باز هم ستارهها بیشمارترند
و ما هنوز میشماریم
داشتن را و نداشتن را
آمدن را و رفتن را
زندگی نجوم نبود
و ما منجم زیستیم
و ستارهها همچنان بیشمار ماندند
و ما هر یک عددی شدیم
و به ستارهای آویختیم
پرادیپ اوماشانکار
محمود کیانوش
باز هم ستارهها بیشمارترند
و ما هنوز میشماریم
داشتن را و نداشتن را
آمدن را و رفتن را
زندگی نجوم نبود
و ما منجم زیستیم
و ستارهها همچنان بیشمار ماندند
و ما هر یک عددی شدیم
و به ستارهای آویختیم
پرادیپ اوماشانکار
محمود کیانوش
فیلم «پیرو خله» از گدار که اینجا میتوانید مشخصاتی از آن را ببینید:
http://www.imdb.com/title/tt0059592
و کتاب:
زنده باد مرگ (بعل بابل)، فرناندو آرابال، م. کاشیگر، چاپ اول، نشر فردا، ۱۳۷۹، قطع پالتویی، ۱۱۳ صفحه
امروز جای چیزی برای خواندن، برای شنیدن، چیزی هست؛ میشنوید؟
http://www.esnips.com/doc/7540e384-66af-4ca8-b1ad-e1e51d4fcd63/taraaneye-aanke-mipendaasht.mp3
شده است که هیچگاه به بردباری بیندیشید؟ منظورم؟ خوب منظورم واژهی بردباری است؛ همین واژهی دو (یا شاید هم سه)تکه، با همین چند حرف «ب»، «ر»، «د»، «ا» و «ی»؛ همین واژه که کمکم در حال کنار رفتن از زبان ماست و حالا به جای آن، فقط تحمل را میشنویم... خوب اگر کمی به بردباری فکر کردید، به تحمل هم فکر کنید و ارتباط ایندو. بعد هم اگر خواستید، میتوانید جنبههای روانشناسی قضیه را وارد ماجرا کنید. چه ربطی دارد؟ خوب...
سروش به مناسبت ماه مبارک رمضان تخفیف گذاشته رو کتاباش؛ یکی دو بار که رد شده بودم، بسته بود. دیروز پریروزا که از سر کار میاومدم، فکر کردم تو یکی دو تا کتابفروشی دیگه بچرخم تا اونجا باز شه و باز شده بود. یه نیمساعتی هم اونجا چرخیدم بین کتابا و یه خرده هم بالاپایین کردم که چیو بردارم، چیو الان نمیخوام، چیو چون تخفیف داره بردارم... وقتی رفتم حساب کنم، خانمه یه صد تومنی ازم خواست که یه دویست تومنی پس بده. با حسابی که من کرده بودم، جور درنمیاومد؛ پرسیدم که چقدر شد؛ گفت. و دیدم همون قیمت پشت جلده. گفتم مگه تخفیف ندارین. اونم یه جوری نگام کرد که: مگه سواد نداری؛ زدیم تخفیف از افطار تا سحر!
شما اگه جای من بودین، چی میگفتین بهش؛ منظورم فقط صندوقدار نیست. من که فقط نگاش کردم.
مردی بود که هی خواستگاری دختری میرفت و میگفت: دخترتونو به من بدین،...
در مورد نقطهچینا و جملهی کامل مرد دربارهی فلسفهی ازدواجش، ورسیونهای مختلفی وجود داره و گذاشتن نقطهچینا صرفا به دلیل پرورش تخیل خواننده است و هیچ ربطی هم به عفت کلام، خودسانسوری یا هیچ چیز دیگه نداره؛ اگرم فکر میکنین راستشو نمیگم...خوب اصلا حالا که شما هم فکراتونو کردین، بذارین یه نمونهاش رو هم من کامل کنم:
دخترتونو به من بدین، بزنمش زمین! (این، ورسیون یه همکار فوقالعاده مذهبی منه که وقت عروسیش میگفت: «دیگه میخوام بزنمش زمین و کارو تموم کنم»؛ با غرور فراوان و بیاحساس هیچگونه شرم ظاهرا متوقع از همچین آدمایی). پرت نشیم؛ میرفت و اینجوری میگفت و اطرافیان دختر هم، بنا به دلایل مقتضی، با کتک حسابی بیرون مینداختنش ولی مرد از رو نمیرفت و دوباره چند وقت بعد، با همون فلسفه جلو میرفت تا اینکه رسما بهش گفتن که بابا این مزخرفات چیه تو میگی؟ با اینجور حرف زدن که کسی به تو زن نمیده. گفت: خوب راست میگم؛ همینه دیگه، مگه چیز دیگهای هم هست!؟ گفتن: این، راهش نیست؛ تو باید بگی: اومدم که اگه لیاقتشو داشته باشم، افتخار بدین و منو به غلامی قبول کنین!
چه دردسر بدم که این بار استغلام کرد و پذیرفته شد و رسما عنوان دامادی گرفت...
چند وقتی از عروسیشون که گذشت، اطرافیان عروس پیشش اومدن و گفتن: بابا این چه زندگیایه تو راه انداختی؟ گفت: مگه چی شده؟ عروس، گشنه مونده؟ گفتن: نه؛ فقط که غذا نیست؛ چیزای دیگهای هم هست. گفت: بیلباس مونده؟ گفتن: نه بابا؛ فقط که لباس نیست؛ چیزای دیگهای هم هست. گفت: تفریح و مسافرت نداره؟ گفتن: فقط که تفریح و اینا نیست که؛ چیزای دیگهای هم هست. گفت: پس مشکل چیه؟ گفتن: تو باهاش نمیخوابی. گفت: خوب بابا من که از اول میگفتم اصل کاری همینه، شما قبول نمیکردین!
چقدر از این اصل کاریها داریم که روشونو با چیزای دیگه پوشوندیم؟ ...
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
من آب آب و باغ باغم ای جان هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا درآ زوتر که تا کشتی برانم
...
پیرزن دهاتی بلغاری، ورم مفاصل دارد و تنها گاوش را میفروشد تا پولی تهیه کند و بیاید به بیمارستان مجهز دانشگاه در صوفیه. در اینجا پروفسور متخصص او را میبیند و معاینه میکند؛ مرضش را مورد بسیار جالبی تشخیص میدهد و به عنوان نمونهی قابلتوجه از یک مورد خاص از این بیماری به سایر اطبا و دانشجویان پزشکی نشان می دهد. او نهتنها طرز شناسایی این بیماری و علائم و تشخیص آن را توضیح میدهد بلکه مراحل درمان را نیز به نحو کامل تشریح میکند. پیش از این که پیرزن به دهکدهی خود برگردد، نسخهای به وی داده میشود و خود پروفسور مراحل و نکات درمان را با جزئیات کامل، در کمال مهربانی و حوصله، برایش توضیح میدهد. بیمار از این همه دانش و تخصص تحت تاثیر قرار میگیرد و احساس امتنان خود را نسبت به دکتر معالجش ابراز میکند که ترجمهی آن از زبان بلغاری، چیزی شبیه این است: «وای شما چه ماه هستید پروفسور!». اما پیرزن هیچوقت نسخهاش را نمیپیچد؛ اولا دیگر پولش تمام شده و در دهکده هم داروخانهای وجود ندارد. ثانیا او هرگز دلش نمیآید چنین نسخهی نازنین و پرخاطرهای را از دست بدهد! ثالثا او وسائل لازم فیزیوتراپی و هیدروتراپی و غیره و حتی رژیم غذایی مخصوص را ندارد. بنابراین زندگیش را کمافیالسابق ادامه میدهد؛ با همان دردها و همان ورم فلجکننده. اما حالا خوشحال است؛ چون می تواند بنشیند و برای همه از نسخهای که جناب پروفسور در دانشگاه صوفیه به او داده بود تعریف کند و هر شب هم ضمن دعا از آن مرد نیکوکار سپاسگزار باشد.
چند سال بعد، پروفسور سر راه خود برای عیادت یک بیمار متنفذ و پرمدعا با ذهنی آشفته از دهکده رد میشود. وقتی که پیرزن به سوی پروفسور میشتابد و دست او را میبوسد و به خاطر کمکها و توصیههایی که او سالها پیش به او کرده بود هزاران تشکر میکند، پروفسور او را به یاد میآورد؛ از تقدیر و سپاسهای پیرزن به وجد میآید و بخصوص خوشحال میشود که میشنود معالجهاش بسیار موثر واقع شده است؛ در واقع آنچنان تحت تاثیر این قدردانیها قرار میگیرد که متوجه نمیشود که پیرزن هنوز مثل سابق علیل و دردمند است و نمیتواند درست راه برود.
این بخشی -ونام یکی از بازیها-ست از کتاب بازیها از اریک برن و با برگردان اسماعیل فصیح؛ بازیهایی اجتماعی-روانی که هر روزه، نه در اینجا که در بیرون از اینجا!، در میان مردم جریان دارد. بازیهایی بسیار کلیشهای و پرکاربرد و گاهی حسابنشده یا فکرنشده که از اعماق ناخودآگاه بیرون میآیند ولی هیچگاه بهطور جدی مورد بررسی واقع نشده و نمیشوند. شاید شنیدن نام چند بازی شما را به خواندن یا لااقل دیدن کتاب ترغیب کند:
من فقیر حقیر، اگه واسه خاطر تو نبود، ببین حالا چه کار کردی، حالا گیرت آوردم پدرسگ، کاش بتونی جلومو بگیری، من که به تو گفتم و ...
در پی تشریح هر بازی، تحلیلهای اجتماعی، بالینی و آنتیتز آن نیز آمده است که پس از خرید بیبروبرگردتان! از خواندن آن لذت خواهید برد.
کتاب را نشر البرز بارها به چاپ رسانده است.
پینوشت: نویسنده، مسئولیت کامل مقبول نیفتادن احتمالی کتاب را، به دلیل نوشتن این یادداشت پس از تماشای ۵۰۰ پیدار تلویزیونی در یک سئانس ۲ ساعتهی مهمانی، میپذیرد.
آدرین اخم نکن
برگرد
آدرین اخم نکن
برگرد
گلولهبرفی را
که زمستان گذشته
در شامونی
به سویم انداختی
نگه داشتهام
روی بخاری است
کنار تاج عروسی
مرحومهمادر بیچارهام
که پدر مرحومم
او را به قتل رساند
خودش هم
در یکی از روزهای غمانگیز زمستانی
یا بهاری
اعدام شد...
قبول دارم که خطا کردهام
و سالیان دراز
به خانه
بازنگشتهام
قبول میکنم که خطا کردهام
سگ را زیاد کتک میزدم
اما تو را خیلی دوست داشتم...
آدرین اخم نکن
برگرد
تکهحصیر
-سگ کوچولوی تو راـ
که هفتهی گذشته مرد
نگه داشتهام
در یخچال است
و اغلب وقتی درش را باز میکنم
تا آبجو بردارم
حیوان مردهی بینوا را میبینم
چقدر مایوس میشوم
اگرچه خودم
شبی که به انتظار تو بودم
برای وقتگذارنی او را کشتم...
آدرین اخم نکن
برگرد
پریروز
به خاطر تو
خودم را از برج سنژاک به زیر انداختم
دیروز مرا
در قبرستان خوشگلی به خاک سپردند
و من در فکر تو بودم
و امشب به همان آپارتمانی
که موقع زنده بودنم
تو در آن برهنه راه میرفتی
برگشتهام
و در انتظار تو هستم...
آدرین اخم نکن
برگرد
قبول میکنم که خطا کردهام
سالهای زیادی
از خانه دور بودم
قبول میکنم که خطا کارم
اغلب سگ را کتک میزدم
اما تو را خیلی دوست داشتم...
آدرین اخم نکن
برگرد
ژاک پرور
ص مهریار
نقاش
تصویر دخترش را میکشید
اما دختر
مانند نور ماه
از پرده گریخت.
نقاش خواست
تصویر پسرانش را بکشد
اما باغها را نقاشی کرد
و در میان آنها یک بلبل
و دوستانش یکصدا فریاد کردند:
ما از این رفتار سر در نمیآوریم
آنوقت چون آنها
نتوانسته بودند بشناسندش
بر آن شد تا تصویر خودش را بکشد.
و از میان تاریکیها روشنائی سر کشید...
و همه فریاد کردند:
این که مائیم.
لئونید مارتینوف
قاسم صنعوی
من دعوت شده بودم. تو مرا دعوت کرده بودی به خانهای که تو در آن بودی و مینو و صبا و نپرس مینو کیست؛ من هم نمیدانم.
در خانهی قدیمی تو بودم، در میان باغ و وقتی از خانهای قدیمی حرف میزنم، گمان مبر که منظورم خانهای است در حال فرو ریختن؛ نه، حرف خانهای است نو، و نه مثل خانههای امروزی. خانهای نه در دنیای اکنون ما؛ مایی در خانهای در هفتاد، هشتاد یا صد سال پیش.
تو بودی و صبا و مینو و من که آمدم و دیگران که کمکم آمدند. دیگران که من نشناختمشان و تو هم. تو فقط تقسیمشان کردی؛ با گروههای خونیشان؛ نه، نه، A و B و O و اینها نه؛ تو با اعداد تقسیمشان میکردی چون کودکی در بازی: ۲، ۲، ۴، ۵، ۲ و ۳،۳ ، ۳،۳، ۷، ۵، ۱...من همیشه گمان برده بودم که همینند؛ چهار گروه و حالا میدیدم که چه بسیارند.
مهمان تو بودم من و تو مرا به دیدن درختان باغ برده بودی که عطر برنج، آمیخته به بوی تو، همهی فاصلهی میان برگهاشان را پوشانده بود و تو هنوز میشمردی: ۵، ۲، ۱ و من به لبهایت خیره بودم که بیاحساسی تکان میخورد و باغ پر شد از اعداد؛ ۱ تا ۷. تو سفید پوشیده بودی میان سبزی باغ و لبهایت هنوز تکان میخورد و من چرا نیندیشیدم که شاید از سرما بود که لبانت تکان میخورد. لباس تو نازک و سفید بود بهسان سالها پیش و تو میلرزیدی. دستانت با آن رگان آبی پیدا، برای چیدن برگی از اقاقی بالا و بالاتر رفت و آن را از خود خورشید چید. دوباره که دیدمت، لبانت از تکان خوردن بازایستاده بود و من از یاد برده بودم که چه وقت تو را دیده بودم و آیا هیچگاه تو را دیده بودم؟...
من دعوت شده بودم و وقتی آمدم مینو گفت که رفتهای. گفت که بودی ولی رفتی، سراپا سرخپوش با لباس بلندی که روی زمین کشیده میشد. مینو! مینو! او مرا... مینو!...او هم نبود. میان ویرانهی خاکستری طبقهی ششم ساختمانی بودم زیر یک پل که از آن هیچ چیز دیده نمیشد حتی نوک پربرف دماوند که همیشه، هر جا که بودی، خودنمایی میکرد.
...
ای خواهر همهی سوختگی و گسیختگی
از سلامی
چنان بدرخش
که جز طلایهی قهرآمیختهی گندمها
بوئی نماند
...
محمد رضا اصلانی