30 شهریور 1385 - 21:16

 

  کارلوس فوئنتس               

 

دیروز گذشته است، فردا نیامده است

امروز گریزی بی‌پایان دارد

من، ‌من بودم هستم، من خواهم بود هستم، من خسته‌ام هستم.

 

               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

              ژول میشله                      

            

مرد به شکار می‌رود و می‌ستیزد.

زن دسیسه می‌چیند و خیال می‌بافد،

او مادر وهم است،

مادر خدایان،

چشمی نهان‌بین دارد،

پر و بالی که توان پرواز به بی‌کران تخیل می‌بخشدش،

خدایان همچون مردانند:

بر سینه‌ی زنی

زاده می‌شوند و می‌میرند.

 



28 شهریور 1385 - 23:11

در وعده‌های خیالی‌ام

هرگز نباید مرا انتظار کشید.

«آراگون»

 

تو باز آمده بودی.

در رایحه‌ی آبی‌رنگ شهرها و سپیده‌دم،‌ در ساعات نخستین ترن و نخستین قهوه.

خدای من، چه یکنواخت!

تو «اوما»۱  می‌خری، به روی باران سرد و ملایم، ملایم و خسته،‌ لبخند می‌زنی.

تو وارد می‌شوی.

مانتویت را می‌کنی، مثل یک سگ خیس، ‌مثل گیاه لگدشده‌ای خودت را می تکانی.

نخستین صبحی است که رسیده، نخستین قهوه‌ای است که آمده.

باز هم در ویتنام جنگ است.

رایحه‌ی شهر در آنجا باید سرخ باشد.

تو باز آمده بودی.

مطمئنا بی‌آن‌که خبر بدهی، ‌مطمئنا بدون دلیل.

تو عوض نشده بودی. اما چشم‌هایت کمی بزرگ‌تر، و صدایت کمی دورافتاده‌تر بود.

در آیینه، در جلو،‌ تو جای می‌گرفتی.

هنوز هم در ویتنام جنگ برپاست.

تو می‌گویی:

-هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؟

-نه.

-به من صبح به خیر نمی‌گویی؟

-چرا. صبح به خیر.

 -مرا نمی‌بوسی؟

تو را می‌بوسم.

همیشه همین طور است...

نه،‌ من غافلگیر نشده‌ام. مدت‌هاست می‌دانم که هر کاری را می‌توان از تو انتظار داشت. همیشه یکنواخت است. مدت‌هاست که دیگر از تو هیچ انتظاری ندارم. هیچ، مگر همین حرکت قطعی، همین حرکتی که می‌دانم از تو سرخواهد زد،‌ و هر بار بهتر از گذشته. همین کار،‌ یا یکی دیگر.

ولی دوستش داشتم که ‌آنجا باشد،‌ زیبا باشد و آمده باشد، سنی را که دارد داشته باشد و نامی را که دارد و تصویری از مرا -این‌قدر آشفته وغلط- که تو می‌گویی مدام به آن می‌خورم و باز می‌گردم. دوستش داشتم برای داشتن این صدا، و برای این که به من بگوید زندگی طولانی است و بیرون هوا سرد است، برای او خیلی سرد است، گل فراوانی وجود دارد، و بهتر بود که پوتین به پا می‌کرد.

به همان هنگام که او را دوست داشتم، خود را در آیینه‌ها نگاه می‌کردم. این نخستین قهوه نبود. ولی این سیگار حقیقتا آخرین سیگار است. از هنگامی که این آخرین سیگار است، تو هنوز درنیافته‌ای. می‌گویی: «باید کمی مراقب می‌ماندیم». می‌گویم: «بله. مطمئنا. ولی هیچ‌گاه معلوم نیست مراقب چه چیز. مراقب چه کس».

تو می‌گویی:‌ «چرا. معلوم است».

تو از چه حرف می زدی؟

آری. بهتر بود پوتین به پا می‌کردی. چون کم‌تر می‌لغزید.

نباید از او پرسید چرا بازگشته. اگر بپرسید، جواب می‌دهد: «اوه! همین‌طوری!». آن وقت من هم می‌گویم: «همیشه تو هر کاری را همین‌طوری می‌کنی؟» و  او جواب می‌دهد: «بله. تو مگر نمی‌کنی؟».

-چرا برگشته‌ای؟

-اوه! همین‌طوری.

متوجهی؟ همه چیز قبلا گفته شده. مدت‌های زیادی است که ما همه چیز را گفته‌ایم.

تو باز آمده بودی، گویی که به دام عبارات معلق افتاده باشی.

-این وضع در آنجا ادامه خواهد داشت؟

-مشروط است.

-به ما؟

-بله. به ما هم.

این یکی، ‌دست کم،‌ برایمان باز می‌ماند. در آن دیار، آن‌ها می‌میرند تا سکوت ما را بشکنند.

-دوستت دارم.

-دوستت دارم.

-بله. می‌خواهی چه به تو بگویم؟

-هیچ. بالاخره...

هیچ.

نباید. دیگر نباید مانند گذشته از او خواست که از ما حرف بزند. چون خواهد گفت:‌ «ما؟ مایی وجود ندارد. تو خوب می‌دانی».

من خواهم گفت: «بله. می‌دانم. مایی وجود ندارد. احمقانه است». «نه». «احمقانه است که همین‌طوری باشد».

«نه». همین طوری است.

-مایی وجود ندارد. حق با توست.

-چی؟

-هیچ.

پس چه موقع یاد خواهیم گرفت که دیگر هیچ‌گاه بازنگردیم؟

او باز‌ آمده بود تا قیافه‌ای را که همیشه در آیینه‌ها می‌یابم ببیند و در درستم لرزش ایام را بهتر بخواند. به همان صورت که رفته بود، باز آمده بود: برای آن‌که گذشت ایام را ببیند. صحبت ما از ویتنام تمام نشده بود.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ۱- روزنامه‌ی اومانیته

 

 

                   پیر پوشمور

                  قاسم صنعوی



28 شهریور 1385 - 22:18

 

جلوی در کارخانه

کارگر ناگهان ایستاد

هوای خوش گوشه‌ی کت او را کشید

و چون رو برگرداند

و به خورشید نگاه کرد

که تمام‌سرخ و تمام‌گرد

در آسمان سربی خود لبخند می‌زد

چشمک زد

خیلی خودمانی

بگو ببینم رفیق خورشید

فکر نمی‌کنی که

احمقانه است

چنین روزی را به یک رئیس دادن؟

 

 

                 ژاک پرور

                 لیلی گلستان



28 شهریور 1385 - 00:46

 

  

همه را در دل من راه نیست

کاج‌ها و نیزار کوچک دوستان من

بادهای پاییزی را از دیوار شرقی راهی نی

غرب خانه جولانگاه باد

مرا چنگی؛ تنبل از نواختن

مرا کتاب‌هایی است؛ بی‌حوصله از خواندن

تمام روز دلم را آرامشی است و آرزویی نی.

چرا خانه را بزرگتر کنم؟

اتاقی برای تنی کافی است

چند پیمانه برنج برای خوردن؟

«وظیفه» مرا بس

مرا نه یارای پرورش توت و نه کشت برنج

«وظیفه» قوت و پوشاک مرا کافی است

چنین که منم چرا باید ناراضی باشم؟

 

 

                 بوجو ای

                باجلان فرخی



26 شهریور 1385 - 20:54

 

پاییز می‌آید و «شبْ یک، شبْ دو» باز مرا به خود می‌خواند. پاییز این چند ساله، پیش از هر چیز و بیش از هر چیز، «شب یک، شب دو» را با خود آورده است. پاییز آمده و در خنکای مورمور کننده‌ی آن، در فاصله‌ی افتادن برگ‌هایش، که تا رسیدن هر یک به زمین،‌  هزار روز می‌گذرد، ‌در ذهن من «جنگلک ساعی»، «بازی»،‌ «خانه‌ی فردا»،‌ «خیابان شرق» و هزار چیز دیگر است که چرخ می‌خورد؛ می‌پیچند و می‌ریزند و باز می‌شوند و می‌گریزند و بازمی‌آیند. گویی بی جنگلک ساعی پاییز را معنایی نیست؛ بی جنگلک ساعی، پاییز غریبه‌ای را می‌ماند که خیره می‌نگردت، می‌ماند... و می‌گذرد؛ خشک و خاموش و سترون؛ بی که بشناسیش؛‌ بی که بشناسدت...

 

 

  «شب یک، شب دو» از شاهکارهای رمان فارسی است که چون خود فرسی،‌ حتی در میان قشر کتابخوان حرفه‌ای نیز ناشناخته مانده است. بهمن فرسی این کتاب را در اوایل دهه‌ی پنجاه نوشته و کاری درخور نام در ادبیات فارسی بر جای نهاده است.

فرم روایت در این رمان شاید نخستین چیزی باشد که جلب نظر می‌کند. فرسی برای بیان عشق و سرگشتگی و تنهایی شخصیت‌هایش، بی‌اعتنا به همه‌ی قالب‌های موجود، آمیزه‌ای از نقطه‌دیدهای مختلف ارائه کرده است. داستان به ظاهر از دید اول شخص بازگو می‌شود؛ ماییم و راوی و سیلانات ذهنی او. ولی دانای کل و راوی نظاره‌گر نیز به تناوب می‌آیند و می‌روند و هستند و پدیده‌ی دیگری که در این میان در نوع روایت رخ می‌دهد،‌ بازخوانی نامه‌های کسی است از دید راوی اول‌شخص -نه بازخوانی صرف به معنی روخوانی؛ ‌اینجا هم ذهن خلاق فرسی بیکار ننشسته؛ او حتی خوانش نامه‌ها را نیز، به هم ریخته است:

«بیست/دوازده/شصت و پنج، زاوش خیلی خیلی عزیزت... دو هفته است که از منزل قدیم اسباب‌کشی کرده‌اید،...

کتاب «عروسک‌ها در اوقات دزدکی» چند روز پیش به دستت رسید. ممنونی که من کتابم را برایت فرستاده‌ام. حالت تعریفی ندارد. سنگین و بی‌جوصله هستی...

«و در اولین فرصت باز هم برایم خواهی نوشت -ودیگر؟- قربان تو، بی‌بی.

همه‌ی «شب یک، شب دو» بازخوانی یادداشت‌ها و نامه‌هایی است بدون ترتیب تاریخی یا بدون تاریخ و به این گونه، فرسی، بهترین قالب برای به هم ریختن روند پیوسته‌ی زمان، از گذشته تا آینده را بر‌گزیده و زمینه را برای بروز همه گونه خلاقیت در این به هم ریختگی آماده ساخته است (شاید برخی از ما اکنون، با تدوین در سینما، برای به هم ریختن زمان آشناتر باشیم؛ می‌توانید مقایسه‌ای از این دو داشته باشید).

فرسی به کلمات مسلط است؛ آن‌ها را کاملا در اختیار دارد؛ به هر سو که بخواهد می‌راندشان؛‌ می‌برد و می‌آوردشان؛ به یوغ می‌کشد و بر جا می‌نشاندشان. زبان فرسی جاری است؛ کلمات چون آبشاری کوچک به ذهن می‌ریزند و روان می‌شوند (این جاری بودن، در لحظات جاری شدن زاوش و بی‌بی در هم، به بهترین شکل نمود می‌یابد و  حس می‌شود.)

رمان، در جاهایی، دشنام‌هایی عریان در خود دارد که برخلاف نمونه‌های دیگر آن در ادبیات فارسی، به آ‌ن «تپانده ‌نشده‌اند». هیچ یک آن‌ها صرفا به این دلیل که «چیزی» باید گفته می‌شده‌، آورده نشده‌اند و همه، درست، در جای خود نشسته‌اند. تصور رمان بدون این دشنام‌ها،‌ دشوار می‌نماید.

تصویرسازی‌های بسیار قوی از دیگر نکات مثبت کار فرسی است و او با قرار دادن آن در کنار (یا در قالب فرم و محتوای رمان) و روانی گفتار، خواننده را به‌سادگی با خود همراه می‌کند، صورت او را با خنکای نوازشگر آب آشنا می‌کند و سپس سر او را آرام آ‌رام به زیر آب فرو می‌برد و بی‌نفسی، تا انجام، همراه با لذتی دردناک و سرخوشانه آن زیر نگه می‌دارد.

دنیای آدم‌های «شب یک، شب دو»،‌ در کمتر نوشته‌ی فارسی دیگری به چشم می‌خورد؛ فرسی در اینجا به طور خاص به طبقه‌ی نسبتا مرفه جامعه و دل‌مشغولی‌های آنان پرداخته -کاری که در جایی و با وسیله‌ای دیگر،‌ کار « آنتونیونی» بوده است. (راستی آیا پس از این همه سال‌ها، هنوز هم «بی‌تفاوتی در برابر عامه‌ی مردم» و «ادبیات توده‌ها» جایی دارند!؟)

فرسی در جای‌جای متن سخن خود را بی‌پرده و روشن بیان می‌کند و بسیاری از دغدغه‌های ذهنی خود و اطرافش را به‌زیبایی بیرون می‌ریزد:

درست است، این زمانه، ‌و این زیست، و این آدمیزاد، ما را طوری بار می‌‌آورند که هرگز نتوانیم فعل‌های یکرو و خالصی برای بیان کارهایمان به کارببریم. به ما، ‌ناراضی نیستم، و راضی هستم، یاد نمی‌دهند. به ما، ناراضی نیستم، یاد می‌دهند که معنی آن، ‌راضی نیستم،‌ است. فرار از این زبان بازاری و موذی و پلید یا جنگیدن با آ‌ن اصلا آسان نیست. ولی اگر تسلیم این زبان باشیم دیگر هیچیم. بنابراین به تو توصیه می‌کنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و ناراضی بودن را بگویی و بنویسی

..دیگر تو مرا می‌بردی. چقدر نشستم  و چه با هم گفتیم واقعا یادم نیست. من فقط صدا می‌شنیدم . صدایی دور. گاهی جواب می‌دادم. جوابی گنگ از ته چاه. و نگاه می‌کردم. نگاهی بی قصد و مقصد. و تو را بیشتر برهنه می‌دیدم. کسی این را نخواهد فهمید. ما برهنه شدیم و  آغاز کردیم. میان من و تو وقتی برهنه نیستیم همه چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز می‌کنیم، بعدا می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن شویم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آن‌ها پوشیده آغاز می‌کنند، ‌سال‌ها پوشیده ادامه می‌دهند،‌ و همین که برهنه می‌شوند همه چیز تمام می‌شود. یا این که برهنه آغاز می کنند، ‌اما آغازی میانشان روی نمی‌دهد. آن وقت هر کس لباس خودش را می‌پوشد و هر کدام به راه خود می‌روند،...

و این‌ها همه گاهی سبب می‌شوند که از یاد ببریم که این رمان در فضای ابتدای دهه‌ی پنجاه نوشته شده است.

از «شب یک، شب دو» بسیار می‌توان گفت؛  می‌سپاریمش به ذهنی آماده‌تر. این فقط گشایشی است... «شب یک، شب دو» برای خواندن همیشه دیر است و با این همه زود؛ بخوانید و یادی کنید از بهمن فرسی، در کنار همه‌ی نام‌هایی که می‌شناسید و اطرافمان را گرفته‌اند؛ ‌همه‌ی نام‌هایی که با هیاهوها در گوش‌هایمان جای گرفته‌اند. راستی چرا کسی یادی از فرسی نکرده و نمی‌کند؟ 

 



25 شهریور 1385 - 21:33

 

اتو را به برق می‌زنم و میان انبوه لباس‌های شسته‌ی روی هم، دنبال چیزی می‌گردم؛ چیزی مناسب محل کار. مناسب محل کار... چیزی مناسب محل کار!!؟ محل کار؟ کار!؟ من کی دنبال کار گشتم؟ کی کارم را شروع کردم؟ کی بزرگ شدم من؟...

روی انبوه لباس‌های شسته دراز می‌کشم. دلم می‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد هیچ نشنوم،‌ چیزی نبینم. دلم می‌خواهد دیوارها مرا در بر بگیرند و بپوشانند. سال‌هایی در آنی می‌گذرند. در انجام، چیزی بر جای نمانده  است؛‌ هیچ، جز انجام هیچ. دلم می‌خواهد دراز بکشم با ذهنی خالی‌تر از هر خالی. جان آشفته‌ام نفسی باید تازه کند. پر بکشد از میان این میله‌ها که یک‌یک به دور او فرو کرده‌ام و هر روز هم تنگ‌تر... جان آشفته‌ی من می‌خواهد به پیش‌ترک پر بکشد؛ به آ‌رامش پس از نوشتن رونویسی‌ها، به سفید برف زمستان، به خالی ظهرهای تابستان و شهر به خواب رفته در آن. به پیش‌تر؛ به غوطه خوردن‌ها در آب‌های سپید...

دیوارها با چشمان سرخ و سیاهشان به من می‌نگرند؛‌ دیوارها به من تنگ می‌گیرند و مرا از میان هم عبور می‌دهند و بازپس می‌آورند. دیوارها نام مرا آواز می‌کنند با پژواک هزارباره‌شان. دیوارها فریاد می‌کنند که همه‌ام را باخته‌ام؛ یک‌سر و چه ارزان...

 

 

 Blackbird singing in the dead of night
Take these broken wings and learn to fly
All your life
You were only waiting for this moment to arise
Blackbird singing in the dead of night
Take these sunken eyes and learn to see
All your life
You were only waiting for this moment to be free
Blackbird fly
Blackbird fly
Into the light of a dark black night
Blackbird singing in the dead of night
Take these broken wings and learn to fly
All your life
You were only waiting for this moment to arise
You were only waiting for this moment to arise
You were only waiting for this moment to arise

 



24 شهریور 1385 - 23:15

 

عادت کردیم همیشه نگران باشیم. همیشه چیزی هست که نگرانمان کند؛ ترس عبور از چراغ سبز‌ (و نه قرمز) پیاده‌رو: «نکنه راننده حواسش نباشه؟»؛ «نکنه نگهبان دانشگاه بهم گیر بده؟»؛ «نکنه چشمم که به این خانومه افتاد،‌ شوهر بدن‌سازش یهو غیرتی شه»؛ «نکنه راننده تاکسی عصبانی بشه و بگه کرایه این مسیر فلان‌قدره‌؛ تو که نداری، خوب اتوبوس سوار شو»...

یکی از دوستام که از انگلیس برگشته بود، می‌گفت: «اونجا من تنها کسیم که تو خیابون همیشه نگرانم که نکنه ماشین زیرم بگیره! بقیه، همه سرشون پایینه و بی‌ترس رد می‌شن!»

عادت کردیم که همیشه نگران باشیم؛‌ واسه همینم وقتی که از حموم می‌آم و می‌بینم که یکی از دوستام به موبایلم هم زنگ زده و هم پیغام فرستاده،‌ نگران می‌شم. بهش زنگ می‌زنم و می‌گه که بعدا بهم زنگ می‌زنه؛ بیشتر نگران می‌شم.

چند دقیقه‌ای می‌گذره و خبری نمی‌شه و دوباره زنگ می‌زنم. صداش به‌وضوح می‌لرزه. می‌گه که نزدیک خونتون بودیم (با خانمش)،‌ خواستیم ببینیم اگه هستی،‌ یه سری بهت بزنیم؛ نبودی،‌ نیروی انتظامی ما رو گرفت! به همین سادگی. (جای تیکور، کوروساوا، کیشلوفسکی و بقیه‌ خالی)

دستش پشت خانمش، رو نیمکت بوده و سرانگشتاش (فقط و فقط سرانگشتاش، هرچند که کل بحث مزخرفه) رو شونه‌ی اون و به بهانه‌ی داشتن ارتباط نامشروع و رعایت نکردن موازین اسلامی گرفتنشون. چیزی هم نداشته‌ن که اثبات کنن که زن و شوهرن (چرا همچین چیزی باید داشته باشن!؟) دوست من هم عصبانی شده و هر چی خواسته گفته. خودم همیشه می‌گم که در این مواقع باید کوتاه اومد ولی با این وجود فکر کنم اگه من هم بودم، نمی‌تونستم تحمل کنم...

بقیه‌ش خیلی مهم نیست: جر و بحث و داد و فریاد و تهدید و تحقیر و اعصاب داغون و... اصلا مهم نیست.

...عادت کردیم که همیشه نگران باشیم؛ انگار حق داریم.

 



22 شهریور 1385 - 19:09

 

پسرم، فرزند کوچکم، جامه‌ام را در چنگ می‌گیرد

می‌پرسد ‌کجا بودی؟

با کدامین کس سال‌ها و ماه‌ها

                                    برای این موهای سپید ابریشمین مسابقه داده‌ای؟

 

 

                  دو مو

                  باجلان فرخی



20 شهریور 1385 - 19:40

 

به بچه‌ها چند مساله‌ی حساب داده شده بود. یکی از آنها خیلی عجیب به نظر می‌رسید؛ مساله‌ای بود درباره‌ی شانزده بادکنک. صورت مساله این‌طور بود:

«مادری برای بچه‌اش شانزده بادکنک خرید. شش تا از بادکنک‌ها ترکید. حساب کنید چند تا  بادکنک‌ سالم باقی مانده است.»

یولیا بوریسکینا صورت مساله را خواند و با تعجب به خود گفت: «چطو می‌شه!؟ چه مامان خوبی بوده. چقدر بچه‌ش رو دوس داشته که یه‌دفه این همه بادکنک براش خریده...»

خود یولیا همیشه یک، دو و یا حداکثر سه بادکنک می‌خرید. سه تا بادکنک قرمز و زرد و آبی پررنگ و تا آن‌روز هم جایی ندیده بود که بچه‌ای شانزده تا بادکنک داشته باشد. آخر چنین بچه‌ای که شانزده تا بادکنک داشته باشد که دیگر نمی‌تواند روی زمین بند شود؛ با شانزده تا بادکنک می‌رود هوا.

یولیا مادرش را صدا زد: «مامان!»

مادر از آشپزخانه جواب داد: «بله، چی شده یولیا جان؟»

- تو که نمی‌تونی شونزده تا بادکنک واسه من بخری، ها؟»

-شونزده تا!؟ واسه چی می‌خوای؟ نگو که می‌خوای ببری مدرسه!

یولیا آّه کشید و گفت: «خوب، نه... واسه چیز خاصی نیست؛ همین طوری گفتم.» و حس کرد که مادرش به همین دلیل او ر ا دوست ندارد و با خود تکرار کرد:‌« شیش تا از بادکنک‌ها ترکید؛ هر شیش تا با هم... شاید پسره از کنار بولوار رد می‌شده و بادکنک‌ها خورده‌ن به درخت کاج سوزنی؛ شایدم با کسی دعواش شده و وسط کتک‌کاری ترکیده‌ن. چه بد!»

مادر از گوشه‌ی در به او نگاه کرد و  گفت: «یولیا، هنوز داری تکلیفت رو انجام می‌دی؟ واقعا که خیلی کند کار می‌کنی.»

-تا حالا داشتم صورت مساله را می‌نوشتم...

مادر آمد و به صورت مساله نگاه کرد: «نمی‌تونی حل کنی؟ مساله به این سادگی رو نمی‌تونی حل کنی؟ ببین! شونزده تا بادکنک بوده، شیش تاش ترکیده...»

یولیا گفت:‌ «کیه که ندونه ده تا بادکنک مونده؟ اما آخه چرا یه‌دفه شیش تا بادکنک ترکیده و چرا تو هیش‌وقت واسه من بیشتر از دو سه تا بادکنک نمی‌خری، ولی اینجا مامانه واسه بچه‌ش شونزده تا بادکنک خریده...»

مادر با ترش‌رویی گفت: «ولی کسی درباره‌ی این چیزا از تو سوال نکرده! کافیه جواب مساله رو بنویسی، همین. تازه از کجا معلوم که شونزده تا بادکنک رو واسه یه بچه خریده باشه؛ شاید مادره پنچ تا بچه داشته، مثه همسایه‌مون، عمه‌لیوبا. ولی اگه پنچ تا بچه داشته باشه، به هر کدوم چن تا بادکنک می‌رسه؟» و بعد‌ ِ مکثی، نفسی تازه کرد و گفت: «خوب، نفری سه تا بادکنک و پنجمی هم یکی بیشتر.»

یولیا گفت: «ولی این عادلانه نیست؛ درستش این بوده که فقط پونزده تا بادکنک می‌خریده»

مادر سر خود را به میان دستانش گرفت و گفت: «دیگه حوصله‌شو ندارم.» و از اتاق زد بیرون.

یولیا شنید که مادر با پدرش تلفنی صحبت می‌کند:

-الگ، چه خوب که هنوز سر کاری. لطفا سر رات که میای خونه، شونزده تا بادکنک بخر و حالا هم نپرس چرا و واسه‌چی. خواهش می‌کنم این کارو بکن وگرنه دیوونه می‌شم.

و بدین ترتیب، یولیا بوریسکینا فردا به مدرسه نمی‌رود، نمی‌دود و جست‌و‌خیز نمی‌کند؛ بلکه نخ شانزده تا بادکنک را به دست می‌گیرد و  به هوا پرواز می‌کند.

 

 

 

        چیتاروا تامارا

         م. سجودی (با اندکی تغییر در برخی کلمات و نشانه‌گذاری‌ها و  تغییر نقل قول‌ها به صورت شکسته)

 



19 شهریور 1385 - 23:22

 

ای سینه‌ات ز آّهن

خون هزار هزار کبوتر به گردنت.

 

 

                   محمد زهری



19 شهریور 1385 - 23:21

 

شبی از شب‌ها

یاد من

           -پاورچین پاورچین-

از در خانه برون رفت،

و ندانستم کی بازآمد،

                                     و کجا بود.

آن‌قدر بو بردم

که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.

 

 

                       محمد زهری



16 شهریور 1385 - 21:54

 

ای نقش توام در چشم،

ای نام توام بر لب،

ای جان توام در دل،

پنهان به کجایی پس؟

 

 

                   حلاج

                   بیژن الهی



   1      2    >>