌داشت!؟...

روز دیگر، اول وقت به اداره‌ی متوفیات رفت و گفت:

-آمده‌ام گوری خریداری کنم. در فلان جا،‌ فلان گورستان...

متصدی مربوطه، دفاتر مربوطه را ورق زد؛ پرونده‌های مربوطه را زیر و رو کرد و گفت:

-...در آن گورستانی  که مورد نظر سر کار است، محل خالی موجود نیست ولی اگر  بخواهید می‌توانیم در یک گوشه‌ی خوش‌منظره‌ی یک گورستان دیگر گوری تقدیم حضورتان کنیم.

با نهایت خجلت گفت:

-الته ولی...یک قطعه‌ی مناسب‌تری می‌خواستم.

-چرا...حتی با ۱۵۰۰ لیره، با ۱۲۰۰ لیره یا اصلا با ۱۰۰۰ لیره هم می‌شود گوری خریداری  کرد...

درباره‌ی زمین تجربیاتی به دست آورده بود...فکر  کرد اگر در مورد قبر هم امروز و فردا کند،‌ ممکن است قیمتش بالا برود و دیگر نتواند گوری هم برای آسایش پس از مرگ خود به دست آورد...

همان روز معامله را تمام کرد و زمین گور را ندیده و نسنجیده، خرید و رفت.

فردا رفت و زمین گور خود را دید؛ گوشه‌ی تاریک  و بی‌چشم‌اندازی در یک گورستان، ‌میان سنگ‌های شکسته و نرده‌های پوسیده...

با این وجود، بالاخره باز زمین بود -زمین!

از شادی خون به گونه‌هایش دوید، ‌چشم‌هایش درخشید، لبانش به خنده باز شد‌، آهی کشید و زیر لب گفت:

اوه...مال من است...اینجا!

 

 از آن روز تا کنون، زندگی او رنگ وجلایی به خود گرفته، ازدواج نکرده است ولی درست مثل سابق که صبح‌ها بر‌می‌خواست و به اداره می‌رفت، هر روز صبح از خواب برخاسته، لباس می‌پوشد و به سراغ قبر خود می‌آید. با غرور و تبختر یک صاحب ملک، علف‌های هرزه را از اطراف آن کنده به دور می‌اندازد و گل‌هایی که همراه آورده است، به جای آن نشا می‌کند.

 

 

                                      عزیز نسین

                                      ثمین باغچه‌بان-احمد شاملو

 

 



19 آبان 1385 - 23:13

بازگشت

هر بار که از سفر برمی‌گردی
دورتر از پیش هستی.
کتت البته روی زمین افتاده است
بچه‌ها در جیب‌هایت دنبال هدیه می‌گردند.
من لیوان دیگری روی میز می‌گذارم،
روبرویت می‌نشینم،
ولی نه چندان نزدیک.

 

***

خاطره

وداع را از پیش اعلام نمی‌کنی
پاییز
چکمه‌هایت را برمی‌داری
و به راه می‌افتی.
زمستان
خود را دفن می‌کنی
بی‌هیچ ردپایی.
بهار
همچون باد به دنیا می‌آیی
و تابستان
به نام عشق می‌سوزی.
در خانه‌ی تو زمان آب می‌شود.

 

                                            نرگس انتخابی



18 آبان 1385 - 16:44

 

تنها زمانی کوتاه

در کنار یکدیگر بودیم

و پنداشتیم که عشق

 هزاران سال می‌پاید

 

                      یاکامو کی

 

*** 

 خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است

و بر قله‌ی یاگامی

روشنایی به سیاهی می‌گراید.

می‌پنداشتم مردی دلیرم

اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است.

 

                                     هی تومارو

 

*** 

 شکوفه‌ها چرخ‌زنان با نسیم

چنان چون برف‌دانه‌ها ناپدید می‌گردند

آن‌چه زوال می‌پذیرد

منم

 

                                          کن تسون

 

 ***

 دروازه‌‌ی خانه را بسته بودم

و چفت در را...

از کدام در درآمده‌ای عزیز من

تا به رویای من پدیدار آیی؟

 

                                  تاری هارا

 



15 آبان 1385 - 22:54

 

همکاری داشتیم که پیش‌ترها، روزی که به او مرخصی نداده بودند، دندان خود را شکسته بود که بتواند از اداره بیرون برود به دنبال کاری که باید می‌رفته؛ و این آدم سه سالِ آخر قبل از بازنشستگی، حتی یک روز هم مرخصی نرفت! برای این همه تغییر چه انگیزه‌هایی می‌شناسید؟

پی‌نوشت:                                                                                                                                                                 می‌دانید بنده از چه ساخته شده؟ فکر کرده‌اید که بنده و بندی هر دو از یک جا آمده‌اند و تنها با گرفتن یک حرف، به اینجا که هستند رسیده‌اند؟

 



12 آبان 1385 - 23:11


 

درختی است آن‌جا

که شبانه پنهانی

انگشتانش را در ماه فرو می‌برد

درختی است که

‌‌آسمان را در انگشتانش می‌فشارد

و آسمان تنها

بر انگشتان اوست که به خواب می‌رود

آن‌جا درختی است

که قطره‌های بنفش شب را

از بلندی‌های اندام خود فرو می‌ریزد

گویی در اوست که می‌توان آسمان را این‌گونه تهی یافت

درختی آن‌جاست

که در پنجه‌های خشکیده‌اش

ماه فرو می‌رود

و شب با قطره‌های بنفش خود فرو می‌ریزد

آن‌جا درختی است

درختی است آن‌جا

 

                        

                             فیروز ناجی

 



10 آبان 1385 - 23:56

 

...این یک واقعیت است. آدم متولد می‌شود، پدر و مادرش می‌میرند، خودش هم پیر می‌شود،‌ بعد هم می‌میرد...

دلگیری؛ از دیدن پدر و مادر دوستی می‌آیی و دلگیری. در راه رفتن می‌انگاری که سه یا چهار سال از آخرین دیدارشان گذشته ولی نه، هشت سال پیش بوده؛ دو ماه کمتر از هشت سال. عمری است برای خودش که در آن هر که، دیگری شده. نوزادان به مدرسه می‌روند؛ جوان‌ها ازدواج کرده‌اند و شاید کودکی هم در کنار دارند. کسانی از پیرهای دور و بر دیگر نیستند. و مادر و پدر دوستت پیر شده‌اند. گرچه که تو از این دم نمی‌زنی و حتی می‌گویی که آنها  هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنند و  همیشه همانطور جوان  و سرحال هستند؛ می‌‌‌گویی که هنوز جوانند ولی می‌دانی که شکستگیشان را از نگاه خیره‌ی بهت‌زده‌ی تو ‌خوانده‌اند. پدر همیشه خوش‌مشرب، با چروک‌هایی که خود را کم‌کم از اعماق صورت به بیرون کشیده‌اند، کس دیگری است از آن ‌که تو روزی می‌شناختی و شاید تا همین چند لحظه‌ی قبل. بیرون کشیدن او از درونی که در آن پنهان شده، دیگر شدنی نیست؛ حتی اگر همان پدر جوان سال‌ها پیش، یارت باشد. چروک مادر اما از جنس دیگری است. پرده‌ای میان تو و او کشیده که مانع می‌‌شود در ‌آغوش بگیریش. حس غریبی به تو دست می‌دهد؛ این زن را نمی‌شناسی. مادری که تو می‌شناختی، زیبا بود با پوستی صاف و روشن و چشمانی درخشان. به کجا شده‌ این همه؟...

دلتنگی و آن که باید وقتی، سرانجام از جایی، نفوذ کند، نفوذ می‌‌کند و به درون می‌آید؛ مثل هر چیز دیگر که گوشت را برای شنیدش بسته‌ای و روشن‌تر از هر چیز دیگر می‌‌شنویش...



4 آبان 1385 - 19:54

 

جمعی بعد از سه سال دور هم جمع شده‌اند. چهار نفر ازدواج کرده‌اند و با همسرانشان آمده‌اند. یکی نامزد دارد. یکی فقط با بچه‌اش آمده. دو نفر نخواسته‌اند که بیایند (خیال می‌کنم یکیشان مشغولیت نت‌ورک مارکتینگی دارد و با درک جدیدش از زندگی، جایی برای بی‌تابی برای این آدم‌ها نیست) و دو سه نفر هم نخواهند آمد و اینها حتما پشت تلفن، مشتاق‌ترین‌ها هستند برای جمع شدن این جمع. سه نفر از اینجا رفته‌اند و دو نفر دیگر را هم پیدا نکرده‌ام.

آمده‌اند و همه‌ که نه، ولی هشتاد درصد وقتی که با هم هستند وبا هم هستیم، به عکس و فیلم گرفتن می‌گذرد؛ حالا بعد از سه سال، هر کس دوربینی دارد؛ پنهان در کوچکترین جای ممکن. به محض این‌که اولین عکس گرفته می‌شود، انگار گله‌ی خبرنگاری به جایی سرازیر شده باشد، نور فلاش‌ها، فضا را عوض می‌کند. این‌ همه عکس جورواجور را برای چه می‌خواهند؟ دوتایی، سه‌تایی، چهارپنچ‌تایی؛ سندی برای اثبات دوستی‌؟ بهانه‌ای برای گفتن این که چه روزهای خوبی بود؟ هنوز عکس‌های زیادی پیش من مانده است؛ بیش از تصور. نصف این آدم‌ها، آن‌ها را آخرین بار نبردند؛ نخواستند که ببرند. انگار خسته باشند از هم و بخواهند وقتی که برای دیدن هم می‌گذارند را جور بهتری بگذرانند. هشتاد درصد وقت به این می‌گذرد و بقیه هم به اظهار دلتنگی و شماره تلفن دادن و گرفتن. انگار یکباره تلفن همه عوض شده است؛ می‌دانم که فقط تلفن سه نفر عوض شده و تازه آن هم تلفن خانه و همراهشان هنوز همان قبلی است (به نظر، این تکنولوژی موبایل، قدیم است؛ سه سال پیش هم که آخرین بار همدیگر را دیدیم، خیلی‌ها داشتند!). همه شماره می‌دهند و می‌گیرند و هیچ‌کس دفترچه‌ای همراه ندارد؛ فقط یکی است که کاغذی دارد؛ بلیط هواپیمایی.

همه می‌گویند که باید قرار گذاشت و همدیگر را دید. این را ظاهرا از ته دل می‌گویند. چند نفری هنوز پر بغضند و چند تایی هم بس که با دیدن هر کس گریه می‌کنند،‌ مدام، کیف به دست، در راه پذیرایی و اتاق‌ها و دستشویی در رفت‌و‌‌آمدند. باید قرار گذاشت و همدیگر را دید؛ اجباری در اثبات لزومش نیست و با این همه، همه تکرار می‌کنندش؛ مثل جمله‌ای که جماعت همیشه‌ناراضی بی‌چیز،‌ همیشه در راه برگشتن از شمال غرولندکنان می‌گویند: اَه! چقدر تعطیلی! از کار و زندگی می‌ندازن آدمو!...تکرار می‌کنند که باید همدیگر را دید و واقعا هم می‌خواهند که همدیگر را ببینند. بعضی‌ها در حد همین چند ساعت و بعضی هم بیشتر و جدی‌تر ولی هیچ کس حاضر نیست برای این، کاری بکند. همه گرفتارند؛ صبح تا شب، شب تا صبح همه گرفتارند.

قرار بوده که به علت شلوغی زیاد، شام نداشته باشیم و همه تا ساعت ۹ رسیده باشند چون یکی که برای همه خیلی عزیز است، مسافر است و باید زود برود ولی تا ده و نیم هنوز می‌‌آیند و هنوز در راهند. بهانه هم که همیشه در این شهر مهیا بوده: ترافیک. و عقل من قد نمی‌دهد که چرا بعد از این همه سال، این بهانه هنوز کارآمد است؛ شاید هم واقعا همه از وجود چنین بهانه‌ی نابی خوشحال باشند؛ چرا که نه. تصورناپذیرتر از تهران بی‌ترافیک، آدم‌های آن خواهند بود در این خلا عظیم پرنشدنی؛ سپاسگزار این ترافیک معنی‌بخش به زندگی‌ها خواهم بود همیشه...

همه، بی‌ آن که بدانند مخاطبشان کیست، حرف می‌زنند. از تغییرات، زندگی، گرانی، عشق و هر چیز دیگر. یکی در حالی که دستش را دور گردن همسرش می‌اندازد، از بزرگترین پیشرفت زندگیش می‌گوید و هیچ کس به اندازه‌ی من این را نمی‌فهمد!  این پیشرفت آنقدر بالا و پایین می‌شود که سرانجام به آنجا که باید سرانجام حرفش، دیر یا زود، زده شود، می‌رسد: بحث شیرین و همیشه‌باز کالری و رژیم و لاغر شدن و این را فقط یکی از دخترها، که من بی‌نهایت دوستش دارم، و در این شش ماه نصف شده، می‌تواند ببندد؛ می‌پرسند که مریم چقدر خوب شدی!؟ چه رژیمی گرفتی؟ پیش کی می‌ری؟   -رژیم مریم! ورزش می‌کنم. لذت می‌برم از پاسخ او و سرخ شدن بقیه؛ هرچند که این، گذرا باشد؛ حداکثر تا بار دیگری که مریم‌ی را ببیند و می‌دانم که این، گذراست.

...یکی با چشمان اشک‌آلود سلامم می‌کند. دلتنگ‌تر از آن است که نبوسدم و در آغوش نگیرد و من در او دنبال کسی می‌گردم که بارها، بی که من خواسته باشم خواسته که کاری را برایم انجام دهد و هر بار هم از یاد برده است. این دو، هیچ ربطی به هم ندارند...

 کسی سراغم می‌آید که خبر فیلمی را بگیرد که من، وقتی در مهمانی‌ای، گرفته‌ام و هنوز به کسی نداده‌ام. سه سال پیش هم سراغش را گرفته بود. می‌گویم که همراه نیاورده‌ام. می‌گوید آیا خانه هستم که این یکی دو روزه مزاحم بشود برای گرفتنش. می‌گویم بله؛ صبح زود تا دیروقت شب؛ هر ساعتی که بخواهد. می‌گوید که زنگ می‌زند و حتما می‌آید و می‌دانم که نمی‌آید؛ چون تلفن مرا ندارد؛ چون دفترچه‌اش را گم کرده.  از کسی می‌گیرد؟ نه؛ این کار وقت و زحمت زیادی می‌برد و این جماعت، گرفتارتر از آن هستند که وقت انجامش را داشته باشند، حتی اگر دنیایی شور و شوق برای آن نشان بدهند. خیلی بدبینانه نگاه می‌کنم؟ نه، برای این شور و شوق، سه سال، خیلی زیاد است. یک بار که به اصرار بسیار فراوان سه چهار نفر آن‌ها که به خانه‌ام آمده بودند، فیلم را گذاشتم ببینند، بیشتر از بیست دقیقه‌ی آن را نتوانستند تاب بیاورند؛ رضا! رد کن بره جلو ببینیم دیگه چه خبره و در بقیه‌ی فیلم هم خبری نبود؛ هیچ، جز این که این آدم‌ها حوصله‌ی خودشان را هم نداشتند. سه سال، زمان زیادی است؛ باور کنید.

مهمانی تمام شده و من از دیدن همه‌ی این آدم‌ها خوشحالم. هرچه باشد، این‌ها همه ایرانی‌اند و من هم. مهمانی تمام شده و من چه کیفی می‌برم از سر کار گذاشتن این پسرک که همیشه خودش را می‌گیرد؛ شده که دو روز تمام کسی را به بهانه‌ای واهی، خانه‌نشین کرده باشید، نه؟

 

 



   1      2    >>