در وعدههای خیالیام
هرگز نباید مرا انتظار کشید.
«آراگون»
تو باز آمده بودی.
در رایحهی آبیرنگ شهرها و سپیدهدم، در ساعات نخستین ترن و نخستین قهوه.
خدای من، چه یکنواخت!
تو «اوما»۱ میخری، به روی باران سرد و ملایم، ملایم و خسته، لبخند میزنی.
تو وارد میشوی.
مانتویت را میکنی، مثل یک سگ خیس، مثل گیاه لگدشدهای خودت را می تکانی.
نخستین صبحی است که رسیده، نخستین قهوهای است که آمده.
باز هم در ویتنام جنگ است.
رایحهی شهر در آنجا باید سرخ باشد.
تو باز آمده بودی.
مطمئنا بیآنکه خبر بدهی، مطمئنا بدون دلیل.
تو عوض نشده بودی. اما چشمهایت کمی بزرگتر، و صدایت کمی دورافتادهتر بود.
در آیینه، در جلو، تو جای میگرفتی.
هنوز هم در ویتنام جنگ برپاست.
تو میگویی:
-هیچوقت تمام نمیشود؟
-نه.
-به من صبح به خیر نمیگویی؟
-چرا. صبح به خیر.
-مرا نمیبوسی؟
تو را میبوسم.
همیشه همین طور است...
نه، من غافلگیر نشدهام. مدتهاست میدانم که هر کاری را میتوان از تو انتظار داشت. همیشه یکنواخت است. مدتهاست که دیگر از تو هیچ انتظاری ندارم. هیچ، مگر همین حرکت قطعی، همین حرکتی که میدانم از تو سرخواهد زد، و هر بار بهتر از گذشته. همین کار، یا یکی دیگر.
ولی دوستش داشتم که آنجا باشد، زیبا باشد و آمده باشد، سنی را که دارد داشته باشد و نامی را که دارد و تصویری از مرا -اینقدر آشفته وغلط- که تو میگویی مدام به آن میخورم و باز میگردم. دوستش داشتم برای داشتن این صدا، و برای این که به من بگوید زندگی طولانی است و بیرون هوا سرد است، برای او خیلی سرد است، گل فراوانی وجود دارد، و بهتر بود که پوتین به پا میکرد.
به همان هنگام که او را دوست داشتم، خود را در آیینهها نگاه میکردم. این نخستین قهوه نبود. ولی این سیگار حقیقتا آخرین سیگار است. از هنگامی که این آخرین سیگار است، تو هنوز درنیافتهای. میگویی: «باید کمی مراقب میماندیم». میگویم: «بله. مطمئنا. ولی هیچگاه معلوم نیست مراقب چه چیز. مراقب چه کس».
تو میگویی: «چرا. معلوم است».
تو از چه حرف می زدی؟
آری. بهتر بود پوتین به پا میکردی. چون کمتر میلغزید.
نباید از او پرسید چرا بازگشته. اگر بپرسید، جواب میدهد: «اوه! همینطوری!». آن وقت من هم میگویم: «همیشه تو هر کاری را همینطوری میکنی؟» و او جواب میدهد: «بله. تو مگر نمیکنی؟».
-چرا برگشتهای؟
-اوه! همینطوری.
متوجهی؟ همه چیز قبلا گفته شده. مدتهای زیادی است که ما همه چیز را گفتهایم.
تو باز آمده بودی، گویی که به دام عبارات معلق افتاده باشی.
-این وضع در آنجا ادامه خواهد داشت؟
-مشروط است.
-به ما؟
-بله. به ما هم.
این یکی، دست کم، برایمان باز میماند. در آن دیار، آنها میمیرند تا سکوت ما را بشکنند.
-دوستت دارم.
-دوستت دارم.
-بله. میخواهی چه به تو بگویم؟
-هیچ. بالاخره...
هیچ.
نباید. دیگر نباید مانند گذشته از او خواست که از ما حرف بزند. چون خواهد گفت: «ما؟ مایی وجود ندارد. تو خوب میدانی».
من خواهم گفت: «بله. میدانم. مایی وجود ندارد. احمقانه است». «نه». «احمقانه است که همینطوری باشد».
«نه». همین طوری است.
-مایی وجود ندارد. حق با توست.
-چی؟
-هیچ.
پس چه موقع یاد خواهیم گرفت که دیگر هیچگاه بازنگردیم؟
او باز آمده بود تا قیافهای را که همیشه در آیینهها مییابم ببیند و در درستم لرزش ایام را بهتر بخواند. به همان صورت که رفته بود، باز آمده بود: برای آنکه گذشت ایام را ببیند. صحبت ما از ویتنام تمام نشده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- روزنامهی اومانیته
پیر پوشمور
قاسم صنعوی