15 تیر 1387 - 21:59

 

...چشمانت را زمان دیـگری است

و تنـم را قصــه‌ای دیــگر...

 

 

 

                    محمود درویش

                        موسی اسوار



15 تیر 1387 - 21:52

 

هنگامی که در را کوبیدند، خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.

دختر گفت: «آقایی دم در است.»

مادرش گفت: «جاروفروش است.»

پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگریست و گفت: «گرگ است من دمش را می‌بینم.»

مادر گفت: «خر نشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست.» و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ وارد شد و دختر را برداشت و گریخت.

مادر، گوسفندوار اعتراف کرد: «حق با تو بود.»

 

نتیجه‌ی اخلاقی:  همیشه حق به جانب مادر نیست.

(خطی که زیر همیشه کشیده شده است، از طرف پدر، دختر و خود من است.)

 

 

                   جیمز تربر

                      مهشید امیرشاهی 



13 تیر 1387 - 12:09

 

می‌میرم از اشتیاق

         آتش‌گرفته می‌میرم

        به‌ دار ‌آویخته می‌میرم

        بسمل‌شده می‌میرم

لیک نگویم هرگز:

                   گذشت عشق ما، پایان یافت

عشق ما نمی‌میرد...

 

 

                                 محمود درویش

                                           موسی اسوار



11 تیر 1387 - 23:59

 

برهنه دیدن تو: یاد کردن از زمین

زمین صاف، تهی از اسبان

زمین بی‌ یک نی، تاش ناب

وابسته به آینده: مرز نقره

 

برهنه دیدن تو،  پی بردن

به دلشوره‌ی بارشی‌ست جویای قواره‌ی سست

یا تب دریای چهره‌ای پهناور

ناتوان به جستن روشنای گونه‌ی خود

 

خون، جرنگ‌جرنگ، از زیر سایبان

با تیغ‌های صاعقه‌زن خواهد رسید

ولی تو نخواهی دانست

دل غوک یا بنفشه کجا نهان شده‌ست

 

شکم تو، کشتی ریشه‌هاست

لبان تو یک سپیده‌ی بی‌طرح

زیر گل‌های خنک بستر

مردگان به انتظار نوبت خود می‌نالند

 

 

 

                           لورکا

                                  فرهاد آرام/بیژن الهی

 

 



11 تیر 1387 - 00:13

 

 

بلاغت سعدی در پستان‌‌های توست

و جهنم

     در بازوان من

 

اینک من و تو و فراغت بعدازظهر

(بعدازظهری که از ما می‌گذرد

                          بر ما می‌گذرد

                               در ما می‌گذرد

 و دریغ از میخی و چکشی

                        تا که بعدازظهر را

بر آسمان

       میخ‌کوب کنیم)

 

میان ما آسمانی است

                    که بال لک‌لکی

                              آن را خاکستری می‌کند

کدام قوس‌قزح از بال پرنده‌ی آبی خواهد گذشت

                                                      تا آسمان

لاجوردی

         مرطوب

               و لاجوردی باشد

 

بعد از تو آسمان

        دلگیر می‌گذرد

و بعدازظهر

معمولی

 

 

 

                    کیومرث منشی‌زاده



9 تیر 1387 - 23:00

 

هر آواز

سکون عشق است

 

هر ستاره‌ی صبح

سکون زمان

گره‌ی

زمان

 

و هر آهی

سکون فریادی

 

 

                            لورکا            

                                   یدالله رویایی/بیژن الهی



6 تیر 1387 - 21:02

 

      بشنوید

 

 

              رافائل آلبرتی

                 نازنین میرصادقی/رامین مولایی



6 تیر 1387 - 02:45

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می‌کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست


همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است


اصلاٌ
 این فیلم را به عقب برگردان
آن‌قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین
...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


 

 

                             گروس عبدالملکیان 



4 تیر 1387 - 22:34

 

جولا و کرم ابریشم

جولایی با تعجب و حیرت کرم‌ ابریشمی را که بر درخت توتی تار ابریشم می‌تنید دید.

جولای واله گفت: «جنس را از کجا می‌آوری؟»

کرم ابریشم با شوق پرسید: «می‌خوای با آن چیزی درست کنی؟»

بعد جولا به راه خود و کرم ابریشم به راه خود رفت، برای این‌که هر دو فکر کرده بودند که دیگری ریشخندش کرده است. ما، انسان‌ها و کرم‌ها، در دنیایی زندگی می‌کنیم که هرچیز ممکن است معنای هرچیز دیگر را بدهد، زیرا که زمان، ‌زمان دورنگی و دورویی و دوپهلویی است.

 

نتیجه‌ی اخلاقی: در خانه اگر کس است، یک حرف، اگر بی‌معنی باشد، بس نیست.

 

 

 باعث تمام دردسرها خرگوش‌ها بودند

تا آن‌جا که جوان‌ترین فرد به یاد دارد، همیشه خانواده‌ای از خرگوشان بودند که در نزدیکی دسته‌ای از گرگان زندگی می‌کردند. گرگان روزی اعلام کردند که روال زندگی خرگوشان را نمی‌پسندند (گرگ‌ها شیفته‌ی روال زندگی خودشان بودند، چون اعتقاد داشتند که راه زندگی آن‌ها تنها راه زندگی است). شبی چند گرگ در زلزله‌ای از بین رفتند و گناه این مطلب بر گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، چون همه می‌دانند که خرگوش‌ها با پاهای عقبی خود به زمین می‌کوبند و باعث زلزله می‌شوند. شب دیگری گرگ دیگری را برق گرفت و گناه این مطلب هم به گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، ‌چون همه می‌دانند که کاهوخوران رعدوبرق ایجاد می‌کنند. گرگ‌ها تهدید کردند که اگر خرگوش‌ها آرام نگیرند آن‌ها را متمدن خواهند کرد و خرگوش‌ها تصمیم گرفتند به جزیره‌ای متروک فرار کنند. اما سایر جانوران که در فواصل بعید زندگی می‌کردند گفتند فرار شرم‌آور است. گفتند: «شما باید همین‌جا بمانید و شجاع باشید. این دنیا برای فراریان ساخته نشده ‌است. اگر گرگان به شما حمله کنند به احتمال قوی ما به دفاع شما خواهیم آمد». به این ترتیب خرگوش‌ها در جوار گرگ‌ها زندگی کردند و روزی سیل وحشتناکی آمد که عده‌ی کثیری از گرگان را غرق کرد. گناه این مطلب هم به گردن خرگوش‌ها گذاشته شد، چون همه می‌دانند که هویج‌خوران و درازگوشان موجب سیل می‌شوند. گرگ‌ها به خاطر خود خرگوش‌ها بر آن‌ها تاختند و محض امنیتشان آن‌ها را در غار تیره‌وتاری زندانی ساختند.

وقتی پس از هفته‌ها خبری از خرگوش‌ها نیامد سایر جانوران جویای وضع شدند. گرگ‌ها پاسخ دادند که خرگوش‌ها خورده‌ شده‌اند و چون خورده شده‌اند، مساله کاملا داخلی است. اما سایر جانوران اخطار کردند که اگر چنان‌چه دلیل قانع‌کننده‌ای برای از بین بردن خرگوش‌ها داده نشود محتمل است که همه‌ی جانوران برعلیه گرگ‌ها متحد بشوند. بنابراین گرگ‌ها دلیل آوردند: «خرگوش‌ها درصدد فرار برآمده‌ بودند و همه می‌دانند که این دنیا برای فراریان ساخته نشده است.»

 

نتیجه‌ی اخلاقی: با قدم‌آهسته نه، بل‌که با قدم‌دو به نزدیک‌ترین جزیره‌ی متروک پناه ببرید.

 

 

                  جیمز تربر

                     مهشید امیرشاهی

 



1 تیر 1387 - 15:12

 

                    گندتون بزنن عزیزای دلم! آخه ما که  تضاهر نداریم؛ یعنی داریم‌ ها ولی نه به این معنی که شماها می‌نویسین!! همون‌جور که ظامن نداریم! و اونی که تو نوشتی، بیشتر اصطکاک رو به ذهن میاره تا  استهلاک. به دلمون موند که یه روز که از خواب پا می ‌شیم (نه تو رو خدا ول کن اون مرتیکه رو؛ یه چیز دیگه می‌خوام بگم) و دست و رو شسته و نشسته پای کامپیوتر می‌شینیم، یه پاراگراف بدون غلط بخونیم. فکرشو کنید در رسمی‌ترین نامه‌ای که می‌شه به جایی نوشت، نوشته شده زیر ربط! اون یکی متنابه نوشته و اون یکی -باورم نمی‌شه (و چرا نه!؟) کارشناس ارشد ادبیات- بعد این همه، باز هم نوشته راجبِ. قربون شکل ماهتون برم من! این همه "ه" های فراوان آخر کلمه‌ها که شما حذفشون می‌کنید یا تبدیل به کسره (چه زحمتی هم برا این کار می‌کشید) یه‌وقتی همه برا خودشون کسی بودند؛ ساقه‌های درختانند که بالا می‌روند و ریشهها که به اعماق، نه  ساقها و ریش‌ها؛ و برعکس، تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه  تنهی آدمی! این‌ کعنه آخه دیگه چیه؟  باهال کدومه؟ مگه خونه دارین می‌فروشین که باهال باشه؟ بابا جون من حاله که چیزیو باحال می‌کنه، نه هال! مهجوره که بدبخته –اگه بدبخت تر از ما نباشه- و به هجران دچار، نه محجور! نمونه‌های بیشتر، بسیار بسیار است؛ به احتمال ۸۰-۷۰ درصد در هر صفحه‌ای که باز می‌کنید، چیزی  از  این  دست وجود  دارد؛ این‌ها از آخرین ۵ سایت و وبلاگی که باز بوده‌اند برداشته شده‌اند.

جوابتون چیزیه حتما از این دست:

بابا بی‌خیال! کی گفته این‌ها رو باید با این املا نوشت!؟ -پس چرا چیزهای دیگر را با املاهای دیگر نمی نویسید؟

این که خط فارسی نیست، عربیه! -بله یه وقتی عربی بوده؛ ولی اونا که این چهار تا حرف رو ندارن؛ اونا که نستعلیق و شکسته و این چیزا ندارن. این خط مال ما شده. و با این حال اگر خیال می کنید خط دیگری برای ما بهتر است چرا یه کار پژوهشی حسابی نمی‌کنید که کدام و چرا و با چه هزینه و چه سودی. امیدوارم از  صفر شروع نکنید که این کار دو بار بطور جدی (اولین بار، در دوران ملی گرایی رضاشاهی و توسط بزرگترین صاحب نظرانی که خیال کنید) و بارها همین‌طوری، از جمله در همین فضا، انجام شده است.

بابا بی خیال! ما گیر چیزهای مهم‌تری هستیم!
-دلم نمی‌سوخت اگر گیر چیزهای مهم‌تری بودید.

آن یکی در یک اقدام ...ـانه همه‌ی "ص" ها را با "س" می‌نویسد، "س" ها را با "ث" و "ث" را با "ص" با این فلسفه که چرا ما آن‌جور که دلمان می‌خواهد ننویسیم!؟ چرا بچه‌های آینده‌ی ما در این قید وبند گرفتار باید باشند؟ چرا انرژی بی‌خود باید گذاشت بر سر این‌که فلان کلمه با چه املایی نوشته‌ می‌شود؟ و از یاد می‌برد که انرژی بی‌خود صرف کردن، این است که اول فکر کنی که فلان کلمه با چه املایی نوشته می‌شود بعد یکی‌یکی‌ِ‌ آنها را با معادل‌هایی که برایشان انتخاب کرده‌ای جایگزین کنی و بنویسی!

دلم نمی‌سوخت اگر گیر چیزهای مهم‌تری بودید؛ یا اگر این‌قدر سواد -و همت- می‌‌داشتید که چیزی را عوض کنید.

راستی می دانید نقطه، نقطه ویرگول، علامت سوال‌ و تعجب، همه و همه بلافاصله بعد از کلمه می‌آیند و بعد از آنها یک فاصله می‌آید. همه‌ی‌ حرف‌ها به پرانتز یا کروشه یا هر کوفت دیگر این‌شکلی می‌چسبند. شما مختارید که  هر  چه  می‌ خواهید بنویسید ولی باید  این‌ها  را رعایت  کنید؛ حتی اگر از  این خراب شده، به هرجای دیگر هم که می خواهید، بروید. صد البته که می‌توانید هم رعایت نکنید ولی –اگر می خواهید مطلبتان خوانده شود- ‌جای آنها‌ چیزی باید بگذارید که کمک به درست خوانده شدن درعین درست بودن صفحه آرایی بکند و هزار البته که بتوانید آنها را جهانی کنید. و انک قادر بما تشا.

 

...آخی! دلت شکست؟ نازی...بیا اینـو گوش کن دلت وا شه؛ به چیزی هم فکر نکن؛ حیفی تو...
سبزه/سرو کشمیر با صدای حسین همدانیان (آدم دلش می سوزه براش؛ بنده‌ی خدا چه می دونست روحوضی رو هم، مثل هرچیز دیگه، شبه‌روشنفکرا به گند می کشن؛ اون قدر که دیگه هرکی که این مزخرفات این روزها رو گوش می‌ده به اونا بگه مبتذل! -و یکی هم بنویسدش روحوزی!)

 



1 تیر 1387 - 01:50

 

ادامـه‌ی حـرف‌‌های حمیـد امجـد

۲۳:۱۵ امشب؛ شبکه‌ی چهار

 

 



1 تیر 1387 - 01:37

 

همین‌قدر آسان!

آسمان کاردستی ناتمام کودکی است

که ماه را هلالی کژ بریده و چسبانده به گوشه‌ای

و دریا

     آوازخوان پیری که مرغان غربتی خالکوبی‌اش کرده‌اند

اگر تنها نیم‌روزی به پایان جهان باقی است

دستانم را بگیر

تا از برهوت حرف بگذریم

و پابرهنه در هم رها شویم

 

 

                             گراناز موسوی